درودد :))
نفسم بند آمده است. نمیتوانم هوا را وارد ریه هایم کنم. نمیتوانم درست نفس بکشم.آیا دارم میمیرم؟ قفسه ی سینه ام با سرعت زیادی بالا پایین میرود.قلبم انگار از گلویم میخواهد بیرون بیاید. خودم هم باید بروم بیرون. اما اینجا کجاست؟ بیرون کجاست؟ لعنتی چرا اینجوری شدم؟ نفسم بند آمده است.
دنیا دور سرم می چرخد.تار میبینم. خیلی تار. دستانم یخ کرده اند. من بایدم از اینجا بروم. سعی میکنم دستگیره ی در را پیدا کنم.باید از اینجا بروم. سعی میکنم نفس بکشم اما هنوز هم هوا وارد ریه هایم نمیشود. احساس خفگی شدیدی دارم. انگار گلویم را کسی میفشارد. بلید هرچه سریعتر از اینجا بیرون بروم. نمیتوانم نفس بکش___ «هی...هی آریک..؟ آریک؟ خوبی؟ چیشده؟» چند بار پلک میزنم تا تاری چشمانم کم کم از بین میرود.هنوز نفس نفس میزنم اما کمی بهتر از قبلم.«هیی تو واقعا حالت خوب نیست. میخوای بریم درمانگاه؟» به او نگاه میکنم.
با همان کله ی هویجی اش طوری جلویم ایستاده است که انگار نه انگار برادرش تقريبا یک هفته در درمانگاه به خاطر کار من خوابیده است. انگار نه انگار این یه هفته حتی یک لحظه هم ندیدمش.«پاشو.باید بریم.حالت خوب نیست» دیگر نفسم آرام میشود. کمرم را صاف میکنم و او را کنار میزنم.وقتی به اطرافم نگاه میکنم متوجه میشوم نصف شب در حیاط ایستاده ام. خوابگردی کردم؟ نه من اصلا امشب نخوابیدم. لعنتی یک ساعت دنبال دستگیره ی در بودم وسط حیاط؟!
«چرا اینجوری بودی؟» پشتم به اوست اما میتوانم نگرانی اش را حس کنم. میترسد بهش آسیب بزنم؟! «چطور بودم مگه؟» حماقت خودم بود که اجازه دادم دیوار هایم را خراب کند. بهتر است دوباره ساختنشان را شروع کنم. «چه میدونم. داشتی نعره میزدی... آریک خیلی ترسناک بود فکر کردم خفه شدی!» نیم نگاهی به او می اندازم. «خبب...چیکار کنم؟» سرم را به سمتش برمیگردانم.«عذرخواهی؟»اخم میکند. «نه عذرخواهی نه. اما میخوام حرف بزنیم!» خودم را از همه جا بی خبر نشان میدهم.«آها.درمورد چی؟!» سرش را پایین انداخته است.
شانه هایش تکان میخورند و صدای خنده اش را میشنوم.اما این صدا اصلا شبیه طنین خنده ای نیست که من از او زیاد دیده ام. خنده ی عصبی میکند.«نمیدونم...نظرت چیه درمورد هوای امروز حرف بزنیم؟» سرم را به نشانه ی تایید تکان میدهم. «باشه. این دو هفته اونطور که من دیدم هوا ابری یا بارونی....یا هرچیزی که بهش میگن بود.» به آسمان و ابر های تیره ای که بالای سرمان هستند نگاه میکنم. «الانم احتمالا طوفانیه. برو تو کلبه یا بارونی ات رو بپوش آسیب میبینی!»
سرش را تکان میدهد. «من به بارونی احتیاجی ندارم! یادت نیست طوفانی بودن هوا رو دوست دارم...» بعد خودش را سرزنش میکند. «یعنی دیوونه ام. الان اصلا وقت مناسبی برای استعاره درمورد هوا نیست.» استعاره؟ هوا واقعا طوفانی است. «آریک میدونی چی شده؟» سذی به نشانه ی منفی تکان میدهم.بعد یادم می آید. «آها منظورت هواست؟ آره الان احتمالا رعد و برق میز___» با صدای بلند میان حرفم می پرد. «میخوان اخراجت کنن آریک هنوزم رعد و برق مهمه؟!»
بهبه چه نتیجه زیباییــ
میدونستم جاپس شبیه چویاست اصلا داری پیشگویی منو؟؟؟؟حیححیحیححیححی
من که میدونم آریک اخراج نمیشه ولی نمیتونم ثابت کنمـــ
الأن یه دفعهای پارت بعد میاد قشنگ ضایع میشم
به به مرسیی:)
بله بله اصلا فکر کنم با هم فامیلن😂🤏🏻
و اما درمورد اخراج شدن آریک ...
اسپویل نمیکنم😂🙃
ای بابا..... ححیحی
یاح یاح😂🤏🏻
عالییی بودددد
الان تو مدرسه ی خیر و شر کجان این برا من خیلی سوال شده ،و اینکه نمیشه اینا رو آشتی بدیم؟:)
اگه نور هارو در نظر نگیریم زیاد هم شبیه مدرسه خیر و شر نیست مدرسشون.....
مرسیی:)))
من تقریبا سوالو نفهمیدم اما ...
مدرسه ای که الان آریک و جاپس توی اون درس میخونن با مدرسه ی خیر و شر فرق داره.
مدرسه ی فاکس وود یه مدرسه ی عادی توی دنیای خیر و شره. و اتفاقاتی که الان توی داستان میوفته مال چند سال قبل اتفاقاتیه که توی کتاب اصلی میوفته:)
و بله ایشالا که آشتی میکنن😭😂
آها ممنون ،نه درست فهمیدی ،آخه من کتاب دو رو که میخوندم دیدم یکی هست هم ویژگی های آریک و ....برای همین گفتتم
آره
آرهه همون آریکهه
اما آریک توی فصل سه ی داستان من:))
ای بابا😂دلم براش سوختت
بعله بعله😭
تازه مدرسه خیر و شر رو شروع کردی؟
بعله:)
آفریننن😭
تو یکی از قشنگترین داستان هایی که من خوندم رو نوشتی 😊
منن ...عررر...غنبییتیههیبممبمب😭😭
عالی بود 💎💎
چه گوگولی مگولییییییه😍🫀🛐
اخراج میشه؟؟؟؟؟؟؟
مرسییی:))
آرههه😭🫰🏻
فقط خدا میدونهه..🫣
جاپس چقدر گودوگودو ئهههه ، عالییی بود !
ارههه ،مرسییی:)))❤
وااای عالییی
مرسییی:)))
جاپس چقدر گوگولیه🎀
خسته نباشی🌚
اهومم:))
مرسییی❤