خوش اومدید😭☁️
-ریچارد- احمق. به خودم گفتم احمق. این پسرک چی دارد که من را وادار میکند لبخند بزنم؟ سی وسه سالهام. مردهها را بدون ذرهای احساس دفن کردهام. اما این... این مایکل با آن پررویی و چشمهای ترسوی گشادش، مثل یک تیغ زیر پوست من است. روز بعد، او را بردم جلسه. نه، دلیل منطقی نداشت. فقط میخواستم ببینم وقتی آدمهای ترسناک من را میبیند، چه میکند. معمولاً قربانیها ساکت میشوند یا گریه میکنند. اما او... نشست روی مبل کنارم. دستهایش را روی زانوهایش گذاشت. یکی از سرهنگهایم، ماوریک، با چهره زخمی و خالکوبی پشت دست، به او خیره شد. مایکل لبخند زد و گفت: «سلام عمو. چه خالکوبی قشنگی. عقاب دوست داری؟»
ماوریک مات ماند. نگاهش را به من انداخت. من سرم را تکان دادم که صبر کن. مایکل ادامه داد: «نه؟ پس چرا عقاب کشیدی؟ راستی آقا ریچارد، اینا حقوق میگیرن یا پورسانتی کار میکنن؟» سکوت مرگباری شد. بعد نفر دوم که بزرگترین ترس را در دشمنان ایجاد میکند، هومر، صدایش را ترکاند: «رئیس... این کیه؟» مایکل جواب داد: «اسیر جنگی. ولی الان دارم مذاکره میکنم برای آزادیم. در ازای پول و پیتزا.» دستش را گذاشتم روی گردنش تا ساکتش کنم. ماهیچههای گردنش زیر انگشتانم سفت شد. ترسیده بود. ولی حرفی نزد. فقط شانهاش را خالی کرد و گفت: «لطفاً با دستای سردت نوازشم نکن، آب میشما.»
نمیدانستم باید بکشمش یا بغلش کنم. گزینه دوم را برای بعد نگه داشتم. جلسه را با اشاره تمام کردم. همه رفتند. مایکل ماند. پرسید: «چرا منو آوردی اینجا؟» گفتم: «میخواستم ببینم چه زمانی میفهمی چقدر خطرناک است حرف زدنت.» گفت: «از اول میدونستم. ولی تو که تا حالا نکشتیم.»
به دیوار پشت سرش خیره شدم. «ممکنه بکشم.» با صدای لرزان اما پررو: «نمیکشی.» «چرا مطمئنی؟» «چون من تنها کسیام که خندوندت.» راست میگفت. --- اون شب دیروقت رفتم اتاقش. چراغ مطالعه روشن بود. دفترچهای داشت و مینوشت. با دیدن من سریع دفترچه را زیر بالش قایم کرد. گفتم: «چی مینوشتی؟» «خاطرات.» «از این سه روز؟» «نه. از قشنگترین چیزهایی که دیدم.» نزدیک شدم. بوی شامپوی ارزان میداد. موهایش نمناک بود. نشستم لبه تخت. دستم را بردم زیر بالش. دفترچه را بیرون کشیدم. جیغ زد: «حر***اده! حریم خصوصی!» صفحه را باز کردم. خواندم: «روز اول: ریچارد به من قهوه داد. رنگ چشماش قهوهای نیست، رنگ شکلات تلخ با یه کم عسل. یخ ندارن، فقط وانمود میکنه. روز دوم: برای من یادداشت نوشت. خطش شبیه پدرم بود. دلم گرفت. اما کیک را خوردم. روز سوم: خندید. خدا جون، چرا آدمهای قشنگ باید آدمک*ش باشن؟» دفترچه را بستم. نگاهش کردم. صورتی سرخ شده بود، لای موهایش را با انگشت شانه میزد. گفت: «حالا که چی؟ خوشحالی؟» گفتم: «تو به من میخندی.» «احمق. به تو نمیخندم، به وضعی میخندم که قاشق آدمک*ش بشم.» ق*لبم یک ضرب پرید. شبیه همان ریپ خودش. ایستادم. او هم ایستاد. چند ثانیه فقط نگاه. بعد من سرم را برگرداندم و رفتم. در را که میبستم، شنیدم گفت: «باز هم قهر کردم.» با پشت به در گفتم: «این بار برای چی؟» گفت: «برای اینکه ننشستی بغ*لم کنی.» --- باید متوقف میشدم. باید او را پس میفرستادم زیرزمین یا بدتر. اما به جای آن، رفتم توی آشپزخانه و یک بشقاب توت فرنگی با خامه درست کردم. بردمش دم در اتاقش. کوبیدم روی در. در باز شد، چشمهایش قرمز بود. گفتم: «این بغ*ل نیست. ولی توت فرنگیه.» نگاه کرد به بشقاب. بعد به من. بعد بشقاب را گرفت و محکم در را بست. از پشت در فریاد زد: «قهر نیستم! فقط دوست دارم قهر باشم! اونم با بدبختی خودم!» برای اولین بار در زندگیام، به در بستهی اتاق کسی خیره ماندم و نتوانستم تصمیم بگیرم بکوبم یا بروم. سرانجام رفتم. ولی تمام شب به آن توت فرنگیها فکر کردم...
وای خدا فقط یادداشت هاش🤣🛐 اعتراف کنم بدجوری منتظر پارت بعدی ام
بی اله؟😭✨🤭🤭🤭🛐🛐🛐🛐 خیلییی خوبهههه دارم براش سکته میکنمممممم
بی...اله؟
آره😂
بعد سال ها بلاخرهههه😔🛐نمیدونستم تو تستچی هم هست😂
عه تو هم داری می خونی🤝🤣
اره😂 باحاله
خیلی خوبههه🤣🤝🤝 دم نویسنده گرم شاهکار خلق کردی داداش هرچی سریع تر پارت جدید بدههه
ایشالا سریال بشه😂🤌🏻
دقیقا زدی تو هدفف🤣🤝
🤌🏻🤌🏻
خیلی جالبه لطفا ادامه بدهههه
مرسییی
چشممم😭🙏🏻
منتظر بعدی
چشممم🙏🏻😭
خیلی قشنگههه. آفرین بهتت👏✨❤
🙏🏻🎀
فوقالعاده زیبا منتظر قسمت بعد هستم
چشممم