درودد.(جاپس:سلامسلام.تا ته برید ، نتیجه رو هم بزنید عکس منو ببینید🥳🙂)خدایا این دفعه دیگه زود بررسی شهه😭
دستم هنوز به دسته ی خنجر است. صدای ناله ی رایان بلند میشود.خنجر را از او دور میکنم و ناخودآگاه به جاپس خیره میشوم. او هنوز لباس را چنگ زده است.چشمش اول روی سر رایان که از آن خون سرازیر شده و بعد آرام آرام روی من قفل می کند.مردمک چشم هایش گشاد تر شده اند و دهانش نیمه باز است.ترس.و احتمالا از من.چند لحظه به من خیره میشود. آهسته و با لکنت میگوید«آر...آریک...بگو که اینا ....نه...چیکار کردی؟» و سپس مرا کنار میزند و برادرش را که تلو تلو میخورد نگه می دارد.
می نشیند و رایان را در آغوش می کشد. هر چند ثانیه بر میگردد و به من نگاه ریزی می اندازد.بلاخره لباس را روی زخم برادرش می گذارد. لباس هر لحظه قرمز و قرمز تر میشود. چشم های رایان نیمه باز است.جاپس زیر لب میگوید «لعنت بهت آریک.» و من عقب عقب میروم. خنجر خو.نی هنوز دست من هست...یعنی من اینکارو کردم؟ چرا...؟ چرا اینکارو کردم؟
کی وارد اتاق میشود.«شما ها... دارین چیکا___» با دیدن رایان خشکش میزند.«هی..را..را..رایان» جاپس با صدای گرفته ای خطاب به او می گوید «برو کمک بیار.» کی لعنتی انگار نه انگار او حرفی زده باشد؛ نزدیک رایان میشود. جاپس این دفعه تقریبا داد میزند.«نمیشنوی؟بهت گفتم برو_گمشو_کمک _بیار لعنتی!» کی به جاپس خیره میشود. بعد دوباره به رایان نگاه میکند.«خیلی خب...باشه چرا داد میزنی؟» او این را می گوید اما منتظر جواب نمیماند.میدود و از اتاق خارج میشود.
جاپس به رایان نگاه میکند. «هی پسر...بیدار بمون.الان کمک میاره. میبرنت درمانگاه. فقط چشماتو نبند باشه؟» آهسته صدایش میزنم.«...جاپس.» او جوابی نمیدهد. فقط بیشتر لباس را روی زخم فشار میدهد.آنقدر عقب رفته بودم که محکم به دیوار برخورد کردم. قاب عکسی روی زمین می افتد و می شکند.برانهیلد سراسیمه وارد اتاق میشود.داد و بیداد میکند. و تقریبا مطمئنم چیزی به من میگوید. اما نمیشنومش.حتی فکر کنم دقیق نمیتوانم ببینمش.
جاپس به رایان نگاه میکند. «هی پسر...بیدار بمون.الان کمک میاره. میبرنت درمانگاه. فقط چشماتو نبند باشه؟» آهسته صدایش میزنم.«...جاپس.» او جوابی نمیدهد. فقط بیشتر لباس را روی زخم فشار میدهد.آنقدر عقب رفته بودم که محکم به دیوار برخورد کردم. قاب عکسی روی زمین می افتد و می شکند.برانهیلد سراسیمه وارد اتاق میشود.داد و بیداد میکند. و تقریبا مطمئنم چیزی به من میگوید. اما نمیشنومش.حتی فکر کنم دقیق نمیتوانم ببینمش.
تا اینکه برانهیلد خنجر را از من میگیرد. دست مرا میکشد و بیرون می برد.وقتی به حیاط پشتی فاکس وود میرسیم مرا روی زمین پرت میکند. « توضیح بده این آشوب رو.» وقتی جوابش را نمیدهم با صدای بلند تری تکرار میکند.«این آشوب رو برام توضیح بده.» صدایم به سختی از دهانم خارج میشود.«به..به برادر جاپس...چا.قو زدم؟»به من سیلی میزند.«پسره ی...!»آهی می کشد.انگار با خودش حرف میزند.«چرا؟ واقعا چرا انتظار داشتم تو آدم بشی هان؟ چیشد که فکر کردم میتونم جلوی تو رو بگیرم؟!»
با دستش پیشانی اش را می گیرد.«چرا اینقدر احمقم؟چه توقعی داشتم؟ ها؟ واضحه تویی که حتی به اون هومات های بدبخت هم رحم نکردی نمیتونی به بقیه رحم کنی. اونا که دیگه خانواده ات بودن!» میگویم «من به خاخاخانواده ام آسیبی نزدم...هومات ها خانواده ی من نیستن.» پوزخند میزند.«آره هومات ها آدمای خوبی بودن که یه پسر بدبخت رو وسط جنگل پیدا کردن و بزرگش کردن. آخه نمیدونستن اون پسره بدبخت چی از آب در میاد. نمیدونستن چه دیوونه ای میشه!» زیر لب میگوید. «حتی مادرشم نتونسته تحملش کنه!»
خیلی عالییی🌹ناظر قشنگ اگه....⭐🔥که آریک رو مجبور کردی زیر پست قبلش بنویسه پارت بعد رو
هعببب آرههه😭🫤
عکس جاپس کو_
خسته نباشی🌚
گذاشتم اما سایت قبولش نکرده فک کنم😭
پارت بعد میزارمش:))
مرسیی
چه عجب ناظر گل.........
بعله بعله😭😂
عالییی
🍩🍩🍩🍩🍩🍩🍩🍩
بفرما دونات که خستگیت در بره
مرسییی هم بابت کامنت هم بابت دونات😭💖