سخنی هست. از اونجایی که پارت های قبل دیده می شد ولی حمایت نمی شد. اگه نقصی داشت بهم بگین تا بر طرف کن تا شاید بیشتر حمایت بشه. اینجوری منم می فهمم برای زیباتر شدن داستانم چی کار باید بکنم.
_خب از خودت بگو. هیان خندید. از اون خنده های تلخ گذرا. دخترک سرخ شد. _من خب چی ... _می تونی قبل از حرف زدن درباره زندگی چرت و پرتت اسمتو بگی . این یک کمک بود. شاید یک کنجکاوی درباره همسر آینده اش. یا هردو. دستمالی از جیب اش در آورد و عینک اش را که روی میز بود تمیز کرد و دوباره روی چشم اش گذاشت. به صندلی تکیه داد و به دختر مو فندقی چشم دوخت.
_اسمم مرینا ست. مرینا با خشم به او چشم دوخت. دلیل اش چه بود؟ خشم از همسر آینده اش به دلیل این که اسم او را نمی دانست. یا بالخره او فهمیده بود که ازدواج اجباری چیز مزخرفی ست حتی اگر با شاهزاده ی ..... صفت خوبی یا مناسبی برای او پیدا نکرد. _چه اسم مزخرفی. توهین نباشه زیادی تکراری. مرینا ، مرینا ، مرینا اسم خاصی نیست. از اون اسم هاست که توی ده تا دختر اشرافی یکی شون این اسم داره. _چی گفتی ؟ نکنه اسم خودت خوبه با اون اسم بی معنایی و مزخرفت . خب حق ام داشتن این اسم روت گذاشتن¹. شایعه ها که به گوش ات رسیده. لبخند مرموز و گستاخانه زد. _ اگه جرئت داری مستقیم بهم بگو ..... خانم محترم. بلند شد و انگشت اشاره اش را تا چند سانتی متری دخترک گستاخ برد اما مرینا با لبخند مظلومانه به او زل زده بود. _تو یک بی پدر و مادری. معلوم نیست توی کدوم کوچه یا خیابون پیدات کردن بعد انداختنت تو قصر همه جا جار زدن و گفتن که این خون اشراف زادگی تو رگ اش. دست اش را مشت کرد اما مرینا با لبخند بچه تخس ها به او نگاه می کرد. آرام شد و با آرامش نشست. _ببین خانوم. من نه تو رو می شناسم. نه تو رو دیدم غیر از پنج یا شیش بار قبل ، نه ازت خوشم میاد. اهمیتی ام برام نداره. 1.هیان به معنایی بی پدر و مادر است. هیان با حیان فرق داره اونم خیلی. ******
_عجب شبی بشه امشب مگه نه عف*ریته. دست مرینا دور بازوان او حلقه شد بود و سر اش را روی شونه او قرار داده بود. ***** _لطفا امشب دهنتو ببند. وارد سالن شدند. توی سالن مراسم غوغا به پا بود؟ خیر برای چه غوغا به پا باشد؟ برای چه شادی کنند و سر از پا نشناسند؟ برای یکی از عروسی های اجباری دیگه، وقتی که زوج های این مراسم برای کشتن هم آماده هستند چه دلیلی دیگران برای بدبختی آنها خوشحالی کنند. ولی خوبی این مراسم این بود که آنقدر ساکت و مجلل بود که شاید عصبانیت هیان را تسکین می داد. ولی دوام میآورد ؟ خیر ، با ورود آنها کم کم مردم گرم افتادند برای صحبت کردن. رقصیدن. قضاوت کردن لباس عروس و هر کار دیگه ی که توی عروسی های سلطنتی و غیر سلطنتی انجام می دهند.
_ارباب. _باز چه اتفاقی افتاده ، توی شب عروسیم هم نمی تونم راحت باشم؟ _ارباب قرار ملاقات تون . هیان تعجب کرد. چنگال اش پایین گذاشت. _کدوم قرار ملاقات ؟ _یک زن هجده الی نوزده ساله که به نظر می رسه از طبقه پایین و از خانواده فقیر باشد. با یک مرد در همین سن و سال و یک دختر کوچک سیزده ساله. دختر خود را آلما معرفی کرد. _من خودم چند ساعت پیش نمی دونستم قرار ازدواج کنم بعد انتظاری یادم بیاد که یک دختر بچه باهام قرار ملاقات داشته یا نه؟ هر کی هست بهش بگو دارم با یک عف*ریته خانم شام می خورم. آراز پیر از جیب کت اش یک برگ تا شده کاهی و نم گرفته را بیرون آورد. _ارباب به اون زن گفتم ولی این برگ رو بهم داد و گفت به شما بدم. هیان یک تیکه از غذا را توی دهان اش گذاشت در حال جویدن غذا برگه را برداشت و باز اش کرد. یک هلال ماه سیاه توی کاغذ کشیده شده بود. خط خطی ولی قابل تشخیص. سرفه کرد. غذا در گلوی اش گیر کرده بود. کمی آب خورد. _بهش بگو دارم میام.
چی شددددددد؟
پارا بعد یا میدی یا ولش کن
عه این باید توی پارت ۵ میاومد ها ،نه پارت ۴
به هر حال توی پارت ۴ یا ۵ این داستان ادامه دارد.(صدای اون مرد که توی فیلم ها میگه این داستان ادامه دارد الان باید پخش شه)
خیلی قشنگه💗
منتظر ادامش هستم😊
ممنون🌌🌌🌙
خوشم امددد🙃🩷🩷👍🏻
ذوق ، ممنون🌌🌌
به پای داستان های شما که نمی رسه.
میدونی چطور بود؟
قشنگ!
منتظر پارت بعد هستم کیوت😉
ممنون 🌌🌌
ذوق می کنم وقتی یک نفر درباره داستانم نظر می ده تا اونجایی که من داستانم دیدم ،دیده می شه ولی حمایت نمی شه.