بزن بریم :)
🌟 پارت ۲ – قسمت ۱: نشان بنفش نور بنفش مثل موجی سهمگین تمام راهرو را بلعید. هری فریاد زد: ــ هرماینی!! دراکو بدون فکر خودش را جلو انداخت. ــ گرینجر، مراقب باش! موجود بنفش درست قبل از برخورد، وسط هوا مکث کرد... همه تصور کردند قرار است به هرماینی حمله کند. اما... موجود خیلی آرام کف دست هرماینی را لمس کرد. ✨ یک جرقهی بنفش. و همان لحظه موجود با جیغی عجیب ناپدید شد. چند ثانیه... هیچکس حتی نفس هم نمیکشید. هرماینی به دستش نگاه کرد. وسط کف دستش، علامتی بنفش آرامآرام ظاهر میشد... علامتی شبیه یک چشم که دورش شاخههای پیچک کشیده شده بود. هری با نگرانی گفت: ــ این دیگه چی بود؟ رون یک قدم عقب رفت. ــ من فقط یه سؤال دارم... همه نگاهش کردند. ــ این چیز واگیر داره؟! چون من اصلاً دوست ندارم بنفش بشم. رنگش بهم نمیاد! 😭 دراکو چشمهایش را چرخاند. ــ ویزلی، تو حتی وسط آخرالزمان هم فقط به خودت فکر میکنی؟ رون شانه بالا انداخت. ــ معلومه! اگه زنده نباشم که آخرالزمانم نمیبینم. 😂 هرماینی اما اصلاً حواسش به حرفهای آنها نبود. علامت... داشت میسوخت. دستش را محکم گرفت. ــ آخ... دراکو اولین کسی بود که متوجه شد. بیاختیار جلو رفت. ــ گرینجر...! دستت... قبل از اینکه خودش بفهمد، مچ دست هرماینی را گرفت. پوست دستش... یخ کرده بود. دراکو زیر لب گفت: ــ غیرممکنه... هرماینی برای چند لحظه فقط به چشمان خاکستری او نگاه کرد. انگار صدای اطرافشان کاملاً قطع شده بود. هری سرفهای کرد. ــ اممم... من مزاحم لحظهتون نشدم؟ 😐 دراکو همان لحظه دستش را عقب کشید. ــ داشتم بررسیش میکردم، پاتح. رون با لبخند شیطنتآمیزی گفت: ــ آره معلومه... خیلی علمی بررسی میکردی. 😏 دراکو اخم کرد. ــ یه کلمهی دیگه بگی تبدیلت میکنم به وزغ. رون خندید. ــ اگه وزغ بشم حداقل دیگه لازم نیست غذاهای مدرسه رو بخورم. 🐸 ناگهان... تمام شمعهای راهرو خاموش شدند. 🕯️ سکوت... مطلق. از انتهای راهرو... صدای آرام قدمهایی شنیده شد. تق...تق...تق... هری چوبدستیاش را بالا آورد. ــ کی اونجاست؟ هیچ جوابی نیامد. فقط... صدای نفس کشیدن. انگار... چیزی در تاریکی ایستاده بود و آنها را تماشا میکرد. هرماینی آهسته گفت: ــ ما... تنها نیستیم... در همان لحظه، دو چشم بنفش در دل تاریکی باز شدند... و صدایی خشدار و غیرانسانی در راهرو پیچید: ــ ...پیدات کردم...
🌟 پارت ۲ – قسمت ۲: صدای تاریکی دو چشم بنفش... یک لحظه بعد ناپدید شدند. همه با احتیاط جلو رفتند. هری چوبدستیاش را بالا گرفت. ــ Lumos! راهرو روشن شد... اما هیچکس آنجا نبود. رون با تردید گفت: ــ خب... شاید من از ترس دوتا چشم دیدم؟! 😶 دراکو پوزخند زد. ــ آره، تو معمولاً قبل از صبحونه هم دچار توهم میشی. رون اخم کرد. ــ حداقل موجود فضایی به صورتم نچسبید! 😒 هری خواست چیزی بگوید که... هرماینی ناگهان دستش را گرفت. علامت بنفش دوباره شروع به درخشیدن کرد. درد... این بار شدیدتر بود. هرماینی زیر لب گفت: ــ انگار... داره منو صدا میکنه... همه ساکت شدند. دراکو سریع کنارش آمد. ــ یعنی چی «صدا میکنه»؟ هرماینی آرام گفت: ــ یه صدا توی ذهنمه... صدای یه دختر... که فقط یه جمله رو تکرار میکنه... "دیر کردی..." باد سردی از انتهای راهرو وزید. 🌬️ تمام شمعها دوباره خاموش شدند. از دل تاریکی... صدای خندهی همان موجود بنفش پیچید. 👤 ــ هیهیهی... هنوز هیچی ندیدین... صدای خنده قطع شد. اما روی دیوار سنگی، با نوری بنفش... چهار کلمه آرامآرام ظاهر شدند: "درِ مُهر را باز نکنید." همان لحظه... صدای ترک برداشتن سنگهای زیر پایشان بلند شد...
