
دوستان لطفا به کاور گیر ندید دادم هوش مصنوعی درست کرده اگه مشکلی داره به بزرگی خودتون ببخشید.
ناظر داداش بخدا ک خیلی زحمت کشیدم تایید کن❤️🩹 به ولله سه باره داره رد میشه . . . نمیدونم چرا
(ایجا روایت رو از زبون همون دختر میشنویم) رفتم داخل و در رو پشت سرم بستم و به در تکیه دادم ، یه چیزی درست نبود . . . هووف . . . ولش کن اصن . . . بهش فکر نمیکنم. رفتم و به هم اتاقی هام سلام کردم و گفتم " جیگرتون اومده ، دلقک های عزیزم." دوستام همه خندیدن و جواب سلام دادن . . . آلیا دوستم با خنده گفت " موش آبکشیده ، چرا انقد سرحالی؟" در حالی که سعی میکردم خنده ام رو قایم کنم گفتم" ساکت شو و برام یه حوله بیار ببینم . . . بخاری رو هم روشن کن" خودم رو خشک کردم و یه پیژامه پوشیدم و روی تختم نشستم و به آلیا که تخت کناریم بود گفتم " میگمااااا امروز یه چیزی دیدم که . . . اعععع . . . هیچی . . . بیخیال . . . فراموشش کن " آلیا شونه هاش رو بالا انداخت و گفت " هرجور راحتی" زیر پتو لغزیدم و از احساس گرمای پتو بین انگشت های پام غرق آرامش شدم. کمی بعد از خودم پرسیدم: ولی . . . چرا اون پسره بهم کمک کرد؟ . . . حتی ازم نپرسید اسمم چیه . . . بیخیال بابا اونم یه ع.وضی مثل بقیه . . . ولی خب . . . انگار فرق داشت . . . اَه ، ولش کن اصن . . . میخوام بخوابم. *** صبح روز بعد با صدای بحث و صحبت از خواب بیدار شدم . . . دیدم پیرزن صاحب مسافرخونه اومده و جلوی در داره با چنتا از دوستام بحث میکنه ، بلند شدم و رفتم جلو و گفتم " چی شده خانم دیسلتون؟ آروم باشید ، بیاید در موردش حرف بزنیم . . . " با لحنی معترضانه گفت " دختر خوب سه ماهه که به من کرایه ندادید . . . من هم خرج بچه هام رو از کرایه دادن این اتاق ها در میارم ، اگه تا یه هفته دیگه پول من رو جور نکنید ، شرمنده ام ولی باید برید از اینجا " سرم پایین انداختم و آروم گفتم " چشم خانم دیسلتون . . . براتون پول رو تا یک هفته دیگه جور میکنیم " خانم دیسلتون با سر تایید کرد و از پله ها پایین رفت. در رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و به در تکیه دادم و سرم رو به در تکیه دادم و وقتی نگاه کردم دیدم . . . دوستام با نگاه های متعجب بهم نگاه میکردن . . . گفتم " چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنید؟" گفتن " از کجا میخوای این همه پول رو جور کنی؟" گفتم" اول که جور کنم نه ، جور کنیم ، بعدم بلاخره باید یه راهی پیدا کنیم یا نه؟" آلیا گفت " مثلا چی؟" گفتم " چه میدونم ، تو سوپرمارکتی ، لباس فروشی چیزی باید کار کنیم پول در بیاریم . . . " ادامه دادم " یه پاساژ میشناسم ، خیلی بزرگه . . . همه جور مغازه ای داره ، عصر همه میریم اونجا ، هر کدوم تو یه مغازه کار پیدا میکنیم." همه با اکراه قبول کردن و متفرق شدن.
اگه حمایت خوب باشه پارت هارو بیشتر میکنم و متن بیشتری مینویسم.
ناظر عزیز لطفا تایید کن❤️🩹🫂
ناظر عزیز لطفا تایید کن❤️🩹🫂
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بودش
عالییی
وای مشکل منم همش همینه هی رد میشه کلا انگیزم پودر میشه🚶
به رمان منم سر بزنید خو و لایک و نظر مهمونم کنید
یه جای دیگه بنویس رمان رو که اگه رد شد ، متن رو داشته باشی🚬