سلامم سلامم👋🏻 ببخشید که دیر گزاشتم ماه امتحانا بود دیگه🤓 امیدورام بتونم توی تابستون زود به زود پارت ها رو بزارم💜
●ویولت پاسخی به هرماینی نداد و به خوابگاه دختران رفت تا وسایلش را بگذارد و به سرعت برگشت و کنار رون نشست. رون گفت:《دقت کردید ما رو پیچوند؟》ویولت لگدی به پای او زد و گفت:《بزار برسم بعد غرغر هات رو شروع کن. توی کتابخونه بودم ساعت از دستم در رفت وسط راه هم پروفسور فیلت ویک من رو گرفت و پنج امتیاز ازم کم کرد.》دروغ می گفت. برایش سخت بود،اما قول داده بود، نمی توانست بگوید در حال گوش دادن به درد و دل سدریک دیگوری بوده است و نزدیک بوده که فیلچ او را در حالی که آمبریج مدرسه را مدریت می کند گیر بیندازد.رون در حالی که پایش را گرفته بود و از درد به خود میپیچید گفت:《خب حالا چرا اینجوری میکنی. آی پام..》ویولت نگاهی به او کرد و گفت:《حقته》و سپس رو به هری و هرماینی گفت:《توی جنگل جایی پیدا کردید که ازش استفاده کنیم؟》هری سر تکان داد و با اندکی خشم گفت:《نه راستش حق با بچه ها بود جنگل جای بدرد بخوری برای اینکار نیست، می دونید شاید اصلا نباید پیشنهاد می دادیم.》و بعد هم سرش را میان دستانش قرار داد. باز هم آن نا امیدی همیشگی. هری پرخاشگر، غمگین و عجیب شده بود. البته تعجبی هم نبود وقتی به جای مسابقه ای که انتظارش را داشت با شخصی مقابله کرده بود که قصد کشتنش را داشت و در عین حال نزدیک بود یک نفر با اینکه با او صمیمی نبود؛ از بین برود و حتی برای لحظاتی هم همه فکر می کردند او مرده است؛ و هزاران اتفاق دیگه که امسال برای او افتاده بود طبیعی بود که پرخاشگر باشد. طبیعی بود وقتی که هر شب در کابوس هایش ولدمورت همانند یک محرک برای به درد آمدن زخمش ظاهر می شد و باعث می شد درد بکشد. دردی که سطحی نبود، دردی که مختص به سوزش نبود، دردی که باعث می شد تمامی سیاهی جهان را به یاد بیاورد، دردی که به گوشت و استخوان او هجوم آورده بود. تاثیراتی که لرد سیاه بر روی ذهنش گذاشته بود مانند یک سایه بر روی تمام شادی ها بود.هر چهار نفر سکوت کردند و به هم نگاه میکردند. در آن لحظه فقط صدای بقیه گریفیندوری ها به گوش میرسید که با هم صحبت میکردند و یا سال اولی هایی که با هم بازی های جادویی انجام میدادند. جینی به سمت آنها آمد و کنار ویولت نشست و پرسید:《بچه ها جایی برای جلسات پیدا کردید؟》رون گفت:《مثل اینکه نه پیدا نکردن..》جینی گفت:《باید یه جایی باشه هاگوارتز خیلی بزرگه، راستی میخواستم این رو بپرسم، میدونید هاگرید کی برمیگرده؟》هری گفت:《نه آخرین باری که ما دیدیمش همون کلاسی بود که با هافلپافی ها داشتیم》ویولت گفت:《حالا که بحثش شد به نظرتون پروفسور گرابلی پلنک قراره بمونه؟》رون گفت:《فکر نکنم اخه خودش گفت به عنوان استاد جایگزین برای هاگرید اومدم.》جینی تایید کنان گفت:《منم همین فکر رو میکنم.》●
