نفرینشدهای در زندان مرکزی اسیر است که همه بیم دیوانه بودنش را دارند. اما چطور پسربچهای یازده ساله ممکن است گرفتار جنون باشد؟ همه از تاریکی و نفرینشدهها وحشتدارند اما آیا سیاهی شرور است یا روشنایی پلیدی واقعی؟ جنون چشمهای سیاه سفری به پشت دیوارهای قصر بلور است. اما مقصد ما تالارهای مرمرین قصر نیست، بلکه زندان مخفی زیر قصر است. زندانی که سرانجام جادوگرهای غیرقانونی است، و البته سرانجام یک نفرینشدهی به خصوص که نه نامی دارد و نه گذشتهای.
#The_madness_of_black_eyes #Ch_2 page.1 -آسناد، پایتخت سلسته، مقر نگهبانی- سپیده زده بود و بارقهای نارنجی رنگ توجه سیرشا را جلب کرد. درحال تی کشیدن کف چوبی اتاق نقشهها بود و سعی داشت رد گل آلود کفشهای نگهبانان را پاک کند که متوجه این خط نارنجی کف سالن شده بود. نگاهش بلافاصله سمت پردهها کشیده شد و جلو رفت، اما با دیدن آسمان نارنجی و طلوع آفتاب رنگ از رخش پرید. او سحر نزده شروع کرده بود به تمیزکاری و باید تا قبل از طلوع کارش را تمام میکرد، اما اکنون آفتاب زده بود. سرپرست با این وضعیت بیچارهاش میکرد! او سراسیمه برگشت سر ادامهی کارش. هنوز نصف بیشتر کف اتاق را تمیز نکرده بود. تی را در سطل آب خیساند و بلافاصله درگیر لکهی گل دیگری شد. اگر سر تمیزکردن قفسهی نقشهها وسواس به خرج نداده بود تا الآن کارش تمام شده بود. نباید اینقدر وقتش را سر آن قفسهی خاک گرفته هدر میداد و زیرلب خودش را بابت این عدم مدیریت لعنت کرد. صدای باز شدن در و به دنبالش صدای عصبانی سرپرست او را از افکارش بیرون کشید. -داری چیکار میکنی دختر؟ آفتاب زده و تو هنوز داری تی میکشی؟! سیرشا از ترس تعظیمی به سرپرست خدمتکاران کرد و گفت: متاسفم... الان تمومش میکنم... فقط چند دقیقه دیگه طول میکشه. سرپرست با خشم جلو آمد و تی را از دست دختر بیرون کشید و گفت: چند دقیقهی دیگه وقت نداریم! نگهبانا به محض طلوع آفتاب میان توی مقر و وقتی اونا میان ما نباید توی مقر باشیم! مگه نمیدونی دخترهی دست و پاچلفتی!؟ صدای داد و فریاد سرپرست، سیرشا را بیشتر ترساند. هنوز هم نمی فهمید چگونه زنی مسن به سن او میتواند چنین نعره بکشد که مو به تن تمام خدمتکاران راست کند. سرپرست بی توجه به او تی را درون سطل آب انداخت و سطل را به دست او داد و گفت: بیرون. همین الآن! سیرشا با دستپاچگی سطل و تی را برداشت و سر به زیر از اتاق نقشهها بیرون آمد. در را بست و در راهرو با خدتمکارانی روبرو شد که داشتند سریع از مقر بیرون میرفتند. او نیز همراهشان شد و سر به زیر و ماتمزده از مقر بیرون رفت و سمت اقامتگاه خدمتکاران روانه شد.
