
ناظر عزیز ، دو ساعت زحمت کشیدم ، نوشتم ، نزن تو ذوقم ، رد نکن💔😮💨
به زودی وارد جذابیت داستان میشیم.:)))))
الیا" بیاید بریم خونه . . . بعدا راجبش حرف میزنیم." همه تایید کردن. یه تاکسی گرفتیم و نشستیم و به سمت خونه حرکت کردیم. دوباره بارون گرفته بود . . . دوباره بارون . . . دوباره . . . یادآوری هرچیزی که توی زندگیم کم داشتم . . . پدر . . . مادر . . . کسی که دوستم داشته باشه . . . رفاه . . . آرامش. هیچی . . . هیچ چیز . . . هیچکس....... من فقط خودم و دوستام رو داشتم. بگذریم . . . کی اهمیت میده؟! خب معلومه...هیچکس:) پس مهم نیست:) به خودم که اومدم توی تخت دراز کشیده بودم و به سقف خیره بودم. فکرامو کنار گذاشتم و سعی کردم دیگه فکر نکنم و بخوابم. ~~~~~~~~~~~~(بزن بعدی)
فردا شب* {برگردیم و روایت رو از زبون همون پسره اول داستان بشنویم} در بار رو باز کردم و وارد شدم ، بدون توجه به شلوغی بار به سمتش رفتم، روی صندلی نشسته بود و دوستاش کنارش بودن و داشتن آبج*و میخوردن ، یکیشون گفت" هرکی بیشتر آبجو بخوره گنگ تره " و به سمت بارتندر رفت تا بهش سفارش بده ولی یهو ، تا منو دید ، خشکش زد ، با نگاهی سرد که حتی خورشید رو خاموش میکرد به سمتش رفتم و آروم گفتم " تا پنج میشمارم و بعدش نمیخوام هیچکدومتون اینجا باشید" لبخند تهدید آمیزی زدم. سریع همه ی دوستاش بلند شدن و به سمت در خروجی رفتن و خارج شدن. رفتم و کنارش نشستم و گفتم " آقا پارسا . . . کارت به جایی رسیده که میای اینجا و آبج*و میخوری؟" چیزی نگفت و لبخند تلخی زد و به میز نگاه کرد. گفتم " پسر خوب ، من داداش بزرگتم ، بدتو که نمیخوام . . ." حرفم رو قطع کرد و با لحنی غمگین گفت" من . . . من . . . اولش نمیخواستم . . . خودش اومد . . . خودش عاشقم کرد . . . خودشم رفت:))))" نفس عمیقی کشیدم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم " یه زن ، نمیتونه بهت هیچ آسیبی بزنه . . . بجز اینکه تورو نادیده بگیره" با کمی مکث ادامه دادم" این اواخر . . . باهات سرد شده بود؟" با سر تایید کرد و لبخند تلخی زد...... (بزن بعدی)
گفتم" توی حموم وقتی آب سرد میشه که اون بیرون یه نفره دیگه داره ازش استفاده میکنه . . . متوجه ی حرفم که شدی" خنده تلخی کرد و تایید کرد. سی*گارم رو روشن کردم و گفتم " با این رفیق هات هم دیگه زیاد نگرد . . . اگه معرفت داشتن نمیرفتن و تو الان اینجا تنها نبودی." اروم گفت " ارزششون رو مشخص کردی برام داداش:)" گفتم " اها . . . راستی . . . داداشی . . . گنگ بودن چیزی که الان مد شده و برای شما بچه دبیرستانی ها جذابه نیست . . . گنگ یعنی پدر و مادرت رو یه سفر ببری . . . گوشی دست خواهرت رو عوض کنی . . . پشت بابات در بیای . . . خانوداه رو یه شام تپل ببری بیرون.......... درضمن پاشو باشگاهت رو برو . . . گنگ ، بنگی نمیشه" بطری آبج*و رو ازش گرفتم و و روی میز گذاشتم و با دست حالت موهاشو بهم ریختم. و اونم یه خنده ریز زد. کمی گذشت..... چند دیقه بعد یه دختر پیشخدمت اومد و گفت " سفارشی ندا....." یهو پیشخدمت خشکش زد و بهم نگاه کرد ، سرم رو کج کردم و گفتم " خوبی؟!" پیشخدمت خودش رو جمع و جور کرد و گفت "ا....اره خ....خوبم ، م....منو یادت ، ن....نمیاد؟" با همون لحن سرد همیشگی گفتم" نه فکر نمیکنم، ولی شما انگار منو میشناسید " پیشخدمت با سر تایید کرد و با صدایی لرزون و با لکنت گفت " ش...شما ، اون ش....شب بارونی ، بهم ک....کمک کردید " گفتم" اهاااا ، همون دختری هستی که لباسات خیس شده بود؟ رسوندمش خونه؟" در حالی که پارسا با کنجکاوی به بحث ما نگاه میکرد ، پیشخدمت گفت " ا....اره ، خ...خودمم" سوئیچ ماشینم رو به پارسا دادم و گفتم " برو بشین تا من بیام " پارسا چیزی نگفت و سوئیچ رو گرفت و به سمت در خروجی رفت. به دختر گفتم " اینجا چیکار میکنی . . . مگه مدرسه نداری فردا؟" گفت" خ....خب ، من . . . م....مجبورم برای اجاره خونه ام ک....کار کنم . . . و......وقت ، م.....مدرسه رفتن . . . ن...ن...ندارم" نفس عمیقی کشیدم و گفتم " درسته . . . زندگی سخته . . . امیدوارم موفق باشی " بلند شدم و درحالی که سیگارم رو روی لب هام میزاشتم گفتم " صاحب اینجا ، دوستمه . . . باهاش صحبت میکنم ، برای افزایش حقوقت و کاهش ساعت کاریت . . . شاید گاهی بهت سر زدم اینجا . . ." به سمت در خروجی رفتم و خارج شدم و در رو پشت سرم بستم. اون دختر هم با ترکیبی از تعجب ، ترس و خوشحالی، خشکش زد بود و فقط به دری که ازش خارج شدم خیره شده بود . . .
و.........کات. تایید کن ناظر عزیز💖
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چون که خوب مینویسی به نظرم واقعا جایی مثل واتپد به دردت میخوره... اگر اومدی بگو من خودم اولین فالوورت میشم 😭😂✨
تولدت کلی مبارک
ان شاء الله که بهترین ها برات اتفاق بیوفته🌱
عالی🤍✨
به رمان منم سر بزنید خو و لایک و نظر مهمونم کنید ❤️🔥
مایل به حمایت و پین؟!