اینم پارت ۲ دوستان معنی اسم رمان انسان های جهش یافته هستش برید توی گوگل ترنسلیت بزنید همینو میاره😅 راستی دوستان این عکسایی که من از شخصیت های میزارم مال ۱۸ - ۱۹ سالگیشونه (شخصیت هایی که جزو پدر و مادرا نیستن) ولی انگس استثنا بود😅 حالا دلیلشو توی همین قسمت معلوم میشه کامنتا و لایک یادتون نره همه رو میخونم ❤
که یهو بازم یه باد خیلی شدید نزدیک خونمونو گرفت جوری بود که کلا نصف وسایلم رو از روی میز پرت کرد روی زمین😨 کل دامن کوتاهم رفت هوا یکجوری یهو کشیده شدم سمت پنجره که نزدیک بود پرت شم پایین که یهو بابام اومد توی اتاق و توی همون زمان کل این اتفاقات از بین رفت 😳 گفت روی سکو که گفته بودم خیلی خطرناکه و نراید بری حتی نزدیکش چیکار میکنی؟ گفتم من اصلا حتی نزدیکشم نشدم یه باد خیلی شدید داشت منو میکشید یکجور اخماش رفت توی هم و بعد گفت چرا اتاقت انقدر شلخته شده 😠 میدونستم هرچی بگم باورم نمیکنه پسـگفت ببخشید پدر الان جمعش میکنم 😔 و بعد هم شروع کرد به نصیحت های بابابزرگپ رو تکرار کرد 😐 یه دختری به سن تو ( ۱۶ ساله ) نباید ..... 😑 منم نشستم تحملش کردم ولی در عکسی که روی استیکر این پارت هستش معلوم میشه من اون لحظه چی بودم 😂 خلاصه تموم شد و بعد تا رفت بیرون کلا سه سوته جمع کردم همون موقع گوشیم زنگ خورد😳 شمارشم ناشناس بود😳 با کلی دنگو فنگ که جواب بدم ندم بدم ندم خلاصه آخر دادم و گفتم الو 😨😅
یه صدای عجیب بود مثل یه ربات که میگفت ما میدونیم که تو این اتفاق رو دیدی ولی اینو بدون اگه به کسی بخوای بگی همین الان میتونی با نگاه کردن به سرامیک اتاقت متوجه بشی که ممکه چه اتفاقی برات بیوفته😐 چشمم افتاو به سرامیک ، نوراز همین اسلحه ها که باهاشون میشه دقیق تر شلیک کرد روی سرامیکمون بود 😨 طرف ادامه داد خوشحالم که دیدیش 😈 حالا به تک تک حرفام گوش بده : حق نداری درباره این مکالمه با کسی حرف بزنی ! حق نداری حتی درباره این اتفاقات با کسی حرف بزنی ! اگه بفهمیم قطعا هر کسی که در این باره باهاش صحبت کردی رو میکشیم خودتم میکشیم میتونی همکاری کنی وگرنه کشته میشی خانوادتم میکشیم که کسی از نبودت خبردار نشه حالا ادامشو گوش کن ، امشب ساعتی که کل اعضای خانوادت خواب بودن با همین لباسی که تنته میای توی همون کوچه ای که قبلا سعی کردی فرار کنی! گوشی هم همراحت نیار اگه بیاری میفهمیم اگرم کسی همراحت بیا جفتتونو میکشیم پس سعی کن تنها بیای کسی هم خبردار نشه 😠 اومدم چیزی بگم که داد زد لالشو وسط حرفم نپر😠 تو دلم گفتم طرف اعصاب نداره😒 گفت آره درسته اصلا اعصاب ندارم 😠 پرام ریخت 😨 ادامه داد خوب سوالی نداری دهنمو وا کردم گفت فقط روی همون کاغذ که سمت چپته بنویسش خودم میفهممش 😐 کلا من درحال ریخت پر بودم 😅 و بعد روی کاغذ نوشتم من نمیدونم شما کی هستید و اگرم مربوط به دیشبه هیچی یادم نمیاد ! گفت بنویس چی یادته ! نوشتم یه ماشین منفجر شد و من از خونه اومدم بیرون و فقط ماشین سوخته رو دیدم بقیش رو اصلا یادم نمیاد 😢 یهو صدای یکی دیگه اومد که گفت داره راستشو میگه همون موقع طرف گفت خوب پس همین امشب بیا به سه کوچه اونطرف تر همونجایی که داخل کولر یکی از خونه ها میشه قایم شد فهمیدم کجا رو میگه و بعد اومدم دهنمو وا کنم که تلفون قطع شد 😳 کل وجودمو ترس برداشته بود😨 نشستم روی صندلیم از اونجا که زیادی توی این برنامه های ساخت و ساز چرخیده بودم تونستم تا ساعت ۱:۳۰ یه میکروفون کوچولو درست کنم 😎 و بعد از یک ربع صدای مامانم اومد که گفت شب بخیر 😊
