_____________
ميدانستم ! از همان روز اول معتقد بودم این مدرسه به درد جرز لای در میخوره. اما کو گوش شنوا؟ در این کشور مدارس شبانه روزی زیادیه اما، میان همه ی این ها مرا به بدردنخور ترینشان فرستادن؛ چرا؟ چون پول شهریه اش نسبت به باقی مدارس کمتر بود. سرگردان در پارک قدم میزدم. اهی میکشم ، از نفسم بخار میاد. موهای شلخته ام را زیر کلاه سویشرتم میپوشانم .دستانم را نیز در جیب میگذارم. حالا که اخراج شدم چه کار کنم ؟ کجا برم؟ کجا بخوابم؟ پولم حتی برای خرید شام از یه سوپر مارکت هم کفایت نمیده چه برسه به اجاره کردن جایی حتی برای یک شب! از شانس عالیم هم گوشیم شارژ زیادی نداره. از انجا که پدر و مادر خارج از کشور زندگی میکنند، زنگ زدن بهشون دردی رو دوا نمیکنه . چشمم به ایستگاه اتوبوسی میخوره؛ به یاد می آورم که یکی از دوستان مادرم ساکن همین شهر است. شاید بگذارد شب را پیش او بگذرانم.
همان لحظه که نشستم اتوبوس بشدت قدیمی و قرازه ای رسید. اتوبوس به رنگ قرمز بود، صندلی های کرمی رنگ چرمی داشت ، چراغ هایش چشمک میزدن و موسیقی کلایسک قدیمی ای درحال پخش بود، هیچکس جز من و راننده که چهره ی کسل و ارامی داشت در اتوبوس حضور نداشت. اتوبوس با صدای بلندی شروع به حرکت کرد؛ چند دقیقه که گذشت ترس به جانم افتاد چرا راننده داشت به سمت جنگل حرکت میکرد؟؟ راننده به سمت جاده جنگلی شهر حرکت کرد،یک جنگل قدیمی و با قدمت . دستانم را مشت کردم ، و به سمت پایین خیره شدم. همانطور که لبانم را فشار میداد اب دهانم را قورت میدادم .چقدر من احمقم! اخر اتوبوس این وقت شب؟! معلوم است یجای کار میلنگه . میمیردم اگه پیاده میرفتم؟! آهههه چی کار کنم میترسمم ، به پلیس زنگ بزنم؟! تا خواستم تلفنمو بردارم اتوبوس ایستاد .از پنجره نگاهی به بیرون انداختم . اتوبوس کنار ایستگاه قدیمی و خاک گرفته ایستاده بود . رنگ و رویش رفته بود و بیشترش با خزه پوشانده شده بود . در اتوبوس باز شد و راننده بهم اشاره کرد که پیاده شم بعد از اینکه پیاده شدم حرکت کرد و رفت. اخرش هم بی دلیل رفتم روی صندلی نشستم.....دارم چه غلطی میکنم؟! نه واقعا زده به سرم ؟!
جنگل این وقت شب تاریکه، سوزه سردی هم میاد. اشاره هم نمیکنم که ترسیدم . اتوبوس برنگشت و دور تر و دور تر شد یعنی جدی کاریم نداشت؟! پس چرا مرا اینجا رها کرد؟ ذهنم پر از سوالات پی در پی بود. کمی بعد نور ماه از لای ابرها نمایان شد و چیزی توجه ام را جلب کرد . ریل قطار....شاید فکر کنید چیز عادیه ولی قدمت این جنگل خیلی زیاده با خودم گفتم اگه قرار باشه راننده برگرده پس باید از جایی که مرا رها کرده دور بشم . ریل ها زنگ زده وکثیف بودن خزه زیادی هم روشون بود . در اخر به قطار عظیم الجثه ای رسیدم که انگار خراب شده بود سپس اینجا رهاش کردن . قضیه چی بود؟ فکرم از راننده دور شد و مشغول فکر کردن به قطار شدم دستم را زیر چانه ام قرار دادم وبه اطراف نگاه کردم. ناگهان دستی روی شانه ام احساس کردم. -سلام!
با وحشت به سمت جلو پریدم و به صورت بدی افتادم زمین. نگاهی به شخص پشت سرم انداختم. یه دختر بچه، پوست و موهایی به سفیدی برف داشت، پیراهن نیلی رنگ ساده به تن داشت پاهاش هم برهنه بودن ولی اصلا گلی یا کثیف نبودن. او با چشمان بزرگ و اسمانی رنگش به من نگاه متعجبی کرد، حتما از واکنش من شوکه شده بود. دخترک پرسید : حالت خوبه ؟! گفتم : عاام آره مرسی میگم ام شما ؟ دخترک لبخندی زد دستانش را پشت سرش قفل کرد، دو قدم به سمت عقب یک قدم به سمت جلو امد، کمی به دور خود چرخید و بعد مانند، گربه ای که به سمت پرنده میپرد به سمت گل پژمرده ای که روی زمین بود پرید : واییی طفلکی!! کمی گیج نگاهش کردم ولی در اخر گفتم اره دخترک رو به من برگشت و گفت : بنظرت چی میشد اگه ادما میتوانستند اشتباهات جبران ناپذیر رو جبران کنند؟ - خببب نمیدونم احتمالا حیلی خوب میشد . +مطمئنی ؟
او دستانش را بالا آورد و با لبخندی پهن گفت : منم همین فکر رو میکنم ولی ادم تا امتحان نکنه نمیفهمه...بیا امتحان کنیم! بیا حسرت هامون رو جبران کنیم بیا تقدیر رو عوض کنیم! واقعا دیگه گیج شده بودم هیچی نفهمیدم نکند این دختر دیوانه ست ؟! -منظورت چیه ؟! من گفتم بعد به سمتم امد و یکی از تارهای موهام رو کند -هی چیکار میکنی ! بعد چاله ای کند و تار موی من را داخل ان قرار داد و در عرض چند ثانیه درخت بزرگی از ان چاله بیرون امد که رنگ برگ هایش به رنگ موهای من بود. سپس دخترک پایش را روی هوا گذاشت انگار داشت از پله بالا میرفت اما چیزی نبود همین گونه از پله های نامرئی بالا رفت و به سمت بالای درخت رفت تا به بالای بالاش رسید و چیزی را از روی درخت برداشت و به سمت پایین پرید حالا در دستش یک کیسه بزرگ و یک برگ سفید که با خطوط ابی درخشان جملات نامفهومی نوشته شده بود، به سمتم امد و کیسه را بهم داد. در عرض یک چشمک زدن سوزنی از ناکجا اباد از دستش در اورد و به سمت دستم کشید و خراش کوچکی روم انداخت به سرعت خون کمی که از دستم جاری شد را برداشت و روی برگ گذاشت -اخخ این چیه داری چیکاری میکنی چ- بعد نوشته های روی برگ به اسم من در آمد و در یکی از واگن های قطار باز شد و دخترک من را به داخل واگن پرت کرد و قطار شروع به حرکت کرد اخرین چیزی که شنیدم صدای دخترک بود که با صدای بلندی میگفت سفر به خیر !!
عالیهههه🥰
بسیار جالب