●بعد هم از جایش بلند شد و ادامه داد:《من دیگه برم 》ویولت برای او دست تکان داد و جینی به سمت آنجلینا جانسون رفت و شروع به حرف زدن با او کرد. هری فهرست کسانی که اسمشان را در لیست نوشته و امضا کرده بودند را در دست گرفته بود و بررسی میکرد. کج پا نیز همان اطراف با کامواهای هرماینی که با آن ها برای جن های خانگی لباس می بافت، بازی میکرد. هری رو به هرماینی پرسید:《زاخاریاس اسمیت برای چی اومده بود همین طور آنتونی گلدشتاین، اونا به نظر خیلی راغب نمیومدن.》هرماینی گفت:《وقتی رفته بودم سر میز هافلپاف تا قضیه رو به هانا و ارنی بگم اونم شنید و گفت که میخواد بیاد نتونستم بهش بگم که نیاد.》رون برگه را از هری گرفت و گفت:《آنتونی گلدشتاین چی؟》ویولت گفت:《اون رو ما صدا نکردیم...مایکل کرنر با جینی صمیمیه و جینی به اون گفته بود اون و دوستاش هم به خصوص آنتونی میخواستن که به ما ملحق شن.》رون در حالی که نیم نگاهی به جینی می کرد با تعجب پرسید:《مایکل کرنر با جینی صمیمیه؟با خواهر من؟》ویولت پوزخندی زد و گفت:《نمیدونستی؟ کریسمس پارسال با هم آشنا شدن و از اون موقع با هم صمیمین.》رون گفت:《ولی من فکر می کردم اون از هری خوشش میاد.》ویولت به هری نگاه کرد تا ببیند واکنش او چیست اما هری سخت مشغول فکر کردن بود. هرماینی سریعا گفت:《چه ربطی داره رون، اون فقط با مایکل دوسته و بعضی وقتا سر کلاسا میبینتش، در ضمن چند وقتی میشه سعی میکنه هری رو از ذهنش بیرون کنه.》ویولت اضافه کرد:《البته این به این معنا نیست که از هری بدش بیاد فقط میخواد روی خودش تمرکز کنه.》هری پرسید:《پس برای همینه چند وقته با اعتماد به نفس بیشتری حرف میزنه آخه قبلا جلوی من حرف نمیزد.》هرماینی سر تکان داد و رون که هنوز در شک بود چیزی نمی گفت. چند ثانیه بعد هری گفت:《یادم رفت به شما دو تا بگم هدویگ اومد پیش ما اون یه نامه از پدفوت داشت، اون گفته بود امشب همون جا، همون ساعت.》رون پرسید:《هدویگ؟ چرا پس با جغد های دیگه نیومد؟》هرماینی گفت:《بالش زخمی شده بود، اتفاقا بردیمش پیش پروفسور گرابلی پلنک.》ویولت پرسید:《حالا حالش بهتر میشه؟》هری پاسخ داد:《امیدوارم.》حدود نیم ساعت بعد جینی و آنجلینا به عنوان نفر های آخر از جایشان بلند شدند تا به خوابگاه بروند که ویولت از آنجلینا پرسید:《تونستی رضایت آمبریج رو بگیری که ما هم بتونیم کوییدیچ بازی کنیم؟》آنجلینا گفت:《خواستم ولی اون گفت زمان میبره باید راجبش فکر کنه. نمیدونم چرا به اسلیترین انقدر سریع مجوز داد. به هر حال گریفیندور همیشه واسه سهمش جنگیده شب بخیر بچه ها.》بعد از رفتن آنها هرماینی پرسید:《مگه قرار نبود همه گروه ها منحل بشن؟》رون سری تکان داد و گفت:《نه یه تبصره اضافه کردن که با اجازه آمبریج میتونیم گروه ها رو راه اندازی کنیم... هی یه دقیقه وایساا...میتونیم از پروفسور مگگونگال کمک بگیریم.》●
●هری با تعجب و کلافگی پرسید:《از پروفسور مگگونگال کمک بگیریم؟برای چی؟ صحبت با پدفوت؟》رون سر تاسف را تکان داد و تکذیب کرد:《نه احمق جون، برای تیم کوییدیچ.》هرماینی تایید کرد:《ایده خوبیه ولی به نظرم این و بزار فردا به آنجلینا بگو رون...》رون گلویش را صاف کرد و سر تکان داد. حالا همه ساکت بودن ویولت و هری هر دو در انتظار ملاقات با سیریوس بودند، اما زمان نمی گذشت؛یا شاید هم داشت به دیر ترین حالت ممکن میگذشت. بلاخره بعد از انتظار ها زنگ ساعت ۱۲ خورده شد. رون روی زمین خوابش برده بود و هرماینی هم روی یک مبل در حالی که بالشتی در آغوشش بود در خواب بود. ویولت کنار هری نشسته و با تمام وجودش با خستگی مبارزه می کرد. گه گاهی چشمانش بسته می شد، اما سعی می کرد به خود بیاید تا بتواند با سیریوس حرف بزند. هری کمی تکان خورد و به آتش خیره شد.