فتم شب بخیر و چراغ اتاقمو خاموش کردم آروم پنجره رو باز کردم یهو سادم افتاد اون صدا ضبط کنه رو رو جاییم نزاشتم پس دوباره برگشتم توی اتاق و اونو گذاشتم لبه پایینی نیمتینم که زیر تیشرتم بود یعنی هرکی میخواست درش بیاره باید..... 😅 و بعد هم گوشی و همچیزم رو خاموش کردم و گذاشتم توی اتاق یه روفرشی ساده هم پوشیدم ( اونجا الان تابستونه هوا توی شب هم گرمه پس لوزومی نداره کاپشن بپوشم ) اومدم بپرم پایین که دیدم یه دوشک زیر پنجرمه 😳 یعنی مطمئن بودم که کار اوناست پس پریدم روش و رفتم به جایی که گفته بود 😕 دو کوچه اول حس خاصی نداشتم ولی کوچه سوم که داشتم هی نزدیک تر میشدم بازم ترس گرفدتم 😰 همون موقع تا سرمو برگردوندم که پشت سرمو نگاه کنم ستا مرد ریختن زدم 😬 یکی سرمو نگه داشت دوتای دیگه بازو هامو که جایی نرم 😑 جیگرم بریده بود ولی جوری رفدار کردم که انگاری چیزی نیست من آرومم 😕 رسیدیم و بعد دیدم وای خدا یه ۷ - ۸ تا مرد اونجان 😳 بودن 😐 یکیشون حلم داو جلو و بعد یهو یه قد بلند جوری جلوپ ایستاده بود که انگاری طلبکارمه 😐 گفت یهو دست به کمر شد و بعد گفت مگه نگفتم دستگاهی چیزی به خودت وصل نکن 😠 یهو گفت یا خودت درش میاری یا اینکه خودم خیلی راحت تر از اونی که فکرشو میکنی درش میارم 😐 گفتم از کجا 😨 گفت خونه عمه شجا 😠 زود باش 😠 خلاصه درش اوردم گفت بدش 😠 دادم دستش ( بوبختی چاره نداشتم اصلحه رو گرفته بود بالای سرم 😑 ) گفت خیلی قشنگ درستش کردی ولی انداخش زمین و بعد زد لهش کرد😒
خودم دیگه اعصاب نداشتم که بعد گفتم چرا منو دقیقا اوردین اینجا باهام چیکار دارید 😕 گفته کار خیلی مهمیه 😠 گفت چیزی توی بدنته که مال منه ! گفتم جانم 😨 چرا باید همچین چیزی باشه 😤 به من که چیزی زده نشده 😠 گفت منظورمو اشتباه فهمیدی دختر جون یا همین حالا از بدنت خارجش میکنی یا اینکه میکشمت و خودم همشو از تکتک سلولات جدا میکنم 😠 گفتم من نمیدونم داری درباره چی حرف میزنی 😠 تازخ لحن حرف زدنتو درست کن من زندانیت نیستم 😠 گفا اتفاقا تنها چیزی که هستی همینی هستش یه زندانی در ظاهر ساده ولی درونت پر از ماده جهش زا ( یه چرتو،پرتی گفت خودم نفهمیدم 😂 ) کلا نمیدونستم حتی چی هست 😐😑 بازم یکی گفت قربان اون واقعا نمیدونه شاید خودش بتونه دروغ بگه ولی ضربان قلبش نمیزاره طرف گفت مطمئنی گفت بله قربان 😐 که یهو صدای ماشین پلیس اومد یکیشون یچی بهم زد منم کاملا بیهوش شدم 😴 وقتی بیدار شدم هنوز شب بود پنجره اتاقمم آروم خود به خود بسته شد 😨 کلا مثل فیلم ترسناکا بود 😕 ولی یادم میومو چی شده بود 😕 کاملا جملاتش نا پمفهوم بودن برام آخه یعنی چی بدن من آخه