
پارت 2
ویولت: گاهی وقتا توی پیجش قفل میشدم و نمیتونستم بیرون بیام! صداش قشنگ بود، آهنگاش قشنگ بود مخصوصا ویدیو هایی که از خودش بود و میخوند:) موهای فرفری قهوه ای رنگشو دوست داشتم!.. تصمیمم رو گرفته بودم گاهی وقتا تصمیم قلب و مغز یکی نیست اما وقتی تصمیمات قلب و مغز یکی باشه یعنی تصمیمت درسته! عجیبه نه؟! گوشیمو توی دستم گرفتم و نفس عمیقی کشیدم شب قبل از اون تصمیم حس عجیبی بود که تا حالا پشت سر نذاشته بودمش:) حس ترس و ذوق شدید!! شروع کردم به نوشتن سلام من فکرامو کردم..خب...منم دوستت دارم!:)
لوکاس: صدای نوتیف گوشی توجهمو جلب کرد خواستم بیخیالش شم اما حس کنجکاوی درونم اجازه نداد و گوشیمو توی دستم گرفتم ویول...ویولت بود نوشته بود منم دوست دارم! از تعجب فقط به صفحه ی گوشی توی دستم خیره شده بودم و لبخندی عجیب روی لبم نقش بست دستم سمت کیبورد رفت و(واقعا؟ مطمئنی؟) بالافاصله شروع به نوشتن کرد (معلومهه که آرهه اگه تصمیمم این نبود الان اینجا نبودم) نمیدونم چه حسی داشتم ذوق؟ ترس؟ واقعا میتونه خوب باشه؟ به خودت بیا پسر تو ساده نیستی یه آدمو همینجوری انتخاب نمیکنی! گذشته به اندازه کافی درد و زخم جا گذاشته تو درستو گرفتی!:) به عکسش نگاهی انداختم و لبخندی زدم اون روز و یادم نمیره که با چقدر ذوق کل روزو حرف زدیم با هم:)) ویولت: حسی که این آدم میده رو دوست دارم حرفاش باعث میشد حس امنی رو توی قلبم احساس کنم:)
حرف زدن باهاش خیلی حس قشنگی داشت اینکه قشنگ حرفامو میفهمید و درکم میکرد منو میفهمید:) یکی از روزا حتی یه عکس ساده واسش فرستادم و حرفاش و ذوقش دوست داشتنشو ثابت میکرد اونم شدید:)) بعضی آدما از دور جدی به نظر میان اما وقتی بهشون نزدیک میشی تازه قلب مهربون و روشنشون رو میبینی!:) لوکاس یکی از این آدماس:) مهربون تر و خوش قلب تر از اونیه که میشه فکر کرد! اون ازم دور بود خیلی...دور اما فقط فاصله ی مکانی زیادی داشتیم ولی قلبامون...لبخندی زدم، نزدیک تر از رگ گردن به همدیگس:)! نور قلبشو میتونم با دستم نه و بلکه با قلبم حس کن روز ها میگذشت و نزدیکی قلبمون بهم بیشتر حس میشد و این خیلی حالمو خوب تر کرده بود بعضی وقتا دلم میخواست از پشت این گوشی بکشمش بیرون و محکم تو بغلم بگیرمش:))
همه چی خوب بود روزا قشنگ و قشنگ تر میشد اما هنوز نتونستم قید اون دوستام..دوستامو بزنم ساعت ها در موردش حرف میزدیم اما به این نتیجه رسیدیم که وقتی ببینن با یکی هستم کم کم سرد میشن:) وقتی به یکی از دوستای پسرم گفتم که با یه نفرم و دوستش دارم..به هم ریخت و گفت نمیخواد..دیگه دوست باشیم نمیخواستم قلبشو شکسته باشم اما خب اینکه از یه نفر دور شی بهتر از اینه که باهاش سرد شی! معذرت خواست و گفت میتونم بلاکت کنم؟ بدون یک لحظه صبر گفتم آره و تموم شد..دوستیمون! لوکاس حتی این حس منم درک میکرد با اینکه..انتظار داشتم حتی یه حرف کوچیک در مورد اون آدما عصبیش کنه:) اما یکی از ویژگیایی که باعث میشد بیشتر عاشقش بشم با درک بودنش بود:))
وقتی آهنگاشو صداشو میشنیدم قلبم هم حتی لبخند میزد اینکه با شنیدن هر آهنگی یادش میوفتادم و آیندمو باهاش تصور میکردم یکی از قشنگ ترین حس هاست واسم:))
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تست٫پستت عالی بود (:
امیدوارم در آینده
بتونی بهترین کاربر تستچی بشی ! 💗💗
همینجوری ادامه بده و
از خودت بهترین و بساز !🌷
برات موفقیت های بسیاری آرزو میکنم☔☔
میشه به تست چگونه مانگا خلق کنیم سر بزنی؟ خوشحال میشم اگه خوشت اومد لایک کنی!🩷🩷🩷
عالی بودددد💗👌🏻
میشه بازم داستان های مالفوی هدی بزاری؟
مرسییی💗🫠
نمیدونم راستش عزیزم😅💗
تو فوق العاده ای که کوچیک ترین چیزارو مینویسیو برات مهمه تمام نکات خیلی خفنی بترکونی زیبا:))
دورت بگردمم:))😭🥺💗
خاطرات برایم زنده شد زیبا=)
😭😭قشنگمممم:)))
محشر
ممنونمم💗✨️
قربونتتت
نیک نیم منم توش بود😂
آخیی ویولتت😭✨️🍓
عالی ناظرش بودم...❤️❤️✨️✨️درکتون میکنم نوشتن رمان و وقت گذاشتن چقدر سخته چون خودم هم تجربه اش کردم و یک سری ناظر های بی رحم رد میکنن بدون هیچ دلیلی گاهی❤️✨️
مرسیییی منتشر کردین عزیزم💗😭هی چی بگم🫠🥲
:))))
:)
زندگی یک چهارده ساله:
زندگی من:
آخییی😭💗