بریم ادامه: P2
آخ آخه کی اینجا یه ستون میسازه سرم داشتم همینطوری آروم فوش میدادم که سرمو بالا گرفتم و دیدم که بدبخ شدم اون همون استاد بد خلقم بود خدا جونم خودت کمکم کن ادوارد : جلو چشتو نمیبینی ؟ جسی: شما جای اشتباه وایساده بودین ! ادوارد : اوهو کجا نوشته اینجا جای اشتباهه جسی: به من چه جلو راهم نمیومدین ادوارد : داشتی به کی زیر لب فوش میدادی؟ جسی: به دیوار جلو روم ادوارد : خودتو به نمک بمال شاید با نمک شدی جسی: مسخره ادوارد : بلهه ؟ کی با استادش اینطوری حرف میزنه ؟ جسی : من
ادوارد : آههه بی خیال برو سر کلاس اینبار رو ازت میگذرم این حرفو که ازش شنیدم با ذوق فراوان به سمت داخل دانشگاه حرکت کردم خوشحال بودم که حداقل میتونم تو کلاس شرکت کنم جسی با ذوق داخل کلاس رفت بی خبر از نقشه های پلید ادوارد برای گرفتن حال جسی بالاخره وارد کلاس شدم و به سمت صندلیم حرکت کردم ، صندلیم درست کنار پنجره بود که دیدش به سمت حیاط دانشگاه بود نشستم و جزوه رو به همراه موبایلم در اوردم که الا پیام داده بود الا : زنده ای ؟ لولوعه نخوردت که ؟
جسی : نزدیک بود ولی نه همچی روبه راهه الا: باشه پس موفق باشی جسی : به همچنین خره نازم موبایلم رو خاموش کردم و تصمیم گرفتم که پنجره رو باز کنم چون هوا خیلی خوب بود وقتی به بیرون نگاه کردم به جایی که یکم پیش داشتم با استاد دعوا میکردم خیره شدم و پیش خودم گفتم الحق که رومخمه و نشستم سرجام و به بچه های کلاس نگاه میکردم که بالاخره استاد تصمیم گرفتن تشریف بیارن به خدا کم مونده بود فرش قرمز پهن کنیم تا بیاد همه برا احترام بلند شدن جز من و وقتی نگاهش به من افتاد یه نیشخند زد ایکبیری و به سمت میزش حرکت کرد و شروع کرد به توضیحات لازم برای یاد گرفتن خدایی هرچقدر هم رومخ باشه استاد خوبیه هم درس میده و هم شوخی میکنه تا بوه ها حوصلشون سر نره
الا: وقتی خیالم از جسیکا راحت شد بلند شدم یه کراپ و شلوار پوشیدم و پیش به سوی موتور سوارییی دقیقا وقتی سوار اسانسور شدم مکس پیام داد که پسره گفته نمیتونه امروز بیاد راستشو بخواید پشمام ریخت منو این همه شانس محاله قطعا یجای کار میلنگه اما هنوزم باید با اطرافیان به شدت باکلاس اون مهمونی کنار بیام و این خودش بد شانسیه اما خب بازم راه رفته رو برگشتم تا بخوابم البته قبل خواب خیال جسی رو راحت کردم که میریم اون مهمونی مضخرف الا: وقتی خیالم از جسیکا راحت شد بلند شدم یه کراپ و شلوار پوشیدم و پیش به سوی موتور سوارییی دقیقا وقتی سوار اسانسور شدم مکس پیام داد که پسره گفته نمیتونه امروز بیاد راستشو بخواید پشمام ریخت منو این همه شانس محاله قطعا یجای کار میلنگه اما هنوزم باید با اطرافیان به شدت باکلاس اون مهمونی کنار بیام و این خودش بد شانسیه اما خب بازم راه رفته رو برگشتم تا بخوابم البته قبل خواب خیال جسی رو راحت کردم که میریم اون مهمونی مضخرف
تا خواستم چشمامو بزارم رو هم فهمیدم که اصلا لباس مناسبی برای مهمونی نداریم سریع گوشیمو برداشتم و از جسی پرسیدم که کی تموم میشه کلاساش که فهمیدم دوتا کلاس داره خو خوبه تا اینجا اوکیه الا : کلا تموم شدی بیا خونه باهم بریم سراغ خرید لباس وگرنه من نمیام جسی : باشه بابا رفتی کافه الا: یکم بخوابم بعد برم لطفااااا جسی : ای خدا از دست تو باشه ولی یکممم الا : باش تو گوشیم آلارم گذاشتم و پتو رو تا زیر گردنم کشیدم و چشمامو بستم اما نمد چرا هعی به اون پسره که حتی اسمشم نمیدونم فکر میکردم چرا هر دفعه زود میره؟ اصلا اسمش چیه؟ چرا اینهمه بلنده و هیکلیه؟ اهههه بلند شدم یکی کوبوندم سرم و گفتم خواب به این مغز خر تر از خرم نیومده بلند شدم و رفتم یه لباس ساده پوشیدم و رفتم سمت کافه لباس الا
هوا خوب بود پس بدون موتور رفتم وقتی رسیدم و در رو باز کردم حالم اومد سرجاش به به عاشق این بوی قهوه و کتابم رفتم کیفمو و ژاکتمو آویز کردم و زمین رو طی کشیدم تا کافه رو آماده کنم بعدش هم که میز هارو دستمال کشیدم گرد و خاکاش بره و در آخر رفتم پشت میز نشستم و با گوشی ور رفتم تا مشتری ها بیان و بهشون رسیدگی کنم یه مدت بعد جسی : ای خدا این یه ساعت چرا نمیگذره همینطوری زل زده بودم به تخته که استاد داشت چیزی روش مینوشت و توضیح میداد این یکی استاد مثل استاد ادوارد نی خیلیییییی بی حوصلس مثل ربات میمونه همینطوری تو سکوت داشت میگذشت که بالاخره تموم شدددد همه خدافظی کردیم و راه افتادیم بیرون به هوا داشتم نگاه میکردم چه آفتابی زده بیرون که یهو تعادلمو از دست دادم و کم مونده بود با کمر بیوفتم که یکی منو گرف وقتی نگاهش کردم دیدم ادوارده پشمام موندن خودم ریختم که ادوارد : تو کلا حواس نداری ؟
! ادوارد : باشه که یهو ولم کرد خوردم زمین جسی : آخخخ ادوارد : خودت گفتی جسی : خدا بگم چیکارت نکنه ادوارد : هه بچه مواظبت کن هنو مونده رفت ایش دلم میخواد بگیرم جرش بدم رفتم سمت ماشین که راه بیوفتم سمت خونه الا : کافه رو بستم و منتظر جسی موندم حاضرم شرط ببندم باز داره لباس عوض میکنه بعد یه ربع علافی بالاخره مادمازل اومدن جسی : فحش نده لباسم گلی شد افتادم زمین لباس جسی
استاد دانشگاه کلا از دانشجو ۶_۷ سال بزرگتره؟ عالی بود
اره یجورایی خب در افکار من و دوستم ادوارد مخ هستش
ممنون بابت نظرت