به نام آن خدایی که تو هر بار بیآنکه چیزی بگویی، مرا به یاد او میاندازی. این نامه را برای آن نمینویسم که دلت را نرم کنم. تو از آن هایی نیستی که با چند جمله، ایمانشان را با احساس عوض کنند. و من هم کسی نیستم که به خواهش عادت داشته باشند. با این حال، آدم گاهی به حقیقتی میرسد که اگر آن را ننویسد، انگار بخشی از خودش را انکار کرده است. تو همان حقیقتی.
خیال میکردم دنیا بر دو ستون ایستاده است؛ قدرت و ثروت. هرچه بیشتر از این دو داشتم، بیشتر احساس میکردم به جوهر زندگی نزدیک شدهام. آدمها تعظیم میکردند، درها باز میشد، نامم پیش از خودم وارد اتاق میشد. اما هیچکس به من نگفته بود که گاهی یک شخص با وقاری که نه خریدنی است و نه آموختنی، میتواند همهی آن ستونها را بیصدا به لرزه بیندازد. عجیب است. من فردی هستم که عادت دارد تصمیم بگیرد. اما هر بار که به تو فکر میکنم، بیشتر میفهمم بعضی چیزها انتخاب نمیشوند؛ همانطور که انسان طلوع را انتخاب نمیکند. فقط چشم باز میکند و میبیند که روشن شده است. برای من از همین جنس بودی.
نه حادثه. نه هوس. نه سرگرمی. بلکه کشفی که دیر اتفاق افتاد. میدانی چرا کمتر برایت از زیبایی چشمگیرت حرف زدهام؟ چون زیبایی بیوفاترین صفت دنیاست. جوانی میرود، چهره تغییر میکند، حتی حافظه روزی نامها را فراموش میکند. اما آن چیزی که در تو مرا از خودم گرفت، صورتت نبود. وقارت بود. آن سکوتی که هرگز از ترس متولد نشده است. آن ایمانی که هیچ نیازی به نمایش ندارد.
آن جاهطلبی خاموشی که از فریاد هزار مرد، بلندتر است. تو مرا به یاد این حقیقت انداختی که انسان میتواند بلند باشد بیآنکه صدایش را بالا ببرد. اعتراف سختی است. من همیشه دوست داشتم جهان را فتح کنم. بعد تو را دیدم و فهمیدم فتح کردن، کار آدمهای مضطرب است. آنکه حقیقتاً بزرگ است، نیازی ندارد چیزی را تصرف کند. همهچیز، دیر یا زود، خودش به مدار او نزدیک میشود. نمیدانم این را از کجا آموختی. از دعاهایت؟ از رنجهایت؟ یا از خدایی که آنقدر به او نزدیک ایستادهای که حتی سکوتت هم رنگ ایمان گرفته است؟ گاهی از خودم میپرسم اگر روزی تمام داراییام را از من بگیرند، نامم را فراموش کنند، قدرت از دستم برود و تنها یک مرد معمولی باقی بمانم... باز هم دلم میخواست این نامه را برای تو بنویسم؟ پاسخش مرا ترساند. آری. و این اولین چیزی در زندگیام بود که هیچ معاملهای در آن وجود نداشت. عشق اگر قیمت داشته باشد، خرید و فروش است. اگر دلیل بخواهد، قرارداد است. اگر از ترس تنهایی باشد، پناهگاه است. اما اگر بیآنکه سودی داشته باشد، هر روز انسان را به حقیقت خودش نزدیکتر کند، شاید همان چیزی باشد که خدا برای آزمایش غرور آفریده است. من هنوز همان مردم. گاه گستاخ. گاه مغرور. گاه بیحوصله. گاه آنقدر مطمئن از خودم که دیگران را فراموش میکنم. اما هر بار که تو را به خاطر میآورم، غرورم نه میشکند و نه کم میشود. فقط اندازهی واقعیاش را پیدا میکند. و این لطف کوچکی نیست. اگر روزی کنارم بایستی، هرگز از تو زنی مطیع نخواهم ساخت. مجسمهها مطیعاند. من هرگز عاشق سنگ نشدهام. من کسی را دوست دارم که پیش از آنکه به من تعلق داشته باشد، به باورهای خودش وفادار است. اگر این وفاداری روزی میان ما فاصله بیندازد، از آن دلگیر میشوم، اما هرگز از آن متنفر نخواهم شد. زیرا آدمی فقط همان چیزی را حقیقتاً دوست دارد که آزاد باشد.
در آخر، میخواهم بدانی، اگر جنون، بندگی بیزنجیر حقیقتی باشد که انسان با تمام غرورش توان انکارش را ندارد، بگذار هر نامی میخواهند بر من بگذارند. من، با رضایت، مجنون تو ماندهام.
هوراااااااا .
اینو گذاشتیییی!
مرسیییییییی!
گولولولووووو گیلیلیلیلیییی .
عالی
چه زیبا