
پارت 7 فیکشن سوکوکو\
کنار هم شروع به راه رفتن کردند، تضاد قد دو پسر بیشتر از همیشه به چشم می آمد. به چهره ی پسری که چشمهایش از شدت خستگی به سختی باز مانده بودند نگاهی کرد "مطمعنی توانشو داری این همه راهو بیای؟" چویا پاسخی نداد گویا ذهنش اصلا در این جهان حظور ندارد و جسمش فقط در حال حرکت است. خود را سر راه پسری که در هپروت سِیر میکرد کشید و ایستاد، با برخوردی که به دازای کرد به خودش آمد و تا خواست دورش بزند و ازکنارش رد شود دازای جلویش زانو زد و پشت بهش نشست "بیا رو کولم" چویا که هنوز به دلیل خوابالودگی هوشیاری خوبی از اطرافش نداشت سری کج کرد و به دازایی که سرش را که معلوم بود فشار زیادی به گردنش وارد میشود به سمتش چرخانده بود خیره شد.
دازای واکنشی از جانبش ندید و حق انتخاب را ازش گرفت. بلند شد و چند قدم به عقب رفت، خود را به پسر نزدیکتر کرد و با یه حرکت چویا را روی کول انداخت و به شکایت هایش گوش نداد و به راهش ادامه داد. بعد از گذشت چند مین که دیگر صدای اعتراض چویا به گوشش نخورد ایستاد. به سختی سرش را برگرداند و با چهره ی پسر که مانند بچه بی گناهی غرق در خواب شده بود مواجح شد، لبخند محوی روی لب هایش نشست و دوباره به سمت جلو قدم برداشت.
"چویا" واکنشی نشان نداد "بیدار شو خوابالو رسیدیم" باز هم بیدار نشد، دازای شانه ای بالا انداخت و در ادامه حرفش ادامه داد "من هشدارمو دادم" پشت بندش با چهره ی کاملا بی تفاوتی دست هایش را شل کرد و باعث شد پسر محکم به زمین برخورد کند و ناله ای از درد بر زبانش جاری شود. چشمهای اقیانوسی اش را آرام باز کرد و درد شدیدی در تمام نقاط بدنش حس کرد. از شدت دردی که در سرش موج میزد چشمهایش را به هم فشرد و لب پایینش را محکم گاز گرفت بلکه این درد مانع درد های دیگر شود، او همیشه بر این باور بود که درد های بزرگ میتوانند مرحم درد های کوچک باشند. نگاهش را به دازای داد که صورت خود را به پنجره ی کدر و خاک گرفته ی خانه ی چویا چسبانده بود و سعی داشت داخل خانه را ببیند، دستش را به زمین تکیه داد و آرام بلند شد و نشست و به کار های عجیب و بچه گانه اش خیره شد، پسری که موهای تیره اش صورتش را احاطه کرده بودند با وجود این که میدانست دیدش از سیاهی شیشه هایی که باید طنین انداز نور میبودند اما به جایش سایه افکن خانه شدند نمیگذرد اما باز هم تلاش میکرد و صورتش را بیشتر به شیشه میفشرد. چویا کاملا مبهوتش شده بود و حتی دلش نمی خواست پلک بزند که مبادا لحظه ای از این حرکاتی که از نظر چویا بچه گانه اما شیرین و بامزه می آمد را از دست دهد.
دازای به سمتش برگشت و پسر سریعا نگاهش را دزدید، دریغ از آنکه بداند انعکاس نگاه خیره و لبخند محوی که بر لب داشت برای دازای روی شیشه قابل رویت بود. به جلو قدم برداشت و در حالی که راهش را کج کرد، از کنار چویا که هنوز روی زمین نشسته بود رد شد و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به چویا بیندازد دستش را روی هوا تکان داد "فردا میبینمت، سعی کن یه بارم که شده خواب نمونیو زود بیای" چویا که این حرف دازای را یجور کنایه در نظر گرفت اخمی کرد و چشم غره ای به پسرک رفت اما چه تاثیری داشت وقتی چشمان شعله ورش را نمیدید.
پایان پارت7 | تعداد کلمات:582 | پارتای بعد بستگی ب حمایتتون داره
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
تعداد کلماتو چجوری میشمریییی
اول تو وورد تایپ میکنم بعد میزارم تو سایت دیگه خدش حساب میکنه
عهههه
چه خفننننن
وایی پارت بعدی رو بزارررر
زانو زد خدایااا
+++++