خوش اومدین به پارت سوم
همینجوری چندین خیابون رو پیاده درحال طی کردن بودیم به علاوه این سرمای جان سوز اول صبح! ....همش حس میکردم یه قدم دیگه بردارم پام از هفت جا خرد میشه! خدایا چه غلطی کردم با این گاومیش راه افتادم به سوی ذوغوزآباد! الکی نیستشا! راحت ۲۰ دقیقه ایی میشه توی راهیم! اینجوری نگاه نکنید رفتنش صد برابر سخت تر از گفتنشه! عوضش یه پیاده روی تپل کردم! ( بیاین از دید مثبت به قضیه نگاه کنیم! ) - اههه! من دیگه نمیتونم بیام! پشه بدون اینکه نگام کنه گفت : ایشش چقد تو نازکنارنجی دو قدم راهه دیگه! دو قدم؟! خداوکیلی دو قدم؟! بابام هی! - انقدر که ما پیاده راه اومدیم تا الان رسیده بودیم! - ببین شده با ماشین بریم! .... با خر بریم! پیاده بدوییم! ....ما امروز بیگ هیتو میریم! - باشه حالا آروم باش! چرا رم کردی؟ یه پوزخند زدو از دور ریموتو گرفت سمت ماشین درو زد! - بیا اینم ماشین! اصلا نگم براتون! لحظه ایی که ماشینو دیدم انگاری بعد چهل سال مقاومت شبانهروزی و کارو تلاش توی جبهه دفاع مقدس بالاخره زن و بچهمو دیده بودم! یجوری ذوق داشتم که اصلا ... چشام واسه یلحظه تبدیل به رقص نور شد! اشک شوق بود که اون لحظه داشتم میریختما! قشنگ وقتی نشستم صدای پا و کمرمو میشنیدم ازم تشکر و قدردانی میکردن! ( کمرم : خیلی مچکرم ) تو عالم خودم کیف میکردم یهو به سرم زد علت یچیزی رو جویا بشم! زیر چشمی به این برنجشفته نگاه انداختم که با چنان فازی رانندگی میکرد نیوتن با دو کیلو سیب خداشاهده تاحالا اینجوری قیافه نگرفته بود! اعتماد به نفس آبجیمون مستقیم توی لوذلمعدم! نگاش کردمو بلند گفتم :
- هوی! یلحظه از جا پرید بعدش با کلافگی گفت: - هوی و مرض! ننه بابا بدبخت من اینهمه زور زدن تورو ادب کنن که بیای بگی هوی؟ خجالت نمیکشی؟ با بزرگترت اینجوری باید حرف بزنی؟ این گلابیم اعصاب مصاب نداره ها! - شما استاد ادب! میگم پشه جون... - هوم؟ - یچیزی بگم؟ - چون تویی دوتا بگو! - تو خبر نداری چیشده؟ حواسش به جاده بود یکم مکث کردو گفتش : - چی چیشده؟ - همینکه پی دی نیم گفته میخواد کاراموز دختر بیاره دیگه! حالا این گلابی ماشالا با این حافظه اگه میدونستهم تا الان یادش رفته بود! خدا به خیر کنه! - جون ننم خودمم موندم تو کف! ....اخه از پیدینیم با این کمالات بعیده این کارا! بعد یه کوشولو مکث گفت:- اونم بعد قضیه اون یارو دختره! - ولی خب الان دیگه گرلبند که سهله پیغمبرم نمیتونه بیتیاسو دیسبند کنه!
خندید همونجور که داشت دوبل پارک میکرد ادامه داد : - بازم دلیل نمیشه قانون به این صفت سختی رو عوض کنه! خجالتم نمیکشه دیگه سنو سالی ازش گذشته! - چیزی نیست نگران نباش_ خندید درو وا کرد و از ماشین پرید بیرون یه چرخ زد و در عرض یه نصفه سوت اومد جلو در سمت من و درو وا کرد! با تاسف یه آهی کشیدم و نگامو انداختم به زمین که داد زد : - چرا ماتت برده چغندر؟ پیاده شو دیگه! بی مقدمه گفتم : حیف! ... حیف من به این خوشگلی! به این با شخصیتی! .... یکیم نداریم واسمون درو وا کنه! جنتلمن بازی دراره! بجاش خداوند متعال ... گازشو گرفتم و تند تند ادامه دادم: - توی گودزیلای گلابی رو انداخته وسط زندگیم که دهن منه بدبختو آسفالت کنی!