هر چهار نفر میدانستند سیریوس از طریق آتش با آنها ارتباط برقرار خواهد کرد، همانگونه که سال گذشته اینکار را انجام داده بود. ناگهان آتش شومینه برافروخته شد و همزمان هرماینی از خواب پرید و سعی کرد رون را بیدار کند. هری، هرماینی و ویولت دور شومینه جمع شدند و در آمدن صورت سیریوس از آن را تماشا کردند. ویولت گفت:《سیریوس چقدر خوشحالم که میتونیم باهات حرف بزنیم.》سیریوس سرفه ای کرد و گفت:《منم همینطور ویولت عزیز، حالتون چطوره رون کجاست ؟》هرماینی کنار رفت و به رون اشاره کرد. سیریوس خندید و بعد از هری پرسید:《شنیدم میخوای یک ارتش مخفی درست کنی هری.》هری با تعجب تمام پاسخ داد:《تو از کجا فهمیدی؟》سیریوس این بار بلندتر از قبل خندید و گفت:《هنوز اونقدر ها ماهر نشدید، فکر کردید ماندانگاس فلچر نمیتونه به راحتی استراق سمع کنه و متوجه بشه چی تو سرتون میگذره اونم با اون دعوایی که راه انداختید.》 و بعد هم دوباره به خندیدن ادامه داد. هری با نهایت سر به زیری رو از سیریوس پرسید:《 به نظرت ایده بدیه؟》سیریوس سر تکان داد و گفت:《اصلا به نظرم کاملا مناسبه خب صادقانه اگه من و جیمز و ریموس هم جای شما بودیم اینکار و میکردیم البته درباره ریموس نمیتونم قولی بدم چون عاقلمون اون بود. جای که میخواید ازش استفاده کنید رو پیدا کردید؟》ویولت در حالی که به آتش خیره شده بود گفت:《فکر می کردم بهمون بگی کار احمقانه ای می کنیم و یا خطرناکه ولی مثل اینکه تو از ما مشتاق تری سیریوس.》سیریوس در حال که چشمک میزد گفت:《هنوز هیچ تصوری از من وقتی که همسن شما بودم ندارید بچه ها...》که باعث شد هری بعد از مدت ها لبخند بزند. سیریوس ادامه داد:《 من هنوز جواب سوالم رو نگرفتم، چی کار کردید؟》هرماینی آهی کشید و گفت:《هیچی واقعا هیچی، هیچ جایی پیدا نمیشه که بتونیم ازش استفاده کنیم.》سیریوس کمی فکر کرد و گفت:《آها اتاق ضروریات تا حالا درباره اش فکر کردید؟》هری و ویولت هر دو سردرگم با هم گفتند:《اتاق چی؟》هرماینی که گویا نوری در درون ذهنش روشن شده بود با نهایت شادمانی گفت:《اتاق ضروریات، البته، انقدر درگیر بودیم که اونجا رو یادم رفته بود.》ویولت با کنجکاوی به هرماینی نگاه می کرد. هری گفت:《میشه یکی بگه اتاق نمیدونم چی چی چه کوفتیه و ما رو هم در جریان بزاره؟》سیریوس با خنده گفت:《البته هری با کمال میل، اتاق ضروریات یه اتاق مخفیه که زمانی که شخصی به چیزی نیاز داشته باشه براش ظاهر میشه و اون فرد میتونه از اتاق نهایت سوءاستفاده رو کنه و خب کسی هم نمیتونه بیاد توش مگر اینکه نیازش با تو یکی باشه.》ویولت سری تکان داد و اشاره کرد:《درست مثل کمد هر چی میخوای آرزو کن.》هری و هرماینی به او نگاه کردند. ●
●ویولت ادامه داد:《 وقتی که من و کاسپر کوچیک تر بودیم یه چیز مشهوری بود توی کوچه دیاگون براش دست و پا میشکوندن؛ حالا این اصلا مهم نیست مهم اینه که سیریوس جواب سوالمون رو داد، ممنونن.》سیریوس با لبخندی گفت:《هر وقت لازم داشتید من هستم.》هری به شانه ویولت زد و گفت:《ویو کریسمس》هرماینی قیافه پرسشی به خود گرفت اما بعد متوجه شد . سیریوس پرسید:《چیزی شده ویولت؟》