چرا منی که از همه بدبختترم 😑 فوقش اینو میزدن به انگس اون که خوب بلده زبون بریزه شایدم قرار بوده به اون بزنن اشتباهی زدن به من 😑 کل شب بفرم مشغول بود که خوابم برد 😴 یهو سر کلاس بیدار شدم همش دلم میخواست به یکی بگم ولی نمیتونستم 😟 ... وقتی داشتم برمیگشتم خونه ( امروز انگس چون خوابش میومو نیومد دبیرستان 😑 ) خونه بدو بدو رفتم و یه نامه کوچیک برای پدر و مادرم نوشتم که قراره ترکشون کنم 🙁 کوف و همه وسایلم رو گذاشتم دم در و بعد رفتم یه جایی که خودم رو خلاص کنم 😔 اون سخره ای که بالای دریا هستش از همشون بهتره 😞 رفتم اونجا هواش خیلی مرطوب بود جوریـکه انگار اومدی سنا 😂 آروم به پشت ایستادم اشک توی چشمام جمع شده بود و بعد خواستم خودمو حل بدم عقب که خودمو خلاص کنم که صدای یکی اومد که گفت انقدر از زندگی ناامیدی😕 چرخیدم و دیدم دنیله 😨 دقیقا جلوم ایستاده بود یهو از ترس رفتم عقب و دیگه کاملا پرت شدم پایین 😨 ولی دیدم نه نشدم 😳 دنیل یقه لباسمو گرفته 😅 کشیدتم بالا افتادم توی بغلش گفت اگه بخاطر منه شرمنده نمیتونم کاریش بکنم 😕 گفتم نه 😢 قزیه تو نیستی 😢 گفت واقعا ! پس چیه ؟ گفتم نمیتونم بهت بگم 😔 گفت باشه که یهو یه صدایی اومد دقیقا همون یارو بود 😨 دنیل محکم منو توی بغلش نگه داشت 😳
یهو یارو تفنگش رو گرفت سمت دنیل که من اومدم جلوش طرف شلیک کرد دنیل پرتم کرد پشت سرش گفتم نه 😨 و بعد دیدم گلوله کاملا ثابت نگه داشته شده 😨 یارو گفت پس یه جهش یافته دیگه هم هست ، با تعجب بلند شدم دنیل محکم گرفدتم و توی بغلش بلندم کرد سرخ سرخ شده بود 😅 کلا قزیه یارو رو فراموش کردم 😅 یهو پرید پایین به خودم اومدم جیغم رفت هوا 😳 کاملا بدون هیچ خراشی آروم فرود اومدیم گفتم چی😨 ولی چجوری؟ گفت امیدوارم نترسیده باشی گفتم نه بابا که گفتم صبر کن ببینم چجوری ما الان از اینجا پریدیم و هیچیمون نشده 🧐 که تازه فهمیدم زیر آبیم 🧐 یهو یه کوسه از کنارم رد شد بدو بدو رفتم سمت دنیل و بعد اون گفت نترس حتی بوی خونتم نمیتونه حس کنه کلا من یکی قاطی کرده بود و بعد گفت باید از اینجا بریم😨 گفتم چرا ؟ گفت شاید کوسه ه نتونه ولی این یارو میتونه گفتم پس میشناسیش گفت بعدا میگم بدو بدو شروع کرد به دویدن گفت نفستو حبس کن و به من محکم بچسب 😐 محکم باز چسبودم سرخ شدم یهو پرید کلا خیس شده تحویل داده شدم 🧐 گفتم کلی چجوری ؟ گفت من یه جهشیافتم راستشو بخوای که یارو اومد و بعد گردن منو گرفت زیرشم قشنگ تفنگشو گذاشت 😨 که یهو دنیل شروع گرد به گفت یه چیزایی کلا برام نا مفهوم بود 🤨 که بعد یارو گفت انگاری باهام همکاری نمیکنی که دنیل یهو چشماشو باز کرد و بعد هم یارو دیگه کلا شلیک کرد توی گلوم 😣 یک دردی گرفت میخواستم جیغ بکشم که نمیتونستم موهامو ول کرد افتادم روی زمین گلومو گرفتم از درد داشتم میمردم ولی خوب یکم صبر کردم هیچیم نشده بود 😳 یهو دنیل دستمو گرفت و بعد کشیدتم سمت خودش یارو هم یهو غیبش زد 😨 موهامو آروم از جلوی صورتم داد کنار و آروم به گردنم نگاه کرد سرشو اورد سمت گردنم کلا انقدر اون لحظه استرس گرفته بودم هیچوقت استرس نگرفته بودتم 😰 یه لبخند عجیبی زد و بعد بازم یه چنتا چیز میز گفت احساس کردم کل وجوردم داغول شده ولی اون محکم گرفدتم و بعد گفتم دقیقا چیکار کردی؟ 