- کم چرت بگو در ماشین خرابه از داخل باز نمیشه بابام هی! خداوند پاچه خوار کلاسو اینجوری ضایع نکنه! سریع پیاده شدم و تند تند قدم برداشتم که از اون تن ماهی عقب نیوفتم! پشه رو میگم! هی وای من! در ماشین که باز مونده! رو کردم سمت جومی و بلند گفتم : - هوی نوکر! برگشت و جدی زل زد تو تخم چشام (این یعنی بگو چه مرگته!) همینجوری بلند گفتم : - نمیخوای در ماشینتو ببندی؟ - الحمدوللا دوتا دست سالم که داری! ... خودت درو ببند! یه ایش خوشمل کشیدمو زیر لبی گفتم : - نوکرم نوکرای قدیم! - شنیدم چی گفتیا! - خداروشکر! .... تا به این لحظه فکر میکردم کری! - نه عزیرم مشکل اینه تو فلج مغزیی
داشتم کم میاوردم که محکم زدم پس کلهش و دوتا پای هم قرض گرفتم و الفرار! صداشو از پشت سرم شنیدم که گفت : - عجب خریهه! دوید دنبالم یهو چشمم خورد به صحنهایی که جلو روم بود و همین شد ناخواسته ایستادم جومیم که با سرعت خرکی داشت میومد سمتم و یوهویی ... شاپالاااق! ... شاخ به شاخ تصادف شد! - اهههه! بپا جلو پاتو دیگه! - خودت شروع کردی! - الاغ! میگم هرقبرستونی میری باید جلو پاتو بپای! - خودت شروع کردی! - دارم باهات حرف میزنم گوساله! - خودت شروع کردی! ولش کن بابا بحث کردن با این اعصاب فانی میخواد! عاااااا برجو! جون خودم تو عمرم تاحالا برج یه قلو ندیده بودم چه برسه برج دو قلو! عهههههه ارتفاش صاف تو پانکراسم فکم افتاده بود جلو پام! همینجوری با تعجب گفتم : عهههههههههههههه - مرض! - پشه جون من عجب جاییه! - جای بد نمیارم تورو که عزیز دلم! - اه اه اه! جمع کن خودتو! - من هی میگم جنبه نداری میگی نه! چی میگه بابام مخمو تیلیت کرد! برجو عشقه! جلو جلو راه افتادم رفتم داخل! بایه سیس خاصی که رفتم داخل یلحظه حس کردم اینجا رو خریدم! خداشاهده پنج دقیقه ایی تو راه بودیم هنوز به در اصلی نرسیده بودیم! این تازه سالن بود خدا رحم کنه راهرو اصلی رو!
