درودددد
لباس هایی که روی زمین ریخته است را برمیدارم و درون کیف میگذارم. وقتی وسایل مادر را در جیب های کیف جا میدهم می گویم.«من میدونم طرد شدن چه حسی داره. بهتر از تو یا هرکس دیگه ای میدونم.»یک مجله ی قدیمی هم بین آن وسایل است.
چند داستان درونش نوشته شده بود.یک بار مادر با آن آمد و کل شب برایم خواندشان. مجله را که آخرین چیز است به زور درون کیف جا میدهم. زیپش را میبندم و روی تخت پرتش میکنم. میخواهم چیزی به او بگویم که میبینم با دستش سرش را محکم فشار میدهد و زیر لب چیزی زمزمه میکند.«همه چی داره تموم میشه. لع.نتی...نمیخوام.همه چی داره خراب میشه. داره میره. لع.نتی داری میری» بدنش میلرزد.با دندان های بالاییش لب پایینش را گاز گرفته است و نفس نفس میزند.
با صدای بلند تری می گوید.«لازم بود...فقط لازم بود توی دع.وای ما دخالت نمیکردی...لازم بود کنار می ایستادی...لع.نتی!» آهی میکشم و میگویم«اون وقت تو توی بیمارستان بودی به جای برادرت.» فریاد میزند. «خب که چی؟! اونجوری اخراج نمیشدی. مجبور نمیشدی از اینجا بری. ولم نمیکردی!» چیزی نمیگویم و فقط نگاهش میکنم. او ادامه میدهد.«اینقدر برات سخته یه جا موندگار باشی؟ همیشه باید از خونه ات پرتت کنن بیرون؟!» جوابش را نمیدهم و به سمت کیف برمیگردم تا دوباره نگاهش کنم. مطمئن شوم همه چیز را برداشته ام. یا....از جواب دادن طفره بروم.
ماه عزیز من چه کار میتوانم بکنم؟ چرا سر من داد و بیداد میکند؟ «آها روتو برگردوندی و داری به کارات میرسی و میخوای بهم بفهمونی اصلا برات مهم نیستم؟ که از فاکس وود اخ.راجم بشی همچنان آریک میمونی اصلا اهمیتی نداره؟!» درو.غ جالبی به او می گویم«شاید همینطور که تو میگی باشه.»بلند بلند میخندد. تقریبا قهقهه میزند.وقتی میخواهد گریه کند و نمیتواند،یا اینطور میخندد یا میلرزد.چرا دارم با حرفام عذا.بش میدم؟ چه مرگم شده؟! «نه فقط الان. هیچوقت...هیچوقت برات مهم نبودم. مگه نه؟!»
به چشم های آبی اش خیره شده ام. چیزی از دهانم خارج نمیشود.چرا لال شده ام؟ چرا جوابش را نمیدهم؟ چرا نمیگویم اشتباه میکند؟لعنتی،ماه عزیز، چرا اینقدر عو.ضی ام؟ او طوری که منتظر است جواب بدهم به من نگاه میکرد اما بلاخره میگوید «لازم نیست چیزی بگی. فکر کنم خودم فهمیدم.» و چند دقیقه هردو به هم زل میزنیم. میخواهم این ارتباط چشمی عجیب را کم کنم. این سکوت سنگین را از بین ببرم که او داد میزند.«قانون اول آریک احمق:هیچوقت...دیگه هیچوقت جلوی تو اشک نریزم!» گریه میکند. قطرات اشک یکی یکی از روی گونه اش سر میخورند.«قانون دوم آریک احمق:دیگه هیچوقت به تو دست نزنم!» دستم را محکم میگیرد.«کسی که بهت اهمیت بده این قانونا رو نمیزاره!»
وقتی دستم را میگیرد کل بدنم یخ میزند.در این هشت سال اینقدر با پوست یک انسان دیگر در تماس نبودم.«جاپس...دستتو بکش.»همانطور که فین فین میکند داد میزند.«میخواستی چی بگی؟ میخواستی چی رو بهم بفهمونی؟ که کنترل دست توعه؟ که تو رییسی؟»دستم را رها میکند.«دوستی...اصلا میدونی چیه؟ توی این هشت سال یه بار بهم گفتی که به عنوان دوست قبولم داری؟ چرا از دوست متنفری؟ هان؟!» میخندد.«فکر کنم خودم بدونم. چون اولین دوستی که توی زندگیت داشتی خودشو فقط چون زندگی تو رو خراب کنه توی رودخونه پرت کرد!»
نمیدانم به این اتفاقات چه میگویند. دعوا...؟ بحث؟ گفت و گو؟ هرچه که هست میدانم او برای پیروزی در این، از زخمی استفاده کرده است که فقط خودش میداند وجود دارد.از یقه ی لباسش میگیرمش «برو گمشو بیرون جاپس» از اتاق بیرون پرتش میکنم. تلو تلو میخورد. اشک هایش را پاک میکند.به من خیره میشود و سپس با یک پوزخند میگوید«میدونی چیه؟...شاید حق با رایان بود. با بقیه بود...»چند لحظه مکث میکند. انگار مرا واراندازی میکند.«شاید کلا اشتباه میکردم. چون الان...تو زیادی شبیه یه هیولایی!»
جاپس دیگه تو چرا...😭😭😭
عالی بودددد✨
همیننن😭
مرسیییی
خسته نباشی مرسی که ادامه دادی🙃
من بیشتر از همشون دردم گرفت توی دعوا ها
مرسییی که میخونیش😭💖
💔😭
نویسنده نکن اینکارو باما🥀
چشم چشم😭
عالی بود🤧
چاپس آریککککک💔لطفا دعوا نکنینننن💔نویسنده داری چیکار میکنی😅تو که زدی دوستیشونو خراب کردی آریک🍁(منظورم نویسنده است)
مرسییی😭💔
متاسفانه هردوشون نمیتونن درست احساساتشونو بیان کنن اینجوری میشه😭
💔💔
وای💔
خسته نباشی🌚
مرسییی😭💔