آخرین آغوش؛
شب دوباره آرامش خودش را بر دشت پخش کرده بود، اما ذهن آتوسا پر از آشوب بود. از لحظهای که داریوش او را از میان نبرد نجات داده بود، چیزی درونش تغییر کرده بود؛ حسی مبهم و ناشناخته که نمیتوانست برایش نامی پیدا کند. «چرا یک جنگجوی پارسی، که برای شکست دادن قوم ما میجنگد، جان مرا نجات داد؟ او که بود؟ چرا چنین کاری کرد؟»
سپیدهدم، با چشمانی خسته اما پر از سؤال، آتوسا میان مردم ماد به جستوجو پرداخت. «کسی او را میشناسد؟ مردی با زرهی روشن… کسی که وسط نبرد مرا نجات داد؟» اما هر بار که میپرسید، فقط سکوت میشنید و شانههایی که بالا میافتادند. هیچکس چیزی نمیدانست. با این حال، قلب آتوسا به او میگفت نباید دست از جستوجو بکشد.در میان قبیله، شایعاتی شنیده میشد؛ از جنگجویی ناشناس که گاهی نزدیک قلمرو مادها دیده شده بود. اما هیچکس نامش را نمیدانست.
وقتی ناامیدی در دلش سنگینی کرد، نزد مادربزرگش رفت؛ زنی که همیشه در نگاهش دانایی موج میزد. مادربزرگ، بدون اینکه آتوسا حرفی بزند، به چهرهی ناآرام او خیره شد و آرام گفت: «گاهی قلب چیزهایی را میفهمد که عقل هنوز نمیتواند توضیحشان دهد.» آتوسا بیاختیار نفسش را در سینه حبس کرد. آیا قلبش حقیقت را میدانست؟ آیا باید به احساسش اعتماد میکرد؟ اما یک سؤال هنوز رهایش نمیکرد: او باید داریوش را پیدا میکرد.
خورشید بار دیگر از افق بالا آمد و آتوسا تصمیمش را گرفت. اگر نام داریوش در میان مادها نبود، تنها یک راه باقی میماند: میدان نبرد. با هر جنگ جدید، آتوسا کمی نزدیکتر میشد؛ با امید اینکه دوباره چهرهی مردی را ببیند که زندگیاش را تغییر داده بود.اما روزها گذشت و او را نیافت. درست زمانی که امیدش رو به پایان بود، صدایی از پشت سر قلبش را لرزاند: «دنبال من میگردی؟» آتوسا سریع برگشت… و چشمانش در نگاه داریوش گره خورد.
باد میان پرچمهای جنگ میچرخید، غبار در هوا پخش بود و زمین هنوز زخمهای نبرد را بر تن داشت. اما در آن لحظه، هیچچیز جز نگاه دو دلِ بیقرار معنا نداشت.داریوش چند قدم جلو آمد و با صدایی آرام اما پر از اشتیاق گفت :«از همان روزی که در غلفزار خرگوشها دیدمت، دنیای من تغییر کرد. سالها گذشت، شمشیرها بر دستم سنگینی کردند، اما میان همهی این جنگها، فقط تصویر چشمانت را در قلبم نگه داشتم. هر قدمی که برداشتم، برای رسیدن به لحظهای مثل امروز بود. آتوسا… تو را دوست دارم.»
آتوسا در سکوت ایستاده بود؛ میان ناباوری، میان هزار سؤال بیپاسخ. قلبش بیتاب میتپید، انگار حقیقتی که همیشه از آن فرار کرده بود، حالا روبهرویش ایستاده بود. اما ترسی پنهان درونش اجازه نمیداد پاسخی بدهد؛ ترس از آیندهای نامعلوم.آهسته یک قدم عقب رفت… و بدون گفتن هیچ حرفی، دور شد.
خیلی زیبا نوشتی🌚🎀
نخست؟😮
مرسی بانو
🍓😭