تو کف نمای بیرون ساختمون مونده بودم البته وقتی نمای داخلو دیدم قشنگ برق افتادم! حلوای منو بخورننن!!! چقد خوشمله اینجا! احیانا سرایدار لازم ندارن؟ چمیدونم یه گریموری استایلیستی چیزی بشیم؟ خداجون من دلم نمیاد از اینجا دل بکنم! - بیا دیگه! صدای نکره جومی بود! ایش چقدم غر میزنه این! ... بابا دارم میام دیگه! سرعتمو بیشتر کردم برسم به پشه! - کجا میخوای بری اصلن؟ - نمیدونم بیا بریم یجوری پیدا میکنیم! - چهارصد پونصد طبقهس! میخوای بری همه سالنها رو بگردی؟ - از یکی میپرسیم! - از کی مثلا؟ تا به خودم اومدم دیدم افتاده به جون یه بنده خدایی داره اطلاعات میگیره! البته به زور نه ها! اتفاقا خانومه خعلیم خوش برخورد بود! یه خانوم حدود چهل ساله! ... بنظر میومد خیلی مهربونم باشه! منکه ندیده و نشناخته ازش خوشم اومد! جومی خوشحال و شاد و خندان اومد سمتم و گفت: - حال کردی! ... باید بریم بالا! - چقدر بالا؟ - زیاد! همین شد که دوباره پشت سر این پیازچه به راهمون ادامه دادیم و... برگام! اینجا چقدر بزرگه! هرچی میریم جلوتر تمومی نداره انگار! مثل قصر دیو دلبر میمونست از بس بزرگ بود! فقط یه نمه پیشرفته تر! والا دیگه! خونه اونا که آسانسور از این شیشهایی ترسناکا نداشت که! تو افکار خودم غرق بودم مونده بودم چه گلی به سر بگیرم تابلو نباشه! که صدای پشه منو از افکارم شوت کرد بیرون! جلو در آسانسور ناخواسته وایسادم! - چته چرا نمیای؟ - جومی مطمئنی باید بری بالا؟ - نه پس باید بریم پایین! ندیدی خانومه چیگفت! گفت باید بریم طبقه هشتم! - بب با...با آسانسور؟ - نه تاکید کردن با هلکوپتر بریم! - چقدر نمک میریزی امروز! یهویی دیدی زدم نمکدونتو شکستما! ... یهویی همون خانومه با یکی دیگه که فکر کنم همکار بودن از پشتم ظاهر شدن و تعارف کردن که اول برم! منم این وسط مونده بودم برم داخل یا جیغ بزنم فرار کنم! یکیشون انقدر اصرار کرد که دیگه خودمم داشتم خجالت میکشیدم! ... اینام فرهنگ و شعور سرشوننمیشه! (اشتباه نشه مهندسای ساختمون میگم! ) والا دیگه! با خودشون نمیگن یه بدبختی مثل من هم از ارتفاع مثل سگ میترسه هم فوبیای آسانسور داره؟ مسئولین چرا به این موضوعات رسیدگی نمیکنن اخه؟!
میترسیدم پایینو نگا کنم یوهو جیغ بزنم! بین اینهمه آدم ضایه بشم! یهویی آسانسور شروع به حرکت کرد و رفتش بالا! حس میکردم قراره بمیرم! در این حد اوضاع خراب بودا کمکم برام عادی شدش خداروشکر! و فقط داشتم با اهنگی که دستگاه پخش میکرد حال میکردم! دیریرین درین! ... دیریریرینرین ... دین دین! ... دیشتام بامبام... آسانسور وایساد برگشتم سمت جومی و با لحنی که برای خودمم جدید بود گفتم : آنه! تکرااار غریبانه روووز هایت چگونه.... اولش گنگ نگام کرد! بعد چند دقیقه که ویندوزش اومد بالا دستمو کشید گفت : بیا بریم مگه من مسخره توهم بیفرهنگ؟ - جنبه نداری که! همینجوری تند تند راه میرفت گفت : نه که تو خیییلللللیییی جنبت بالاست! ولش کن بابا از قدیم گفتن جواب ابلهان یه حرکته! خاموشی؟ نه بابا درجواب ابلهان باید بخوابونی دهنش! قدیما یچیزی گفتن الان دیگه نتیجه نمیده! حیف بد آموزی داره تو مکان عمومی بخوابونم دهن این تربچه! حیف! نفسم بند اومده بود انقد پیاده راه رفتم لامصب اینم همش گاز میداد! لباسشو کشیدم گفتم : - عههه یکم آرومتر! توی مسابقات جهانی دو میدانی که نیستی! - دیر شده! میفهمی؟ نه فقط تو میفهمی! بزنم ته دیگ شه ها! - بخاطر اینکه دو ساعته داریم دور خودمون میچرخیم نمیدونیمم کدوم گوری باید بریم! - بنظرت چند دفه اومدم اینجا؟ - وقتی میخوای جایی بری باید بدونی کجا میری! - خیلی واضح گفتی مرسی واقعا! یهو یکی از همون خانومایی که تو اسانسور باهاشون بودیم جفت پا پرید وسط بحث شیرین ما! - شما میخواین اودیشن بدید؟ پشه دستپاچه شد گفتش - بله! خانومه گفت : عجله کنین دیگه دیر میشه! خودم - باشه پس من بیرون منتظرت میمونم!