اقامتگاهی که به آن به شوخی قبرستان میگفتند. چون ساختمان سنگی قدیمی دست کمی از قبرستان نداشت. ظاهر خدمتکاران هم به این اسم صحه گذاشته بود. لباسهای خاکستری آنها را عملا نامرئی و بیاهمیت میکرد. و سرهای به زیرافکندهشان نیز آنها را همانند ارواحی کرده بود که درتاریکی در عمارتها میگشتند و با طلوع آفتاب غیبشان میزد. درست مانند ارواحی سرگردان. چشمان نقرهایشان هم مزید بر علت شده بود. چشمان نقرهایی که ویژگی تمام خدمتکاران خاکستری بود. خدمتکاران خاکستری. لباسهای خاکستری. چشمان خاکستری. دنیایشان تماما خاکستری و بیرنگ بود. تنها رنگ موجود، رنگ چهرهها و موهایشان بود. تفاوت ملیت و چهرهها آنقدر زیاد بود که انگار تمام نژادهای سلسته را میشد در آنجا پیدا کرد. از مردم بلوند و روشن پوست شمالی گرفته تا مردم غرب که پوستی تیره داشتند و موهای فر سیاه. اما تمام این تفاوتها زیر یک ویژگی دیگر گم شده بود. چشمان خاکستری. چشمان خاکستری که متعلق به جادوگران استلار بود. جادوگرانی که خون و نسبشان آنقدر گمنام بود که از جادوگران آیینه تنها چشمانشان را به ارث برده بودند. پوست گندمگون و کک و مکهایشان نه. موهای آبی لاجوردیشان نه. تنها چشمان بیروح و خاکستریشان. و همین نام خدمتکاران خاکستری را به آنها داده بود. خدمتکارانی جادوگر که از استلار تنها چشمان و مقدار کمی از قدرتش را به ارث برده بودند. جادوگرانی بی نام و نشان و ضعیف که کارهایی که بقیهی جادوگران سلطنتی از آن سرباز میزدند به دوششان میافتاد. این چیزی نبود که سیرشا توقعش را داشت. روزی که خانوادهاش را برای پیوستن به جادوگران سلطنتی ترک کرد را بهخاطر میاورد. مادرش سعی کرده بود منصرفش کند. گفته بود که آنها برای جادوگران ضعیف ارزش قائل نیستند. اما سیرشا از مخفی کردن هویتش خسته بود. از اینکه تظاهر کند عادی است خسته بود. او به پایتخت آمده و خود را به نگهبانان معرفی کرده بود. او مقابل گلسها سوگند وفاداری خورده بود و قسم خورده بود که در خدمت پادشاهی از جادویش استفاده کند. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_2 page.2 چقدر خوشخیال بود که فکر کرده بود زیردست دیگر جادوگران استلار آموزش میبیند. که همچو آنان دربارهی نجواهای ارواح و فولاد آیینه میآموزد. چقدر خوشخیال بود که فکر کرده بود حداقل کمک قویترین جادوگران استلار به برق انداختن اسلحهها و زغال آوردن مشغول میشود. و چقدر افسوس میخورد که نقش خدمتکاران به او تعلق گرفته بود. او دیر فهمیده بود که آنها جادوگران استلاری که خون خالص نداشته باشند نمیخواستند. و او هم به جمع کثیری از خدمتکاران خاکستری ملحق شده بود. خدمتکارانی نامرئی که آرزوهای بزرگ داشتند اما تمام این آرزوها در بند سوگند خونینشان از بین رفته بود. سوگندی که هرگز شکسته نمیشد و آنها را موظف به اطاعت از دستورات رده بالاها میکرد. نتیجهاش چه بود؟ ساعتها تمیزکاری بیوقفه در مقر نگهبانانی که چشم دیدنشان را نداشتند. نگهبانانی که اگر یکی از آنها را در مقر میدیدند به جرم جاسوسی حبسشان میکردند. اما بدتر از تهمت جاسوسیشان عکسالعملشان مقابل کار ناتمام یک خدمتکار بود. و همین سیرشا را بیشتر نگران میکرد. او به کفپوش همچنان تمیزنشده میاندیشید. تنها اگر سرپرست میگذاشت بماند و تمامش کند... اما آن زن بیش از حد سختگیر بود. بیش از حد مقرراتی. بیش از حد خشن. او نیز همچون نگهبانان قلبش از سنگ بود و روحش نیز درنده خو. حتی اگر میتوانست او را راضی کند هم قطعا سرپرست به شدت نگهبانان بابت این اهمالکاریش مجازاتش میکرد. راه فراری نداشت. واقعا بیچاره شده بود. طولی نکشید که به اقامتگاه رسیدند و خدمتکاران خسته مشغول تمیز کردن تیها و خالی کردن سطلهای آب و جایگذاری وسایلشان در کمد خود شدند. بعد هم زنان از مردان جدا شدند و به خوابگاه رفتند تا لباسهایشان را برای شیفت صبح تغییر بدهند. لباسهای خاکستری آستین بلند جای خود را به پیراهنهای کوتاهتر خاکستری میدادند. بعد هم پیشبندهای سفید و روسریهای خاکستری. آستینهای کوتاه لباسهایشان باوجود سرمای برف آزاردهنده بود. اما سرپرست منع کرده بود که در آشپزخانه با آستینهای بلند رفت و آمد کنند. برای همین حتی لباسهای زمستانیشان هم آستینهای کوتاهی داشت که تا ارنج میرسید نه بیشتر. سیرشا نفس عمیقی کشید و بازوهایش را مالید تا کمی گرم شوند. به خود دلداری داد که حداقل آشپزخانه گرمتر از اقامتگاه است و بلافاصله راه افتاد تا به شیفت صبح آشپزخانه ملحق شود. اما به محض اینکه در راهرو قدم گذاشت صدای رسای سرپرست را شنید. - هی! دخترهی دست و پا چلفتی!
