از زندگی، لحظه ها و گذر زمان
صبح، پنجره را میگشاید و نور، خستگی را از تنِ اتاق میشوید زندگی، همین مکثِ کوتاه است میانِ خوابِ دیشب و کارِ امروز چای در فنجان میرقصد و من، دوباره یاد میگیرم که چگونه آغاز شوم.
ردپاهایمان بر برفِ تازه باقی میماند اما خورشید که بتابد، ناپدید میشوند زندگی مقصد نیست، ایستگاه هم نیست همین راهی است که کفشهایمان را فرسوده میکند و هر قدم، امضای کوچکی است بر دفترِ جهان که ما بودیم و گذشتیم.
۳ گاهی زندگی، گرهای کور در نخهای رنگی است گاهی، باز شدنِ یک کلافِ سردرگم ما وصلهایم بر پیکرهی زمان که با تار و پودِ صبر بافته میشویم تا طرحی نو بر تنِ روزگار بپوشانیم.
۴ به ساعت نگاه نکن زمان در عقربهها زندانی نیست زندگی در فاصلهی دو پلک زدن است آنجا که لبخندی میشکفد یا بارانی که بیخبر میبارد همه چیز در لحظه جاری است و ما، تنها مسافرانِ این قطارِ بیمقصدیم.
۵ حتی در سختترین شبها ستارهای برایِ سوختن هست زندگی، لجبازیِ گل است میانِ شکافِ سنگ که برای دیدنِ خورشید سر از خاک برمیدارد هیچچیز تمام نمیشود تا زمانی که ما هنوز نفس میکشیم.
۶ ما شبیه فصلها میآییم و میرویم درختها فراموش نمیکنند اما باد، قصهی ما را تعریف میکند زندگی، جمعِ همین خاطراتِ کوچک است عطرِ نان، گرمای دست، نگاهی گذرا همینهاست که باقی میماند وقتی که دیگر، خودمان نیستیم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)