بزن بریم:)
دراکو وقتی به خودش اومد دید ساعت ۶ صبحه و هرماینی سرش رو به دیوار تکیه داده و خوابیده و وقتی سرش رو از روی شونه هرماینی بلند کرد، هرماینی از خواب بیدار شد. و با تعجب به دراکو نگاه کرد و گفت:" چه اتفاقی افتاده؟ تو چرا چشمات قرمز شده؟" دراکو گفت :"آروم باش! خوابت برده بود" هرماینی گفت :"پس تو چرا چشمات قرمز شده؟" دراکو گفت :"چیز خاصی نیست" هرماینی گفت :"یعنی چی چیز خاصی نیست چشمات کاسه خ.و.ن شده.!" دراکو گفت :"هیچی بابا بزرگش نکن" هرماینی گفت :"میدونی چند شبه که نخوابیدی؟ برات اصلا خوب نیست، یه ذره به خودت برس" دراکو با افسوس گفت:"فعلا که اصلا نمیتونم حالا امروز ببینیم حال رز چجوری میشه! " هرماینی میخواست حرفش رو تایید کنه که در درمانگاه باز شد
و هری و رون به همراه خانم پامفری وارد شدند. هری گفت :" بچه ها وقتشه امتحان کنیم، بیاید.!" دراکو و هرماینی با عجله به سمت رز رفتند دراکو بغضی توی گلوش بود که نمیدونست از خوشحالی هست یا از ناراحتی. هری سنگ زندگی مجدد رو از کیفش درآورد و به دراکو داد و گفت :" فکر کنم بهتری فرد برای این کار تو هستی" دراکو سنگ رو از دست هری گرفت،. دستانش میلرزید میخواست سنگ رو به دستای رز نزدیک کنه ولی لرزش دستانش نمیگذاشت. هرماینی وقتی دید دستای دراکو میلرزه، دستش رو روی دست دراکو گذاشت و گفت :" آروم باش، یه نفس عمیق بکش" دراکو هم نفسی عمیق کشد احساس بهتری داشت پس سعی کرد با آرامش سنگ رو توی دستای رز بگذارد، ولی ناگهان.....
خب تموممم نه بابا شوخی کردم :)
دودی همه جا رو فرا گرفت. بعد از چند دقیقه که همه ی بچه ها به سرفه افتاده بودند کسی از دود بیرون می امد و همه ی بچه ها تعجب کرده بودند و ترسی همه ی وجودشان رو گرفته بود. دلفی با صدای خنده ترسناکش گفت:" اون سنگ مال منه، اون سنگ برای پدر منه واسه ی اینکه دوباره برگرده و بر همه ی دنیا حکم فرمانی کنه اون سنگ رو به من بدید تا به کسی آسیب نزدم، سریعترررر!"
دراکو وقتی این حرف دلفی رو شنید سریع سعی کرد سنگ رو توی دست رز بذاره ولی دلفی وزدی رو گفت که باعث شد به سمت عقب و بر روی زمین بیوفتد و و از درد به دور خود بچرخد. دلفی با خنده ترسناکی گفت:" پس خودتون خواستید هاااااا هاااا هااااااااااااا! " هری یا عجله به سمت درکو رفت و گفت :"دراکو حالت خوبه" دراکو به خاطر دردش نمیتونست چیزی بگه ولی به سختی گفت:" سسسن.. نگگگگ رروو ب... گگ.. ییررررر(ترجمه = سنگ رو بگیر)" و هری وقتی متوجه حرف دراکو شد با عجله سنگ رو از دست دراکو درآورد و به سمت هرماینی که نزدیک تخت رز بود انداخت و هرماینی گرفت و چرخید به سمت رز تا خواست سنگ رو به او بدهد صدای دلفی امد:"هاااا هااا هاااااا به اخر خط رسیدیمممم خانوم هرماینی گرنجررررر، ماگل زاده هااا هاااا" وقتی هرماینی برگت سمت صدا به سمت دلفی دید چوبدستی دلفی زیر گلوی رون هست. هرماینی بین ۲ راهی بدی قرار گرفته بود که باید فقط یکی رو انتخاب میکرد! یا رون یا رز!!
چرا ادامه نمیدی؟
هر دفعه گذاشتم رد شد ولی امروز دوباره امتحان میکنم، از طرف دیگه درگیر درسم تا ۲۰ ام امتحان دارم ، ولی دارم فصل ۲ داستان رو مینویسم چون پارت بعد اخریه