🌟 پارت ۲ – قسمت ۳: زیرِ راهرو ترررررررررررک! سنگهای کف راهرو شکست. رون با جیغ گفت: ــ نههههه! من تازه به این مدرسه عادت کرده بودم! 😭 چهار نفر با هم داخل تاریکی سقوط کردند... ... چند ثانیه بعد... هری با ناله گفت: ــ همه سالمین؟ هرماینی: ــ فکر کنم... دراکو از آن طرف گفت: ــ ویزلی اگه داری روی پای من وایسادی، همین الان برو کنار. رون پایین را نگاه کرد. ــ اوه... ببخشید. فکر کردم یه سنگه. 😐 دراکو: ــ ممنون! اعتمادبهنفسم کاملاً نابود شد. 😑 هرماینی چوبدستیاش را بالا گرفت. ــ Lumos. نور که پخش شد... همه خشکشان زد. آنها داخل یک راهروی بسیار قدیمی بودند. روی دیوارها صدها علامت بنفش حک شده بود... همان علامتی که روی دست هرماینی بود. دراکو آرام گفت: ــ اینجا... زیر هاگوارتزه؟ هری با اخم جواب داد: ــ من تا حالا همچین جایی ندیده بودم. ناگهان... دست هرماینی دوباره شروع به سوختن کرد. روی یکی از دیوارها، علامت بنفش آرامآرام درخشید... و انگار در سنگی عظیم، خودش باز شد... از پشت در... صدای همان دختر آمد. 🖤 ــ هرماینی... بیا داخل... فقط تو... دراکو بیاختیار جلوی هرماینی ایستاد. ــ هیچ جا نمیری. اما در همان لحظه... یک دست بنفش و نیمهشفاف از تاریکی بیرون آمد... و مچ دست دراکو را گرفت!
🌟 پارت ۲ – قسمت ۴: زخمِ بیدار دست بنفش محکم مچ دراکو را گرفت. دراکو از درد فریاد زد: ــ آآآآخ...! همان لحظه آستین ردایش بالا رفت. علامت مرگخوار روی ساعدش... شروع کرد به سوختن. رگههای بنفش دور علامت پیچیدند و رنگش از همیشه تیرهتر شد؛ انگار تازه روی پوستش حک شده باشد. دراکو زانو زد. ــ لعنتی... چرا دوباره...؟! هرماینی بدون فکر کنارش نشست. ــ دراکو! دستت رو نشونم بده! دراکو سعی کرد دستش را عقب بکشد. ــ ولم کن... خوبم... هرماینی با اخم گفت: ــ خوب نیستی! علامتش داره میسوزه! دست دراکو را گرفت. پوستش داغِ داغ بود... اما خودش از سرما میلرزید. هری با نگرانی گفت: ــ این همون علامت مرگخواره... ولی چرا الان فعال شده؟ رون که با ترس اطراف را نگاه میکرد، گفت: ــ من فقط یه پیشنهاد دارم... همه نگاهش کردند. ــ فرار کنیم؟! این پیشنهاد همیشه جواب میده! 😭 دراکو با وجود درد، خندهی کوتاهی کرد. ــ ویزلی... تو واقعاً نابغهای... ناگهان... هم علامت روی دست هرماینی... و هم علامت روی دست دراکو... با هم شروع به درخشیدن کردند. 💜🖤 دو نور به هم وصل شدند. کل راهرو لرزید. صدای همان دختر دوباره پیچید: "یکی کلید است... یکی نگهبان..." قبل از اینکه کسی معنی حرفش را بفهمد... از دل تاریکی... صدها چشم بنفش یکییکی باز شدند. 👁️👁️👁️👁️👁️ رون با صدایی که از ترس میلرزید، گفت: ــ بچهها... فکر کنم... اینا فقط یکی نبودن... 😈🔥 پایان پارت ۲ 🟣
به شدت زیباست
مثل خودت عزیزم💓
منتظر قسمت بعد هستم
گذاشتم ،درحال بررسیه