ویولت فورا جواب داد:《 نه هیچی ، فقط من چون قبلا گفته بودی که کریسمس باهاتون باشم یه نامه به مامانم دادم و به طور غیر مستقیم اینو ازش خواستم. گفتم بهت بگم که اگه یه وقت نظرت عوض شد و دوست نداشتی که من باشم بهم بگی》هرماینی حیرت زده پرسید:《فکر می کردم قصدش رو داری کی نامه رو فرستادی؟》 ویولت گفت:《قبل از اینکه برگردم خوابگاه..》 و تازه متوجه شد که خودش فاش کرد که در جغد خانه بوده است. سیریوس رشته افکار او را پاره کرد و گفت:《 خیلی خوبه، فکر می کردم مایل نباشی بیای و ترجیح بدی توی یه مهمونی پرزرق و برق شرکت کنی به جای خونه کهنه من، واقعا خوشحالم کردی.》ویولت لبخند زد. سیریوس ناگهان جدی شد و گفت:《باید برم معذرت میخوام پس کریسمس میبینمتون 》آتش کم کم افروخته شد و در کسری از ثانیه شبیه به شعله ای شد که گویا آب رویش ریخته باشند. صدای جلز و ولز آن همچنان پابرجا بود و بوی تند چوب استشمام می شد. اما سیریوس دیگر در آن آتش نبود. صبح روز بعد همه ی بچه ها در حال خوردن صبحانه در سرسرای بزرگ بودند و طبق معمول خبری از پروفسور دامبلدور نبود. هری در حالی که داشت تکه ای از پنکیک ویولت را برای خودش برمی داشت رو به او گفت:《ویو نگفتی که دیشب جغدخونه هم رفته بودی.》 لحنش شیطانی بود و ویولت می دانستد چه روحیه ای از او بر انگیخته شده است. ویولت با چنگال به چاقوی هری زد و گفت:《پاتر میشه از پنکیک من نخوری...این آخرین تیکه بود که گیرم اومددد، در ضمن من همین الانشم نمیگم که جغد خونه بودم》رون در حالی که داشت خودش را با قاشقی از پودینگ خفه می کرد گفت:《اولین باره میبینم شما دو تا سر غدا دعوا میکنید، بعد پاتر؟ یه ذره زیادی رسمی نشدی یهو؟قضیه جغد خونه چیه؟ 》هرماینی با کتابی در دست وارد سرسرا شد و روی صندلی همیشگی اش کنار رون نشست و پرسید:《 نامه ای که برای مامانت نوشتی رو گرگ ها که نبردن براش یه جغد برده که اونم توی جغدخونه بوده.》ویولت بدون توجه به رون و هرماینی گفت:《پاتر بیا یه کاری کنیم نصف مال من نصف مال تو.》هری سر تکان داد و گفت:《 ایده خوبیه.》و گویی که داشتند مذاکره انجام می دادند با هم دست دادند. رون در حال گاز زدن سوسیس خود سری از روی تاسف تکان داد و گفت:《خدا رو شکررر فقط کر نبود که اونم شد، یکیتون بگه قضیه جغدخونه چیه؟》هری شانه بالا داد و پاسخ داد:《 سوال ما هم همینه.》ویولت سرش را خاراند و در حالی که نفس عمیقی می کشید گفت:《 رفتم جغد خونه بابا باشه فضول ها، واسه همین دیرتر رفتم کتابخونه و دیرتر برگشتم راضی شدید؟》همه با هم سر تکان دادند و به خوردن صبحانه ادامه دادند. در پی صحبت های آنها، سدریک بر روی صندلی اش در میز هافلپاف، تک تک حرف های آنها را خواسته یا ناخواسته شنید و لبخندی بر لبش نشست. حس خوشایندی که نشان می داد بی شک شخصی که برایش درد و دل کرده، قابل اعتماد است. از جایش بلند شد و به سمت میز گریفیندور رفت. او رو به آنها گفت:《 صبح بخیر بچه ها، ویولت بابت کتاب ممنونم.》و بعد هم کتاب ویولت را به او داد و در حالی که میخندید به سمت میز خودشان برگشت و سرگرم صحبت کردن با دوستانش شد. هرماینی با تعجب پرسید:《کتاب چیه ویولت؟》●
عالی منتظر قسمت بعد هستم
حتما به زودی❤
عالی بود و خب برای پستت زحمت کشیدی💙 نمیدونم چرا دسته ی داستان همیشه بهش کم توجهی میشه و لایک کم میگیره😶
ممنونممم خیلی خوشحال شدمم💞💞
آره واقعا بعضی از داستان هایی رو دیدم که شاهکار بودن ولی اصلا حمایت نشدن