جومی - برو! با صدای بلند گفتم : جومیی برگشت و فقط بهم نگاه کرد - ها! - ها و مرض! داشت میرفت که بلند گفتم: - مففق باشیی... خندید بایه لبخند ناز گفت - هستم! اره جون عمت! چقدم از خودش مطمئنه! بیگ هیته ها شوخی بردار نیس! خب! پس حالا باید همین راهی که اومدمو برگردم برم پایین! هی وای من! با دست و پای لرزون رفتم سمت همون واگن خرکِش شیشهایی بلوری! آسانسورو میگم! تاحالا دیده بودین کسی انقدر تحویلش بگیره؟ جون من ندیدین که! دکمه آسانسورو زدم یه یهربعی هم منتظر بودم که برسه بالا! خدایا اگه مارو برای تماشا آفریدی بگو! خجالت نکش! کل زندگیم منتظر ژومی بودم ... الانم که منتظر آسانسورم! یکیم نداریم اینجوری منتظرمون وایسه! ای بابا! در آسانسور که واشد دیدم دو سه تا پسر دیگههم توی آسانسورن! خداوندا! ... چرا این آسانسور هیچوقت خالی نیست؟! هر دفه سوار این قوطی حلبی شدیم یه همسفرم گیرمون اومد! یکیهم نه ، سه چهار تا! خدایا شکرت! ضایع شدن منو میخوای به اشتراک بزاری؟ سرویس شدن منو دوست داری؟ به نام خداوند بخشنده و مهربان! الهی به امید تو! ای شیطان...... با نام و یاد خدا رفتم داخل! و با لعنت به پدر و مادر شیطان هم میام بیرون! به همین راحتی! زیر چشمی یه نیم نگاه انداختم به برادرایی که داخل بودن! بهشون میخورد کارآموز باشن! همچین هیکل و استایل خاصیم نداشتن حالا! ول کن بابا ما کی باشیم مردمو قضاوت کنیم! ناخواسته چشامو بستم پایینو نبینم ، یوهویی آسانسور روشن شد و به سمت پایین حرکت کرد! حلوای من! ... پایین رفتنش از بالا رفتنش بدتره! ... همیشه فوبیای اینو داشتم یهویی آسانسور خراب بشه بیوفتم پایین! دیاِناِی یمم دیگه باقی نمونه! بسه دیگه! کم میترسم ... مخمم هی سناریو های مریض میسازه تحویل میده! بالاخره از اون اتاق شکنجههم خارج شدیم و باید یجایی بیابم که بگیرم بشینم ... تا گرگه از راه برسه! چیزه اشتباه شد! ... منظورم این بود منتظر باشیم تا پشه از راه برسه! یه نگاه کلی به منظرهایی که روبهروم بود انداختم! جووون! اینجا یجوری خوشگله دلم میخواد همین وسط بشینم فقط درو دیوارا رو نظاره کنم! ولی چون متاسفانه نشد که این کارو انجام بدم گشتم و گشتم تا بالاخره .... البته هرچی گشتم جایی نیافتم! مجبور شدم بشینم رو پله های ورودی! حالا بیاید فقط مثل بچههای خوب یه گوشه بشینیم و منتظر جومی ژون بمونیم! کار جومی که قرار نیست زیاد طول بکشه خداروشکر! ... THREE HOURS LATER : هی وای من! چندساعتی میشه با این گوشی وا مونده مشغول بازی بودم واقعا سردرد گرفته بودم! ننم طفلی راست میگفت که گوشی کارو زندگی واسه آدم نمیزاره! البته ژومی هم نقش مهمی توی گند زدن به زندگی من داشته! حرف جومی شد ... پس این نخود آبگوشتی کجا مونده؟! گوشیو برداشت بهش زنگ بزنم که دوتا بوق نخورده بود دیدم از دور چهار نعل داره میاد! جلوم وایساد و بایه لبخند گوگولی گفت : - سنا خوشگل من چطوره!؟ صدام از ته چاه میومد از دست پشه کلافه بودم نافرم! - نپرس! ... نپرس حالمو که با جفتک میام تو صورتتا!
