گاهی سکوت، بلندترین فریاد دنیاست. در شلوغی روزهایی که همهچیز با صدا سنجیده میشود، کسی نجوای سکوت را نمیشنود؛ همان سکوتی که گوشهای از قلب مینشیند و حرفهایی را زمزمه میکند که هیچ زبانی توان گفتنشان را ندارد. سکوت، پناه حرفهای ناتمام است. پناه بغضهایی که راهی برای جاری شدن پیدا نمیکنند و آرزوهایی که میان کاش ها گم شدهاند. گاهی ساعتها در کنار پنجره مینشینم و به سکوت گوش میدهم؛ به نجوایی که از میان خاطرهها عبور میکند و نام آدمهایی را صدا میزند که حضورشان اکنون فقط در ذهنم وجود دارد.
عجیب است؛ سکوت هیچ واژهای ندارد، اما از هزاران جمله گویاتر است. میتواند دلتنگی را تعریف کند، بیآنکه اشکی بریزد. میتواند عشق را فریاد بزند، بیآنکه نامی از آن ببرد. میتواند درد را نشان دهد، بیآنکه زخمی دیده شود.
گاهی سکوت، شبیه آسمان پیش از باران است؛ آرام، اما سرشار از حرفهای ناگفته. همه خیال میکنند هیچ اتفاقی در آن جریان ندارد، درحالیکه در عمقش هزاران احساس بیصدا به هم میرسند. شاید بعضی از آدمها هم همینگونه باشند؛ لبخند بر لب، اما در دل، جهانی از واژههایی که هرگز فرصت متولد شدن پیدا نکردهاند. و چه کسی میداند، شاید زیباترین اعترافهای دنیا، همانهایی باشند که برای همیشه در سکوت باقی میمانند.
و من بارها در آغوش همین سکوت، خودم را پیدا کردهام؛ میان لحظه هایی که توانایی گفتن هیچ کلمه ای نداشتم. آنجا فهمیدم که بعضی صداها را فقط باید با دل شنید؛ مثل نجوای سکوت، که هر شب آرام در گوشم زمزمه میکند: "آنچه از زبان پنهان میماند، در سکوت راهش را به قلب پیدا میکند."
شاهکار🛐🛐🛐