سیرشا با ترس سرش را بلند کرد و سرپرست را انتهای راهرو دید. چشمان خشمگینش برقی داشت که قلب سیرشا را به تلاطم انداخت. -راه بیفت! امروز نمیری آشپزخونه. سیرشا آب دهانش را با نگرانی قورت داد. سرپرست به راه افتاد و او هم به ناچار دنبالش دوید. قدمهای زن سالخورده هنوز هم سریع و محکم بود. آنقدر که سیرشا یا باید پا به پایش میدوید یا اینکه عواقب عقب ماندن و دوباره بلند شدن داد و هوار سرپرست را به جان میخرید. تنها پشت سر سرپرست میرفت و به مقر نگهبانی برمیگشت. دلنگرانی به جانش افتاده بود و این دویدن هم نفسش را برده بود. آنقدر که با برگشتن به مقر و مکث سرپرست پشت یک در لاکسریا را شکر کرد و ایستاد تا نفسی بگیرد. نگاه تیز و خصمانهی نگهبانان روبروی در به او نشان میداد که چیز خوبی انتظارش را نمیکشد. برای همین بیش از پیش قدردان این استراحت کوتاه بود. اما سرپرست گفت: طبق دستور ژنرال آلوکارد اینجام. خدمهای که ارشد دنتورس خواسته بودن رو آوردم. یکی از نگهبانان که چهرهای خشک داشت و زخمی روی گونهاش خودنمایی میکرد گفت: بهشون اطلاع میدم. منتظر بمونید. بعد اعلام ورودش هم داخل رفت و چند دقیقهی بعد برگشت و گفت: ارشد گفتن خدمه میتونه داخل بشه. اما نیازی به همراهی شما نیست. سرپرست هم سری تکان داد و رو به سیرشا اشارهای کرد. سیرشا نیز سرش را پایین انداخت و داخل رفت. اکنون نفسهایش کمی آرامتر بود. اما هنوز هم نگرانی قدمهایش را سست میکرد. مخصوصا که میدانست سراغ چه کسی میرود. ارشد دنتورس ارشد نگهبانان مسئول زندان مرکزی بود. یک زن از خاندان شیمر با خون خالص استلار که از طرف پیشوا وظیفهی رسیدگی به نفرینشدههای زندانی را داشت. یک زن که تنها ارشد بین نگهبانان بود. و همه میدانستند این مقام را چگونه کسب کرده. او زنی بود که مردان مقابل خشمش کم میآوردند. تندمزاج و بیرحم بود. آنقدر بیرحم که شخصا وظیفهی شکنجهی نفرینشدهها را گردن میگرفت و معروف بود که نفرینشدهها را برای مردن به التماس میاندازد. سیرشا با قدمهای سست پا به دفتر این ارشد گذاشت و نگهبان در را پشت سرش بست. اکنون فقط او بود و این زن. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_2 page.3 لنا دنتورس که پشت میزش نشسته بود با دیدن سیرشا اخمی کرد و گفت: اینقدر خدمتکاران خاکستری به افول رفتهاند که اکنون مراتب احترام را به جا نمیآوری؟ سیرشا سریعا تعظیمی کرد و گفت: من رو ببخشید ارشد. لنا از پشت میزش بلند شد و گفت: وضعیت بغرنج اتاق نقشهها کار توست؟ سیرشا با شرمندگی همچنان سرش را پایین نگه داشت. لنا سمتش قدم برداشت و گفت: شانس آوردی که ژنرال آلوکارد دلرحمتر از آنست که خدمهها را زندانی کند. اما نگران نباش. موقعیتی که برایش درخواست خدمه کرده بودم پایت را به زندان مرکزی باز میکند. دقیقا برازندهی لکهی ننگی چون توست. سیرشا همانجا ماتش برد. آنها میخواستند او را به زندان مرکزی بفرستند؟ لنا دنتورس روبرویش ایستاد و گفت: اخیرا یک مورد مشکوک را زندانی کردهایم. مدرکی برای اثبات نفرین شده بودنش نیست برای همین در حلقهی اول زندان حبس است. کسی را نیاز داریم تا به این زندانی رسیدگی کند. برایش غذا ببرد و وضعیتش را بررسی کند. از این به بعد این وظیفهی توست. در حلقهی اول زندان میمانی و از او چشم برنمیداری. نزدیکش نمیشوی. از میلههای سلولش رد نمیشوی. لمسش نمیکنی. شانس بیاوری نفرین شده بودنش تا دو سه ماه دیگر اثبات میشود و با زندانی شدنش در حلقهی دوم تو هم برمیگردی سر وظایفت. تا دو سه ماه...؟ او باید تا دو سه ماه در حلقهی اول زندان مرکزی میماند؟ تازه از آن بدتر باید نگهبان یک نفرین شده میشد؟ او ناخوداگاه گفت: اما... مگه این وظیفهی جادوگران استلار نیست؟ چرا من؟ من نمیتونم... من... ارشد با اخمی گفت: دلیلش ساده است. چون تو تخطی کردی. و چون آن نفرین شده مجازات توست. حتما شایعات را شنیدهای. شایعات بلاهایی که آن اهریمنان بر سر زندانبانهایشان میآورند. سیرشا آب دهانش را قورت داد. شنیده بود. شنیده بود که نفرینشدهها حتی با وجود فولاد آیینه هم مهار نمیشوند. که میتوانند جادوگران و انسانها را به فساد بکشند. که آنها را تسخیر کنند. یا حتی بکشند. تنها کسانی که مقابل آنها توان مقاومت داشتند شیمرها بودند. و البته پیشوای اعظم، رهبر جادوگران روشنایی. بقیهی جادوگران همچون عروسکی تحت کنترل نفرینشدهها در میآمدند. جادوگران استلار با خون ناخالص همچون او هم راه نجات نداشتند. تنها تفاوت آنها با بقیهی جادوگران این بود که آنها متوجه طلسمها میشدند. ولی مقابله با فساد نفرینشدهها چیزی بود که در توان هیچیک از جادوگران ناخالص نبود. به عبارتی... ارشد دنتورس داشت او را نگهبان آن نفرین شدهی مشکوک میکرد تا او سیرشا را بکشد. اینگونه هم سیرشا مجازات میشد و هم آن نفرینشده قدرت شوم خود را اثبات میکرد. ارشد از سیرشا فاصله گرفت و سمت در رفت و گفت: راه بیفت خدمه.