- این چند دقیقه نبودم حواسم بهت نبوده رم کردیا! چند دقیقه؟ تصورت از دقیقه چیه خواهر من؟ دقیقه! ... هر شصت دقیقه میشه یک ساعت! من سه ساعته علاف توعم مومن! با صدای زنگ گوشیم یوهویی مثل فنر ازجا پریدم! - کیه؟ نمکیه! همچین فاز این بی اعصابا رو برداشته واسه من انگاری من جای ایشون رفتم عشقو حال! همونجور که نگا صفحه گوشی میکردم گفتم: - ننهمونه! از صبح تا حالا مامان سی بار زنگ زده آمار گرفته! مشکوک میزننا! یهوی پشه تند تند گفت : جواب بده دیگه الان قطع میشه! اینو گفت و اصلا فرصت نداد من حرکتی بزنم خودش گوشیو گرفت و جواب داد - الووو ... الهی! بچم خود درگیری داره! خودتون بهتر از من میدونید! - نه ... کارمون تموم شد! ..... باشه باشه داریم میام! - .... - فعلا بای! گوشیو داد بهم انداختمش تو جیبم و دنبالش راه افتادم! هیچوقت حال و حوصله کیف و وسایل اضافی رو نداشتم! ولی این بزغاله دهن منو با وسایل الکی پلکی صاف کرده! ما کلا برعکس همدیگهایم! ریا نباشه حالا یهسری تشابهات محدودیم به همدیگه داریم! یه سی چهل دقیقه اییهم با ماشین توی کوچه پسکوچه! ... اینور کوچه اونور کوچه..روی پشتبوم توی خیابون! عزیزم پاشو بامن برقص...) نه چیزه! ... یعنی اینکه سی چهل دقیقه ایی توی راه بودیم تا بالاخره جلو در خونه پدر مادر گرامی پشه زدش رو ترمز تا پیاده شیم! تا طبقه آخر ساختمونو رفتیم بالا تا بالاخره رسیدیم به مقصد و در منزل را گشودیم و وارد شدیم! (یاد این امپراطورا افتادم تو فیلما! ... اعلیحضرت شاه پشهی اول! و ملکه سنا! ... وارد میشوند! 😂) منو پشه همزمان با صدای بلند گفتیم : سلااام! هیچکی جواب نداد انگاری کسی خونه نی! جومی- ماماان! بابا؟ - خونه نیستن؟ پس چرا در باز بود؟ - درباز نبود کلید انداختم! - اها دقت نکردم! یهوی چشمم خورد به دمپایی معروف مامان که با سرعت هزارو شیشصد کیلومتر برساعت به سمتمون حمله ور شد منم یه جاخالی فوقحرفه ایی دادم که تق! خورد تو ملاج جومی! ...
چرا هنو نیومدهههههه
صبر داشته باشید فرزندانم صبررر
وای خدا عالییییییییی
لطفا پارت بعد رو بزاررررررر🥺
تلوخودا هر روز یه پارت جدید بزار🙏🏻🙏🏻
بخدا گذاشتم بشینیم ببینیم کی قراره تایید شه
مرسییییییییی✨💫
عالیییی خیلییی جلوییی خودمممم روووو گرفتمممم تاا عررررررر نزنمممممممم
پارت بعد رو لطفاااااا زودتر بزارررر🙏🏻
الان چجوری خودم رو کنترل کنم که جیغ نزنمممم؟
عاممممممم نمد😅👀
خیلی باحال بود عاشقش شدم
عالییییی پاشیدم از خنده خیلی خوب مینویسی
منتظر پارت 4 هستم
پارتهای بعدی رو گذاشتمم منتظرم منتشر بشه
خیلی خوبهههههههه
نصف شبی از خنده روده بر شدم😂
وای خیلی خوبی 😂😂
بله بله میدونم🎀😌
یه حد زیادی شرش خندیدم نصف شبی😂😂😂
هواست باشه نصف شبی خفه نشی بیان منو بکنن تو گونی😂
سعیمو میکنم😂😂