
قسمت ششم...
پس از چند دقیقه لیلا با سینی چای آمد و یکی یکی جلوی بقیه تعارف کرد و آخر سر که به مش حیدر رسید، با او چشم در چشم شد. یاد آن شب هنگام بردن آش افتاد و با خجالت نگاهش پائین انداخت. مش حیدر چای رو برداشت. با همان خجالت گفت: _لطفا قند هم بردارید. خواهش او را اجابت کرد و دو حبه قند برداشت. هنگام رفتن چادر بر روی سرش سر خورد و نزدیک بود بیافتد که مش حیدر فوری چادر را گرفت و آن را روی سرش صاف کرد. لیلا درحالی که سرش پائین گرفته بود تشکر کرد. _ممنونم. مش حیدر در خیال خود برای وصف زیبایی بی اندازه او شعری سرود. _ای قمر من که زلفانت مانند یاقوت است ای قمر من، دل را اینقدر بازی مده که من از این نگاه ها دق خواهم کرد.
مابقی افراد حاضر در اتاق ناخودآگاه توجه شان به سمت آن دو جلب شده بود که چگونه در آن لحضه به آن دو چشم دوخته بودند. _ای قربون غیرت پسرم. _انگاری که خدا زود جواب خواسته امون رو داد، قدرتش رو شکر. لیلا پس از کنار گذاشتن سینی در کنار مادرش نشست؛ اما هر از گاهی به مش حیدر نگاه می کرد و با ناخن دستش ور می رفت چون از نگاه های کوتاه مش حیدر نیز خجالت می کشید. آق جون و مش اسماعیل هردو با یکدیگر مشغول حرف شدند، از اقتصاد و اتفاقات محله تا زندگی دنیای امروز حرف می زدند. زن ها در حین حرف زدن راجب مسائل زنانه، زیر زیرکی حواسشون به آن دو بود و نگاه های آن دو را دنبال می کردند.
مش حیدر با چشم و ابرو به لیلا اشاره کرد که همراه او به بیرون برود؛ سپس به بهانه شستن صورت اش از جمع خارج شد. کمی بعد نیز لیلا به بهانه ای به حیاط رفت. مش حیدر را دید که لبه حوضچه نشسته است. به کنار او رفت و با فاصله در کنار او نشست. مش حیدر ابتدا نگاهی به آسمان کرد سپس نگاهش را به سمتی دیگر دوخت و خطاب به او گفت: _مثل هرروز و شبی مانند مهتاب نور زیبایی ات می تابد. لیلا با خجالت نگاهش را پائین انداخت و تشکری کرد. _لطف دارید آقا مش حیدر، شماهم ماشالله خدا حفظتون کنه مثل همیشه رشید به نظر می رسید. _آیا اجازه میدی دورت بگردم لیلا؟.
کمی مکث کرد و جواب داد. _برای من مثل برادر بزرگتر بالا سر عزیز هستید، ولی خب تاحالا به چنین چیزی فکر نکرده بودم و مقداری خجالت می کشم و نمی دونم چی بگم. _نمی خواد عجله کنی، این همه سال صبر کردم، بازم صبر می کنم، به هرحال از گذشته هم زیاد صبر کردم، باز هم بخاطر مهتابم صبر می کنم. _صبرتون قابل ستایشه، ممنونم که کمی زمان می دید به درخواستتون فکر کنم. _صبر رو خدا داده که قلب من اینقدر صبر داشته باشه که منتظر صاحبش باشه. _شاید این دیدارها بتوانند کمی باعث شوند تصمیم رو زودتر و بهتر بگیرم. _ان شالله بیشتر رفت و آمد خواهد شد. لیلا با خجالت لبخندی زد و سرش را کمی به سمتی دیگر چرخاند، با خجالت لب پائینش را گاز گرفت، باورش نمی شد که جسورانه چنین حرف و درخواستی کرده باشد. مش حیدر لبخندی کوتاه زد و سپس بلند شد و به داخل خانه بازگشت.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
زیباااااااا و عالیییییییییی❤️
به فدای تو بشم😻