سیرشا نیز سر به زیر دنبالش رفت. چون کار دیگری از دستش برنمیامد. او توان مخالفت با یک ارشد را نداشت. سوگند خون به او اجازه نمیداد. او ناخوداگاه دور مچ دستش دست کشید. جای آن زنجیرهای نامرئی که با خون دور دستها و گردنش بسته شده بودند. زنجیرهایی که وجود نداشتند اما او را متعهد به خدمت میکردند. متعهد به خدمت و حتی مردن در راه پادشاهی. دستهایش با تصور چنین سرنوشتی میلرزیدند. میدانست دیر یا زود بالاخره با تخطیهایش سرش را به باد میدهد اما هرگز فکر نمیکرد اینگونه باشد. که در زندان مرکزی وظیفهای را به گردنش بیندازند که هیچکس خواستارش نبود و انتهایش مرگ بود. ناخواسته اشک در چشمانش جمع شد. اما اشکهایش را عقب زد و حواسش را به مسیر داد. حتی نمیدانست کی از راهروهای پیچ در پیچ مقر به بخش زندان و انبار اسلحه رسیدهاند. ارشد دنتورس میرفت و او هم دنبالش میرفت. بدون اینکه به نگهبانانی که از کنارش رد میشدند توجه کند. بدون اینکه به حرفهای دور و اطرافش توجه کند. بدون اینکه به ارشد توجه کند و به دستورهایی که برای باز کردن درب فولادی میداد. خود را غرق خاکستری بودن کرده بود. غرق آن حس پوچی که تمام این سالها سرپا نگهش داشته بود تا با سختیهای زندگیش کنار بیاید. درهای فولادی زندان باز شد و او پشت سر ارشد قدم به راهپلهای گذاشت که تنها با نور مشعل روشن میشد. راه پلهای که ورودی زندان مرکزی بود. زندان مرکزی آن ساختمان سه طبقهی روی زمین نبود. درست بود که از آن هم برای زندانی کردن مجرمین استفاده میشد و دزدها را آنجا حبس میکردند اما زندان اصلی زیر زمین بود. زندان نفرین شدهها و جایی که او قرار بود به آن برود زیر زمین بود. به دور از نور خورشید و هوای تازه. سیرشا با رسیدن به اولین طبقهی زندان که همچون دالانی سیاه روبروی پلهها قد علم کرده بود نگاهی به روبرو انداخت. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_2 page.4 یک دالان مارپیچ بود. دالانی که به جلو میرفت و میپیچید و به راه پلهای دیگر ختم میشد. راهپلهای که چند پله پایین میرفت و به دالانی دیگر ختم میشد. و آن دالان هم به راه پله و دالانی دیگر. برای همین به آنها حلقه میگفتند. چون هر حلقه شامل چندین نیمدایره بود که با راهپلهای به هم متصل میشد. مثل زنجیرهایی تو در تو. تازه این حلقهی اول بود که در سطح بود. هرچه عمیقتر می شدند حلقهها هم شامل زنجیرههای بیشتری میشد که گم شدن در آنها ساده بود. و تنها راه فرار از آنها راهپلهی مرکزی بود که به زنجیرههای اول هر حلقه متصل بود. راه پلهای که آنها در آن ایستاده بودند و حداقل پنج شیمر از آن محافظت میکردند. سربازان به ارشد دنتورس ادای احترام کردند. دنتورس جواب احترامشان را داد و گفت: این دختر قرار است در زنجیرهی دوم مراقب زندانی باشد. وظایفش را یادش بدهید و هر سپیدهدم برای سرشماری به او سربزنید. گزارشی هم هر روز از وضعیت خودش و زندانی مینویسید که باید تا ظهر به دستم برسد. سربازها ادای احترام دیگری به ارشد کردند و دنتورس گفت: به شما سپردمش سرگروه. و با این حرف از پله ها برگشت و پایین رفت. انگار کارهای مهمتری برای انجام دادن داشت. یکی از سربازان سمت سیرشا آمد و گفت: من سرگروه کلاد هستم. مطمئنم ارشد قوانین رو بهت گفتن اما بازم برات تکرارشون میکنم. نزدیک زندانی نمیشی. از میلهها به هیچ وجه رد نمیشی. اگر شرایطی پیش اومد که برای بررسی زندانی در رو باز کردیم و اون سمت میلهها رفتی هم اون رو لمس نمیکنی. اجازهی حرف زدن با زندانی رو هم نداری. فقط وضعیتش رو چک میکنی تا از زنده و در بند بودنش مطمئن بشی. توی زنجیرهی دوم میمونی و وارد بقیهی زنجیرهها نمیشی. صبحها یکی از سربازها وضعیت هردوتون رو چک میکنه و براتون آذوقه میاره. غذای زندانی رو میدی و بقیهی روز آزادی. اگرم اتفاقی افتاد کافیه کریستال امنیتیای که بهت میدیم رو بشکنی. بلافاصله خبردار میشیم و بهت سر میزنیم. اما سر هرچیزی نشکنش. شکستن بیموردش تبعاتی رو با خودش به همراه داره. متوجه وظایفت شدی؟ سیرشا که هنوز از این وضعیت گیج بود فقط سری تکان داد. سرگروه برگشت و به سمت دالان به راه افتاد و گفت: دنبالم بیا.