😕 گفت کار خاصی نبود فقط برات یه سپر عادی کشیده بودم ولی خوب الان برش داشتم راستی لطفا این قزیه رو به هیچکسی نگو از اونجا که شیفته دنیل بودم کلا یک صدمم نگذشت که گفتم باشه ☺️ یهو گفت خوب خدافیظ من دیگه باید برم اگه بابام ببینه نیستم میزنه شلوپلم میکنه 😅 و بعد بدو بدو رفت یهو به خودم اومدم دیدم نیست 😳 عجیب تر از اون بازم هیچی از اتفاقات یادم نمیومد 😟 سردرگم توی راه برگشت به خونه بودم که یهو
سردرگم بودم که یهو صدای بوق دوتا کامیون اومد تا سرمو اوردم بالا که دوربرم رو ببینم از دو طرف بهم خوردن 😵 ........ صدای بوق های یکی از همین دستگاها هستش توی بیمارستان ( خدایی از کل خانواده هم پرسیدم همشون گفتن یادم نمیاد 🤣😂 حالا... ) بزور تونستم چشمام رو باز کنم واقعا توی بیمارستان بودم 😨 و داشتم با دستگاه بزور نفس میکشیدم 😣 نمیتوستم تصلا دستو پامو حرکت بدم 😞 گرمم بود🥵داشتم میپختم بزور تونستم سرم رو به حرکت در بیارم😣 بعو هم نوک انگشتای دستام ولی تیر میکشیدا❗که بعد از چند دقیقه یا پرستار اومد و بعد با لبخند گفت او پس بالاخره بهوش اومدی عزیزم 😊 خیلی وقت بود که بهوش نیومده بودی 😊 چیزی میخوای؟ آروم سرم رو به شکل آره نشون دادم ، گفت چی؟ یه دفتر هم توی دستش بود پونصد تا شکل توش بود 😐 هی نشونشون میداد منم با حرکا سر میگفتم نه 😞 دیگه کاملا عرق کرده بودم گفت گرمته ؟ بازم با سر گفتم آره آره✨ آروم پتو ری یکم داد کنار بازم بهتر از هیچی بود😅 و بعد گفت چیز دیگه ای میخوای ؟ گفتم نه ( با همون حرکت سر ) گفت پسـفعلا استراحت کن اگه چیزی میخواستی من همینجام فقط کافیه این دکمه رو با یکی انگشتات بزنی ( یه صفحه ریز بود که روش یه دکمه داشت ) و بعد رفت منم بازم سردرگم گرفتم خوابیدم 😴 ....
حدودا یک ماهی توی بیمارستان بودم 😞 ولی بالاخره که تونستیم بیاییم بیرون کلا نمیتونستم هیچ کدوم از بخش های پاهام یا بدنموتکون بدم فقط سرم و مچ دست به پایین رو میتونستم 😟 دیگه کاملا خونه نشین شده بودم اون یارو ها هم دیگه باهام کاری نداشتن 😕 انقدر اتفاق افتاد که دیگه به این حالت عادت کردم حدودا یک سالی میشد که اینجوری بودم 😭 ولی خوب یروز که به همراه پرستار شخصی خودم داخل پارک نزدیکار خونمون بودم ( خوب بدبخت باید یکم بچرخه ولی خوب روی ویلچره دیگه 😢 ) زمین لرزه گرفت😨 من سعی کردم برم سمت خونه که الن ( پرستاره ) منر سر جام نگه داشت و منو برد یه جایی که از ساختمونا دور باشیم ولی من فقط چشمام به خونه خودمون بود زمین لرزه خیلی خیلی شدیدی بود که حدودا نصف ساختمونا فرو ریختن 😕 ولی وقتی میخواستیم برگردیم خونه ما و چنتا از خونه های اطراف کاملا آتیش گرفته بود گریم گرفته بود کلی هم آتش نشان ریخته بودن اونجا و داشتن دنبال زنده ها میگشتن 😢 رفتم سمت همه بازمانده ها بین هیچ کدومشون هیچکسی آشنام نبود😭 همینطوری رفتم که دیگه پرستارمم گم کردم 🤦🏻♀️ شروع کردم به صدا زدنش ولی هیچ جوابی نشنیشیدم که یکی از همون آنش نشانا گفت که هنوز اینجا خطر ناکه و من باید فعلا برم و یجای امن بمونم منو برد پوش اونیکی و بعد همونجا بین باز مانده ها نگم داشتن تا اینکه اجازه دادن برم منم همونطوری چرخای ویلچرم رو تند تند میچرخوندم که سریعتر برسم که یهو چشمم افتاد به تمام کسایی که مرده بودن 😟
