...
سال هاست می گذرد و من در خاطراتی که با تو داشتم سیر می کنم در لبخند درخشانت صدای زیبایت چشمان زیبایت کل روز کارم این است که به لبخندت به اندیشم همان لبخندی که قلبم را لرزاند قلبی که تو خورشیدش شدی و یخ اش را ذوب کردی با نگاهت
اولین بار که دیدمت لبخند را بعد از سال ها به لب هایم هدیه دادی و امید را به زندگیم تو با ان لبخند عمیق غرق در نواختن و اواز خواندن بودی و من متحیر صدای افسونگرت بودم چشمانت را بسته بودی و به زیبایی می نواختی من طلسم چشم هایت شده بودم شاید هم لبخندت مرا جادو کرده بود هرچه بود من دیگر من نبودم
روز ها به انجا می امدم و شب ها با خیالت میخوابیدم بعد از مدت ها توانسه بودم به تو به دختر گندمگون پاییز نزدیک شوم من مینوشتم و تو میخواندی هیچ عاشق معشوقی همانند ما نبودند شاید عشق افسانه ای نداشتیم اما تو از هر افسانه ای برایم بهتر بودی کاش میتوانستم زمان را نگه دارم و به تو هنگام خواب خیره شوم و دستم لای گیسوی زرینت کنم دختر دختری بودی از جنس نور و امید روشنایی شاید دختر افتاب یکی از القاب برازنده ات باشد
چه شد که تمام رویاهایم کنارت ناگهان تاریک شدن دیگر تو نبودی که مرا پسرک بازیگوش باد نام ببری دیگر چشمانت را باز نکردی تا قلبم را بلرزانی اغوش مرا ترک کردی و خود را به اغوش مرگ سپردی تو رفتی و دنیایم لبریز از نا امیدی شد در رویا هایم میدیمت اما افراد دورم نگذاشتند در رویا زندگی کنم نمیگذارند در رویا بب.وس.مت نمیدانند که زمانی که کنارم هستی چقدر حالم خوب است زمانی که قرص ها را اجبارن میخورم و حقیقت تلخ نبودت یاد اوری میشود من دیوانه میشوم
زمانی که میدانم نیستی اما در رویا می توانم ببینمت از نظر دیگران دوانگیست و از نظر من محبت زیرا دنیای بدون تو برایم نمیتوانم حتی توصیف کنم چه دردی دارد التماست میکنم مرا دعوت کنی به اغوشت تا در دنیای دیگری تا ابد تا اخر عمر شاد باشیم و تو هرگز مرا ترک نکنی التماست می کنم مرا با خودت ببر دختر افتاب
نظرات بازدیدکنندگان (0)