سیرشا پشت سر او به راه افتاد و سرگروه شروع به توضیح دادن کرد: اینجا اقامتگاه من و سربازهاست. همیشه یه نفر از ما اینجاست. اگر کریستال امنیتی رو نداشتی میتونی اینجا بیای و ازمون کمک بخوای. ولی در شرایط عادی بیرون اومدن از زنجیرهات ممنوعه. او با این حرف قدم به پلهها گذاشت و از آنجا پایین رفت. در فولادیای پایین پلهها بود که سرگروه با حرکت دست بازش کرد و سیرشا با کنجکاوی به در نگاه کرد که بدون هیچ دستگیرهای و تنها با جادو باز شده بود. سرگروه که متوجه مکث و نگاهش به در شده بود گفت: درهای اینجا همگی از فولاد آیینهان. سیرشا با کنجکاوی پرسید: پس... یعنی منم میتونم حرکتشون بدم؟ سرگروه با حرکت سر تایید کرد و گفت: بله. یه جادوگر استلار سطح ۳ به بالا هم میتونه حرکتشون بده. مکانیزم سادهای داره. اما برای نفرین شدهها یه بنبست محکمه. سیرشا هم سرتکان داد و از درها رد شد و برای امتحان روی انرژی درون فولاد تمرکز کرد. حواسش را تیز کرد و به ساختار در فکر کرد. به ساختار در و فولاد آیینه که از ترکیب فولاد با انرژی ایینه ساخته شده بود. انرژیای که به آن آلما میگفتند. انرژیای که جادوگران استلار با حواسشان آن را احساس میکردند و با حرکت دست میتوانستند آن را کنترل کنند. و او هم این انرژی را درون در احساس میکرد. درون مکانیزمی که پشت چندین تن فولاد محبوس بود. و دستش را حرکت داد و در را پشت سر خود بست. سرگروه بی توجه به سیرشا به راهش ادامه داد و سیرشا هم دنبالش کرد. اما ذهنش پیش آن درها بود. فولاد آیینه. او همین الآن فولاد آیینه را تغییر شکل داده بود. بعد سالها دوباره جادو کرده بود. و از اینکه هنوز هم به خوبی از پس چنین کاری برمیامد به خود میبالید. از اینکه میتوانست چنین در سنگینی را به راحتی تغییر شکل دهد به خود افتخار میکرد. کارش در مقابل قدرت یک شیمر هیچ به نظر میرسید. اما برای او که سالها جادو نکرده بود و حتی نزدیکیش به فولاد آیینه به تمیز کردن سلاحها ختم میشد این لحظه به یاد ماندنی بود. آنقدر که حضورش در زندان را فراموش کند و با ایستادن سرگروه کلاد به خود بیاید. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_2 page.5 سیرشا با توقف قدمهای سرگروه بلافاصله ایستاد و در انتظار دستورات بعدی نگاه منتظری به او کرد. اما سرگروه روبروی سلولی ایستاده بود و رنگ از رخش پریده بود. سیرشا با کنجکاوی رد نگاه سرگروه را دنبال کرد و متوجه چیزی شد که روبرویش بود. نور مشعلی که در راهرو بود میلههای سلول را روشن میکرد. میلههایی که آنها هم از فولاد آیینه بودند. و پشت میلهها پیکر نحیفی روی زمین افتاده بود. پیکری که غرق خون بود. و سیرشا نمیدانست از چه بیشتر وحشت زده شود. از اینکه زندانی نفرین شده یک پسربچه بود یا اینکه این پسر اینچنین غرق خون بود؟ سرگروه سراسیمه سمت میلهها رفت و با کلیدی که در دست داشت در را باز کرد و گفت: لعنت بهش! خودش رو نکشته باشه شانس آوردیم. و سیرشا شاهد آن بود که سرگروه کنار پسرک زانو زد و دستش را جلوی بینی پسرک گرفت و نفس راحتی کشید و گفت: هنوز نفس میکشه. استلار بهمون رحم کرد. اگه میمرد پیشوای اعظم همه مون رو اخراج میکردن. سرگروه بلند شد و سمت سیرشا آمد و گفت: من میرم یه طبیب خبر کنم. تا اونموقع تو اینجا مراقبش باش. تنفسش رو چک کن و سعی کن تا حد امکان جلوی خونریزیش رو بگیری. فهمیدی؟ سیرشا بهت زده گفت: اما شما گفتید که نباید نزدیکش بشم. سرگروه کلاد با اخم گفت: اون مال موقعی بود که به این وضعیت نیفتاده بود. اون زندانی پیشواست و اگه بمیره باید به پیشوا جواب پس بدی. همینو میخوای؟! سیرشا سرش را به دو طرف تکان داد. کلاد هم کریستالی را دست سیرشا داد و گفت: این همون کریستال امنیتیه. اگه دیدی حالش بدتر شد بشکنش. حالا هم مراقبش باش تا من میرم طبیب رو خبر کنم. کلاد رفت و صدای قدمهای سریعش آخرین نشانهای شد که سیرشا از او شنید. بعد در پشت سر او بسته شد و او در راهروهی پر پیچ و خم با این زندانی تنها ماند. سیرشا نگاه نگرانی به کریستالی که درون دستش بود کرد. یک تکه کریستال کوارتز مانند بود. یک تکه بلور شفاف که رنگ آسمان را داشت. او بلور را در مشتش گرفت و نگاهی به زندانی کرد. سرگروه دستور داده بود که مراقب زندانی باشد و تنفسش را چک کند. اما او میترسید نزدیک زندانی شود. هرچه باشد همه احتمال میدادند که این زندانی نفرین شده باشد. اما این پسر... بچهتر از آنی بود که قدرت داشته باشد. نحیفتر از آنی بود که یک نفرین شدهی اهریمنی باشد. و به جز آن جانش در خطر بود.
سیرشا تصمیمش را گرفت و وارد سلول شد. از میلههایی رد شد که قرار بود از آنها رد نشود. او کنار زندانی زانو زد و دستش را با احتیاط روی سینهاش گذاشت. ضربان قلبش را زیر دستش احساس میکرد. و آنقدر نزدیکش بود که دمای غیر عادی بدنش را حس میکرد. اما به خود دلداری داد که این تنها پیروی از دستورات سرگروه است. که این بچه بیهوش است. درضمن آنها به نفرین شده بودنش مشکوک بودند. مطمئن نبودند که او قدرت دارد یا نه. شاید همهی اینها یک تهمت بیجا بود. و او نمیتوانست اجازه دهد این بچه به خاطر ترسش سر یک تهمت بیجا بمیرد. برای همین لحظهای دستش را از روی سینهی پسرک برداشت و لبهی پایینی دامنش را در دست گرفت. پارچهاش نخنما شده بود اما هنوز هم تمیز بود. باید برای بستن زخمهای او کفایت میکرد. یکی از لبههای پوسیده را گرفت و کشید. پارچه به صورت اریب بریده شد و سیرشا پارچه را دور نقاطی که میدید خونریزی بیشتری دارند پیچید. اما حینی که داشت دور دوم را میبست دستی ناگهان دستش را گرفت. سیرشا با ضعف به دست کوچکی نگاه کرد که جلویش را گرفته بود. دست کوچکی که داغ بود. و او بهت زده به پسرگ نگاه کرد. پسری که دستش را گرفته بود و با چهرهی سرخ از تب و نفسهای رفته به او خیره شده بود. اما چیزی که جای تعجب داشت بیداری پسرک نبود. چشمانش بود. چشمان سیاه پسرک رنگ زغال بود. آنقدر سیاه که مردمک و عنبیهاش قابل تشخیص دادن نبود. همچون چشمان یک اهریمن. 🖤@land_of_celestials
نظرات بازدیدکنندگان (0)