پارت دوم ...
تا درو زدم دو دقه نشد جومی جان در رو گشود و جفت پا پرید تو خونه! پریدم بغلشو با انرژی گفتم : - بهبههه حشره مورد علاقم چطورهه؟ بیا بغلم ببینم! از بغلم اومد بیرونو مثل این جلبک نشسته ها گفت : جون عمت نمکتو توی نمکدونت نگهدار! خبر داغ و دست اولو آوردما! هعی! بی جنبهس دیگه چیکارش کنم! نگاش کردمو با تعجب گفتم : - مگه تو کلاغم هستی؟ جلل خالق! - هر هر هر! چند شبه توی آب نمکی؟ مثل خودش پررو گفتم : یه هفته ایی میشه! حالا بدو ببینم بگو چخبری اوردی واسمون! - نشد دیگه! حالا که اینجوری شد اون خبر خوبه رو بهت نمیگم! - لوس نشو دیگه! جون پشه موندم تو کف! - بمون قشنگبرق بزنی! بعدشم زدش زیر خنده! اینم بگینگیکم داره ها! تازه دارممیفهمم! - هر هر هر. زهر مار! نگو به درک! همینجوری که میزدیم سرو کله هم و جنگولک بازی درمیاوردیم .. شعورو انداختم وسط و گفتم : - بتمرگ اینجا یچی بیارم کوفت کنی عزیزم!
اوه اوه! چه کردم! دمم گرم با این تعارف کردنم! پشه جون با عشوه خرکی گفت : - زیاد به خودت زحمت نده عزیزم! بعله دیگه از اونجایی که نظر مهمون خیییلللیی مهمه! بنده حقیر به دوتا لیوان آب اکتفا کردم و برگشتم تو پذیرایی. یه نمه تو شوک بود و بعدش نگام کرد گفت : - نکشیمون با این پذیرایی مفصلت! زحمت کشیدی بخدا! یکی از لیوانا رو برداشتم و گفتم : بفرمایید توروخدا خجالت مجالتو پخ کن بره! - ممنونم صرف شده! یه چند دقیقه ایی بینمون سکوت شد! پشه یجور عجیبی نگام میکرد! هروقت اینجوری نگام میکنه ینی میخواد یه دسته گلی به آب روون بده. - میشه زودتر بگی چیشده؟ دارم کمکم از این نگاهت میترسم! فکر کردمدوباره میخواد غر غر کنه ولی یهو از خدا خواسته دهن وا کرد و شروع کرد ور زدن!
- ببین خبر داغِ داغ! پیشپای شما از روی اجاق برداشتمش! - خب پس بنال ماهم فیض ببریم! منم لیوان آبو برداشتم و سر کشیدم همزمان داشتم به چرت پرتای خانوم گوش میکردم که یهویی گفت : - ....بنابراین دارم میرم بیگهیت! ( کمپانی هایب اسمش رو احتمالا شنیدین ) با این حرفش چشام شدش چهارتا! حواسم پرت شد و یوهو آب پرید تو حلقم! .... ناگفته نماند جومیم نامردی نکرد! چنان زد پشتم که همه امواتمو یجا باهم دیدم! - نمییرییی!! چندتا سرفه کردم و به زور گفتم : چی؟ تو الان چی گفتی؟ چپ چپ نگام کرد! وا چیه خو! خوابم میاد مخم کار نمیکنه! - چته! چرا منو اینجوری نگا میکنی؟ اینبار شمرده شمرده تکرار کرد : - گفتم دارممیرم برای بیگ هیت اودیشن بدم! - د اخه آدم خوب! مومن! مسلمون! بیگ هیت کمپانی پسرونهس!
