همیشه وقتی به مادر و پدرم نگاه میکردم که چگونه در ساعت عشق، بی پروا و بی دغدغه به یکدیگر عشق میورزیدند، می خندیدم و با این تفکر زندگی می کردم که عشق فقط یک احساس نمادین است. تا اینکه چشمانش را دیدم. چشمان سیاه و براقی چو آهو و لبخندی به شیرینی نبات. دستان گرمش را در دو دست سردم گرفتم و بوسه ای آرام بر گونه اش نشاندم.
در آن لحظه دیگر عشق برایم نمادین نبود. احساسی واقعی بود که مانند خون در رگ هایم جاری بود...احساس آرامش من، در دستان گرم، بوسه های شیرین، لبخند دلنشین و چشمان زیبایش خلاصه میشد. انگار سال ها در انتظار همین لحظه بودم. لحظه ای که تنها با دیدن یک شاخه گل ارکیده خاطرات او برایم تداعی میشد . هر نسیمی که میوزید عطر موهایش را به همراه داشت و هر ستارهای که در آسمان میدرخشید، بازتابی از برق نگاهش بود.
دیگر زندگی برایم فقط گذراندن روزها نبود؛ قصه ای بود که با هر درخشش او، دورهٔ جدیدی از آن رقم میخورد. هر لحظه، هر ثانیه، با حضور او معنایی تازه مییافت. هر تلخی با طعم بوسههایش شیرین میشد و هر اضطرابی با صدای دلنشینش آرام میگرفت. و در همین زمان بود که عشق، از آن مفهوم کودکانه، به واقعیتی ملموس و نفسگیر در زندگیام تبدیل شد. عشقی که نه فقط در دستان گرم و بوسههای شیرینش، بلکه در تمام ذرات وجودم جاری بود؛ در نفس کشیدنم، در هر تپش قلبم، در دیدن زیباییهای دنیا از پنجرهی چشمانش.
او آمده بود تا زندگی سادهٔ مرا، به قصیدهای عاشقانه تبدیل کند، قصیدهای که هر واژه از آن، با مهر او سروده شده بود. حالا میدانم که عشق، نه فقط یک احساس، بلکه یک انتخاب است؛ انتخابی برای با هم بودن، برای ساختن دنیای کوچکمان، برای یافتن آرامش در آغوش هم و برای دیدن جهان از زیباترین دیدگاه. و اینگونه، در انتخاب عشق، جهان من با جهان او یکی شد تا ابدیت را در آغوش هم معنا کنیم.
زیبا بود👏👏
متشکرم🧸🪞