که بازم یکی بردتم بجای دیگه و بعد گفت اسم پدر و مادرم چیه اسماشونو گفتم و بعد هم انگس رو گفتم اونا دنبالشون گشتن ولی کسی رو پیدا نکردن که یهو یکی از همسایه ها گفت ببین نمیخوام ناراحتت کنم ولی من اونارو پیدا کردم اما نه کاملا 😞 ( یعنی مُردن ) گفتم نه😢 نهنهنهنهنه 😭 اونا نباید مرده باشن 😭 ..... منو بخاطر اینکه هیچ کسی از آشناهام نبودن فرستادنم یتیمخونه 😕 اونجا دوران سخت و عجیبی رو گذروندم نه خبری از گوشی بود نه دوستی و نه چیزی 😢 حدودا ۶ ماه فکر کنم اونجا بودم خیلی ها اومدن که منو به سرپرستی قبول کنن ولی خوب تا میفهمیدن نمیتونم راه برم یا .... میرفتن 😞 دیگه خسته شده بودم که یهو یکی از کسایی که اونجا بود اومد داخل و بعد گفت یه خبر عالی برات دارم یکی دیگه واقعا میخواد تورو به فرزندی قبول کنه 😊 گفتم چه فایده وقتی ببینه پاهام فلجه میره 😢 گفت بهش گفتم و اون قبول کرده فقط میخواد ببینتت بیا حالا 😊 آروم بردتم و بعد وقتی دیدمش انتظار داشتم یا زن باشه ولی مرد با موهای نارجیتیره بود زیاد جوون نبود زیادم پیر نبود بیشتر بهش میخورد ۴۵ – ۶۰ سالش باشه ولی خوب به نظر مهربون میومد که گفت سلام اپریل 😊 من جان جونز هستم یکم بیشتر میتونم دربارت بدونم ؟😊 گفتم سلام 😅 من اپریل اونسون هستم ۱۷ سالمه و خوب اهل همینجام ( نیویورک ) و ..... ( کلا همچی رو گفتم ) اون قبوام کرد 😨 خیلی خوشحال شده بودم اولین کسی بود که قبولم کرده بود حتی با اینکه من اینجوری بودم 😁
ولی مدیر اونجا گفت آقای جونز شماهمسری دارید ؟ چون اپریل یه دختره و خوب یسری چیزا..... مرده هم گفت بله فقط ایشون چون شاغل هستن امروز نتونستن بیان خیلی دوست داشتن اپریل رو ببینن ولی هرچی از مدیرشون خواستن نتونستم امروز رو مرخصی بگیرن پس منخودم تنها اومدم بازم مدیره پرسید فرزندی چیزی ندارید ؟ گفتش متاسفانه نه ولی خوب ما به یتیم خونه ها میریم و دخترا و پسرانی که اونجا هستن رو به فرزندی قبول میکنیم تا براشون بتونیم اون زندگی خودمون همیشه دوست داشتیم داشته باشیم رو بهشون هدیه بدیم 😄 مدیره گفت چه زندگی ؟ گفت یه خانواده ! کلا احساساتم پوکید 😂 و من اشک شوغ میریختم که بعد همون کسی که منو اورد اونجا تا مرده رو ببینم گفت خوب دیگه من اپریل رو میبرم تا باهم وسایلشو جمع کنیم 😅 بردتم بیرون و بعد من کلا داشتم از خوشحالی میمردم 😁 گفت خوب الان چه حسی داری ؟ 😁 گفتم دارم منفجر میشم🤩 گفت گفتم آدم خوبیه کل سابقشو چک کردیم حتی جرمه هم نشده 😂 گفتم وای 😳 ..... رفتیم وسایلم رو جمع کردیم و بعد هم دم در جان جونز منتظرم بود 😅 .... خونش خیلی از اینجا گفت دوره توی ماشینش نشسته بودم که بعد گفت خوب ببین شاید نتونم جاشونو برات بگیرم ولی خوب نهایت تلاشمو میکنم تا بتونم خوشحالت کنم 😊 با خجالتی که داشتم میکشیدم گفتم ممنونم 😅 و بعد گفتم چی میتونم صداتون کنم؟ گفت هرچی که دوست داری 😊 گفتم میتونم آقای جونز صداتون کنم؟ 😅 گفت البته 😇 تو دلم گفتم آخیش این یه مهربونه 😅
