به نام خدا رسیدیم پارت ۱۳ یادت نره پارت های قبلی رو بخونی !😁
توالایت با ترس گفت :《 وایسااا ... چی؟ دهکده انسان ها ؟ اونا ... خیلی بی رحمن 》 پینک اسکای با امیدواری گفت :《 شاید ... شاید همشون بد نباشن 》 توالایت با ترس گفت :《 عااا نمیدونم .... بذار از آبجی بپرسم 》 بعد رفت پیش آرورا و بهش گفت :《 آبجی .... به نظرت من و پینکی میتونیم بریم دهکده ؟》 آرورا با تعجب و عصبانیت گفت :《 چییییییی؟ .... دیوونه شدیییی؟ ... اون مو صورتی این فکر رو انداخت تو سرت ؟ 》 توالایت با اضطراب گفت : 《 نههه ... فکر خودم بودددد ... میدونی ؟ ... داشتم فکر میکردم شاید همه انسان ها بد نباشن ...》
آرورا با اخم گفت :《 همشون بد نباشن ... اونوقت از کجا میخوای بفهمی کی خوبه ؟》 توالایت:《 ما که نمیخوایم بریم دوست پیدا کنیم ... فقط میخوایم بریم رنگ پیدا کنیم واسه پینک ... عه چیزهه ...》یکم مضطرب شد . آرورا با اخم گفت :《 نگفتم ... اون دختر همش فکرای خط*رناک میندازه تو سر تو . 》 پینک اسکای اومد گفت :《 اگه از لباس کلاه دار ها بپوشیم ، هیچ کس متوجه نمیشه ما عجیبیم . 》 آرورا با اخم گفت :《 این لباسا توشون گرمه ، واسه زمستون خوبن . ما الان وسط تابستونی دختر 》 پینک اسکای هنوز تسلیم نشده . به سمت دارک اسکای دست کشید و گفت با خنده :《 دارک اسکای ... اون هم میتونه باهامون بیاد . اون ط*لسم های زیادی بلده . میتونه از ما محافظت کنه 》
آرورا کمی فکر کرد . بعدش گفت :《 نه عمرا، نمیشه 》 دارک اسکای که تا الان یه گوشه ساکت نشسته بود ، گفت :《 چیه ؟ نکنه به من اعتماد نداری ؟ من ... آخه مگه من چه کارت کردم ؟ 》 آرورا گفت :《 نه ..خب راستش اره یه کوچولو . ولی به هر حال ، اگه قبل از اینکه بتونی کاری کنی یه نفر بیاد بهتون آ*سیب بزنه چی ؟ نه من نمیتونم جون برادرم رو به خ*طر بندازم 》 دارک اسکای یکم فکر کرد و بعد گفت :《 من یه ایده دارم ... ولی اگه بهم اعتماد داشته باشی 》 همه با هم گفتن :《 چییی؟ 》 دارک اسکای :《 خب ... من یه جادو بلدم که میتونه موجودات رو به انسان تبدیل کنه و اصلا خط*رناک نیست . 》 آرورا :《 ولی شما که هنوز گوش و دم و شاخ دارین 》 دارک اسکای:《 خب آره .. اون موقع من طلسم سمی هومو ( semihomo ) یا همون نیمه انسان رو اجرا کردم . ولی طلسم انسان فرق داره 》 آرورا با اخم گفت : 《 خب اول رو خودت امتحان کن ببینم 》
دارک اسکای ورد رو گفت :《 "Fiat Homo!" "فیات هومو!"(انسان شو) کلی زرق و برق و نور سیاه و آبی دور دارک اسکای رو گرفت و بعد ... دارک اسکای دیگه گوش و دم و شاخ نداشت . ✨️ دارک اسکای گفت :《 خب ... الان اعتماد داری ؟ 》 آرورا با تردید گفت :《 خبب .... شاید .. رو من امتحان کن 》 دارک اسکای دوباره جادوش رو فعال کرد و آرورا تبدیل شد ✨️.دستی به سرش کشید شاخ هاش نبودن .. چند تا تار مو توی صورتش افتاده بود ... سبز نبودن توالایت و پینک اسکای و دارک اسکای مبهوت شدن . آرورا :《 چیه ؟ چرا این جوری نگاه میکنین ؟》 دارک اسکای کمی سرخ شد و گفت:《 خیلی خوشگل شدی 》 توالایت با لبخند گفت :《 موهات .... قهوهای شده ...خیلی خوشگله》
نظرات بازدیدکنندگان (0)