تند تند و البته با حرص گفت : خب شد گفتیا نمیدونستمم! - خواهش میکنم عزیزم! نیاز به تشکر نیست! - خب! - خب که خب! پس میخوای اونجا چه گُلی بخوری؟ - اومدم همینو بگم دیگه گلابی! بیگ هیت دنبال کارآموز جدیده! از اول همینو میگفتی دیگه! چهارساعت ماروهم علاف خودت کردی! یه نمه مکث کردو بایه لحن خاصی گفتش : یه کارآموز دختر! - اوه اوه! نکشیمون با این خبرات! سرشو کج کردو مظلوم گفت : - پس فردا بریم بیگ هیت؟ جوون؟ این فسنجون منظورش اینه باهم بریم؟ نمیدونم! ... یه نمه باس با خودم مشورت میکردم! .... منکه فردا مثل همیشه برنامهایی ندارم! بیکار بیکارم! از طرفی هم فضولیم بدجور گل کرده! دلم میخواد ببینم این بیگ هیت که میگن چجور جاییه! میدونید که فقط یه حس کنجکاوی! خودمونیم بهش حس فضولی هم میگن! همچنین شاید این یه نور امیدی بود ، که اگه خدا خواست سر راه یه دو سه تا آیدولم ببینیم! پس...
کف دستمو به دستش زدمو گفتم: - فردا میریم بیگ هیت! از همون لحظه بود که متوجه شدم پشه به طور کامل به رقص های : بندری ، عربی و هندی تسلط داره! بندری رو که نگم براتون! اصلا استاد! بود یلحظه شک کردم گفتم شاید کلاس میره! نگم براتون یجوری خوابم میومد که فکر کنم توی اون لیوان آبی که خوردم قرص خواب آور حل شده بود! وگرنه تا دو دقه پیش که از این پشه بدتر بودم! خلاصه که اصلا نفهمیدم کی و کجا خوابم برد! ... ولی ته دلم استرس اینو داشتم از خواب پاشم ببینم توی خونه تغییرات غول آسایی صورت گرفته باشه! از تعجب سکته کنم بمیرم! بیگ هیت ندیده از دنیا برم! خداوند نیاره اون روزو! بعد یکم این دست اون دست کردن کمکم داشت خوابم میرفت.... که ناگفته نماند این دوست بسیار بسیار عزیزم تا صبح انقدر زیر گوش بنده ویز ویز نموندن که خوابیدن غیر ممکن بود واسه من
ساعت هنوز هفت نشده بود ولی انقدر جومی بهم سیخونک زد و روی اعصابم یورتمه میرفت که دیگه قید خوابو زدم! مثل این پشه هایی میمونست که اول صبی میان سر وقت آدم! همش دم گوش آدم ویز ویز میکنن رو اعصابت صحنه آهسته میرن ناراحتی اعصاب میگیری! تهشم یه فاتحه واسه جد پدری میخونن و زحمتو کم میکنن! دیگه کلافه شده بودم با صدای خسته و بلند گفتم : - جومی جون عمت ببند دهنتو! یجوری میخوابونم دهنت دیگه نتونی حرف بزنیا! - پاشو دیگه بزغاله! .... از گشنگی میوفتی میمیریا! دیگه خود دانی! هوفف! خوابی که اینجوری زهر آدم بشه ... ادامه پیدا نکنه بهتره! (این جمله رو بدین با طلا بنویسن سر در بیگهیت! ) از جا پاشدم و آبی به دست صورتم زدم سپس مثل شتر هجوم بردم سمت آشپز خونه.... پشه راست میگفت! ... واقعا یجوری ضعف کرده بودم داشتم پس میوفتادم!
انقدر گشنم بود یه تیکه کیکو درسته قورت دادم که جومی با قهقه گفت : عا ماشالاااااااا.... خندم گرفته بود! یهوی همین کیکه پرید گلوم منم ابتکار به خرج دادم و قهوه ایی که جومی واسه خودش ریخته بود رو قاپیدم رفتم بالا! - هوووووووی بی فرهنگ! با سرفه گفتم : - کوفت! نمیبینی جلو چشت دارم جون میدم؟! با بغض الکی گفت : من قهوهمو موخوامممم!!! ای مرضض! سوسک از تو قشنگتر حرف میزنه! لیوان خالی رو گذاشتم رو میز با کمال پررویی گفتم: - بفرمایید! مثل روز اول! نگام کردو یهویی به حالت دو پرید که منو بگیره منم دیدم هوا پسه با کشیدن یه جیغ دخترونه و خوشمل پا به فرار گذاشتم! - مثل روز اول! آره؟ همونجور که میدوییدم گفتم : - اره دیگه! این لیوان که از اول توش قهوه نبوده! روز اولم خالی بوده! مثل کله تو!