رسیدیم به یه خونه عادی ؟ اولش تعجب کردم ولی وقتی با ویلچرم از داخل ماشین اومدم بیرون با خودم گفتم اینجا چیه 😕 ( یه در کوچیک خاک گرفته دیدم😅) گفت نگران نباش این فقط ظاهرشه ✨ بیا ببینم داخلش چجوریه بردتم داخلش کلا پرام ریخت😂 خیلی بزرگ بود اندازه یه دبیرستان بود 😆 گفت به خونه خوش اومدی 😄 گفتم این واقعیه 😁 گفت بیا بریم توش اونوقت 😅 رفتیم داخلش چنتا دختر دیگه هم جلوی در ایستاده بودن کاملا باهم فرق داشتن ولی به نظرم باحال بودن 😁 دونه دونه خودشونو معرفی کردن یکیشون موهای قرمز داشت گفت من الکسا هستم 😁 یکی دیگه موهاش سیاه سیاه بود گفت من وایولت هستم 😁 و آخری هم یکم بد نگاه میکرد که گفت من امیلی هستم 😐 و بعد منم گفتم من اپریل هستم خیلی دوست دارم با همتون بیشتر آشناشم😅 همشون باهام خیلی مهربون بودن مخصوصا اون افرادی که منو به فرزندی قبوو کرده بودن ☺️ یشب بود که یسری صدا ها میومد صدای داد و بیداد 😨 آروم چشمام رو باز کردم از چنتا از اتاقای دیگه میومد 😳 صدای همون دوتا بود که منو قبول کرده بودن داشتن داد میزدن زنه میگفت تو حق نداری این کارو بکنی ! مرده هم در جواب میگفت من نمیتونم داخل اون چشمای امیدوارش نگاه کنم و اونو اونجوری روی ویلچر ببینم چطور میتونی انقدر بی احساس باشی اون الان توی سنی هستش که باید بتونه تفریح کنه چرا نتونه با دوستاش بره بیرون چرا نتونه مثل بقیه دخترای توی اینجا راه بره چرا نتونه همون توانایی هایی که اونا دارن رو نداشته باشه ما اونو برای همین به فرزندی قبول کردیم که بتونیم یه زندگی بهتری براش بسازیم یه زندگی که بتونه داخلش خوش بگذرونه یا هر کار دیگه ای بکنه زنه گفت من درک میکنم ولی اگه پرورشگاه بخواد بیاد و اونو برسی کنه که حالش چطوره چجوری میخوای اونارو راضی کنی؟ مرده گفت من به دختره میخوام حقیقت رو بگم اون بایو حقیقت رو بدونه ! تو دلم گفتم چه حقیقتی؟ 😳 اینا دارن درباره چی حرف میزنن 😳 که زنه گفت ممکنه اونو به کشتن بدی من اجازه نمیدم اونکارو بکنی 😠 ..... چند شب بعد یهو با درد از خواب بیدار شدم 😣 همش داشتم درد میکشیدم و داشتم دیگه کل بدنم رو حس میکردم 😨 نفس کشیدن برام سخت تر از قبل شده بود 😨 همینطوری نفسنفس میزدم سایه جان ( خود یارو ) رو روی دیوار میتونستم ببینم ولی خبری از خودش نبود کل بدنم تیر میکشید 😣 احساس کردم دیگه نفسم بالا نمیاد که یهو دیگه نفسم بند اومد و ....
واقعا واقعا خیلی داستانت عالیه.من خیلییی دوسش دارم🥰🥰🥰
وای چی شد بقیش چی شد ؟
خوب نبود عالی عالی بود
قسمت بعدی رو زودتر بزار
❤🎀
عالی بود
مرسی
لطفا زودتر بزار😩
از الان بهت اصرار کنم😅
دو روز دیگه😅
مثل همیشه عالی بود
لطفا زود تر ادامشو بزار
چشم
عاااالی بود عااااااالی😆😆😆😆😆
مرسی