همزمان با یک گل، انسانی از دل خاک برخاست. گل نمیدانست چرا زیباست و انسان نمیدانست چرا عاشق است... انسان پیچیده بود. ریشه هایش با خاطره ها پیوند خورده بود و امید را به راحتی در ترس گم میکرد؛ در حالی که گل ساده بود و با آب و نور زنده میماند.
گل، بی قید و شرط عاشق خورشید بود. صبح ها با ملایمت به سوی خورشید باز میشد و شب فقط به آرامی و بی گله بسته میشد. چون میدانست که معشوقش برمیگردد و باز هم برای او، شب به پایان میرسد. انسان میترسید و عقب میکشید. به هر حال چه کسی به او اطمینان خاطر میداد که روزی دوباره، یار برگردد.
آفتاب هنوز پشت کوه ها بود، که انسان کنار گل نشست. «کاش بلد بودم مثل تو دوست بدارم و دوست داشته شوم» انسان با ملایمت زمزمه کرد. گل جوابی نداد اما در عین حال پژمرده هم نشد. همین یک امر کوچک نشان میداد که گل، با همان جثه ی شکننده، از او شجاع تر بود. از ترک شدن و تنها ماندن نمیترسید.
انسان اکنون به خوبی میدانست که تفاوتشان چیست. گل تا وقتی عاشق میشود که زنده است. انسان تا وقتی زنده میماند که عاشق است. هم گل و هم انسان، هر دو به یک اندازه، تشنهی حضوری بیمنت هستند، دلتنگ لمسی که بیکلام، رفاقت و امنیت را فریاد بزند. در انتظار آن دستی که بیهراس، دو قلب را پیوند دهد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)