- ای بی پدر! فقط بشینو دعا کن گیرت نیارم! - تهدید نکن آدم خوب! تند تند از پله ها رفتم بالا و قبل از اینکه دستش بهم برسه در اتاقو قفلیدم! از پشت در داد زد : بالاخره میای بیرون دیگه! ببین چیکارت میکنم! - خودت که میدونی من دست خالی جایی نمیرم! یوقت دیدی با آرپیجی اومدم بالا سرت تعجب نکن! اوه اوه! خیلی تخصصی پیش رفتم! - سنا من تلافی میکنما! - بهما که نمیخوری! اگه تونستی تلافی کن! دیگه به اندازه کافی واسه این حیف نون خط و نشون کشیدیم....حالا دیگه پیش به سوی شروع عملیات تیپ و قیافه! شلوار بگم رو برداشتم! با اون تیشرت قرمزه که خعلی دوسش دارم! همراه یه کت جین لنگهی همون شلواره! بایه کلاه مشکی و یه کوشولو هم آرایش بهبه! چه شود! جومی قربونم بره! (یکصدا بگین ایشالاااا
گوشیمو هم با اجازتون برداشتم! خب کار من که تموم شد یه نیم ساعتی هست منتظر اون شیربرنجم! بالاخره ده ، پونزده دقیقه بعد بهمون افتخار داد با حضورش آسانسور رو نورانی کرد! دستم رو بلند کردم که دکمه آسانسور رو بزنم که گفت : - ای بابا! نگاش کردمو با صدای کلافه گفتم : - چیشده باز! بامزه گفت : چیزه! ....بهترین رفیق دنیا! خندیدم - چیه؟ کارت گیره؟ - گوشیمو جا گذاشتم! خواستم بزنم تو سرش که جاخالی حرفهایی داد و بدو بدو رفت پی گوشیش! پیش خودتون یوقت فکر نکنید آدم بی رحمی هستما! نه! اتفاقا خیلیم رئوفم! ولی زندگی با این چلمن دیگه اعصاب نمیزاره واسه آدم
دوباره یه یک ربعی منتظر ایشون بودم تا اینکه بالاخره اومد! صلوات بفرستید! - خب دیگه بدو بریم! - وایسا! کیفم! .... دستشو کشیدم و گفتم : - بسه دیگه! بیا بریم دیر میشهها! رسیدیم پایین! یه نمه اینور اونورو آنالیز کردم پرسیدم - پس کو ماشین؟ - چیزه! دیشب جاده خیلی لیز بود! .... مجبور شدم خیابون اونوری پارکش کنم! دیگه واقعا اعصابم از دست این پشه خط خطی شده بود! واقعا خودتون باشید با این آدم چیکار میکنید! با کلافگی گفتم : - شوخی میکنی دیگه! جدی شدو گفت - مگه من باتو شوخی دارم گوجهسبز؟ - جومیمن نمیام! همینجا وایمیسم بری ماشینو بیاری! دستمو کشید و گفت : - تو گلاب میخوری نیای! مگه با توعه که نیای؟ همینجوری سعی میکردم دستمو ازتوی دستش بکشم عصبی گفتم : - نه په با عممه! ولم کن ببینم! - دوتا راه بیشتر نداری! یا میای یا میای! باشه بابا دیگه تسلیم! ماکه حریف این باقالی نشدیم!
خیلیییی باحاله فقط اونا این قدر جیغ میزنن؟ اخه خیلی (!) میزاری>
[گلم منظور بدی نداشتمااااااا فقط یه سوال بود❤]
نه عزیزم فقط دستم عادت کرده بعد هر جمله همینو میزارم خوشممیاد نمیدونم چرا😂
باحاله😂🤣
فوق العاده بودددد
وای😂😂
محشررررر
ممنونممم
😂😂😂
خعععلییی خوب بود😍
فدات بشممم💞💞💞💞
🎀❤❤🍭