سلامممم! من بلاخره اومدم با پارت ۱۰ داستان پارت ۱۰ دیلیت خوردش چون باید ادیت می شد🌸 بعد از اینکه این پارت آپلود شه پارت ۱۱ رو هم براتون میزارم چون چندتا پارت رو نوشتم تا آماده باشه💕
●هرماینی نگاهی به ویولت کرد و بعد به هری گفت:《خوب شد که اومدی در داشت با نگاه های ویولت از بین میرفت.》هری خندید و رون و ویولت هم با تردید به او پیوستند. هرماینی هم از خنده ی آنها خنده اش گرفته بود. هری حس خوبی داشت. بعد از هر اتفاق سختی این همیشه دوستانش بودند که او را شاداب و وادار به ادامه میکردند. او پس از کمی مکث گفت:《جریمه اش چیز خاصی نبود نگران نباشید.》ویولت کمی تردید کرد اما بعد دست او را گرفت و مشتش را باز کرد. *من دیگر دروغ نمیگویم* ویولت گفت:《که چیزی نیست ها؟ چرا دستت اینجوری شده؟》هرماینی با نگرانی گفت:《هری داره خون میاد...》ویولت اطراف را نکاه کرد و پارچه ای پیدا کرد و دور دست هری پیچید. رون با اندوه به صورت هری خیره شد. این نخستین باری بود که هر یک از آنها رون را به این حالت می دید. رون از هری پرسید:《خیلی درد داره؟》هری سر نفیش را تکان داد و به او لبخند زد. هرماینی رو به هری گفت:《باید به دامبلدور بگی، امیدوارم بتونی درک کنی که این یه تنبیه معمولی نیست.》هری با نیمه خشمی در صدایش گفت:《هرماینی خودت میدونی که اون هیچ جا پیدا نیست. این خیلی عجیبه چون دامبلدور همیشه سر هر وعده غذا حاضر بود ولی الان مگه ولدمورت بیاد وسط هاگوارتز که دامبلدور هم پیداش بشه.》رون با شنیدن نام ولدمورت به خود لرزید. البته حقیقت این بود که نه تنها رون ویزلی بلکه بسیاری از جادوگران هنوز از نام او وحشت داشتند.صبح روز بعد سر میز صبحانه روزنامه های پیام روز به همراه نامه ها آمدند، اما هدویگ همراه با نامه ها نیامده بود. البته طبیعی بود چون هری صبح همان روز هدویگ را با نامه ای برای سیریوس فرستاده بود. هرماینی گازی به ساندویچ کره بادام زمینی اش زد و در حالی که داشت پیام روز میخواند گفت:《 این دیوونگیه》رون با دهانی پر گفت:《چی دیوونگیه؟》هرماینی صدایش را صاف کرد و شروع به خواندن کرد:《طبق گفته وزارت سحر و جادو، هاگوارتز این روزها با تنش های مستقیم و فراوانی همراه است که همین سبب افزایش نگرانی والدین جادوآموزان شده است. افراد معتقدند آلبوس دامبلدور که روزی عالی ترین جادوگر زمانه بود و در انجمن های بزرگ حضور میافت اکنون پیر شده است و دیگر آن توانایی قبل را حتی برای اداره مدرسه صاحب نام هاگوارتز ندارد. از این رو پرسی ویزلی دستیار دون پایه جناب وزیر گفته است:《این شرایط نابسامان جناب وزیر را نگران امور و نحوه تحصیل جادو آموزان هاگوارتز کرده است و به همین دلیل ایشان بازرس عالی رتبه را انتخاب کردند.》وزیر سحر و جادو در ادامه این اتفاقات با بیانیه ای اعلام کرد که دلوروس آمبریج که هم اکنون استاد دفاع در برابر جادوی سیاه هاگوارتز است به عنوان بازرس عالی رتبه ی هاگوارتز انتخاب شد.》 ●
●ویولت با تعجب گفت:《یه بار دیگه بگو به عنوان چی؟》هرماینی شمرده شمرده گفت:《بازرس عالی رتبه هاگوارتز》چنگال رون از دستش افتاد و درحالی که سعی میکرد تکه ای از سوسیس سرخ شده اش را ببلعد گفت:《یعنی همه کارهای ما رو کنترل میکنه؟》هری نفسش را با صدای بلندی بیرون داد گفت:《گل بود به سبزه نیز آراسته شد، الان باید چیکار کنیم؟》ویولت گفت:《بازرس عالی رتبه عملا یعنی مدیر و همه کاره.》رون با عصبانیت گفت:《حاضرم سر یه دست و پام شرط ببندم کار لوسیوس ملفویه.》همان لحظه جرج و فرد و لی جردن به سمت صندلی های آنها آمدند. فرد با شوخ طبعی تمام گفت:《این یعنی یه وضعیت اضطراری.》رون چشم غره ای به او رفت و گفت:《برای شما ها که فرقی نمیکنه به هر حال کار خودتون رو میکنید.》جرج لبخندی زد و گفت:《کاملا درسته داداش کوچولو.》هرماینی در حالی که داشت مقاله تاریخ جادویی خودش درباره قیام گابلین ها در سال ۱۶۹۱ را بررسی میکرد گفت:《نمره A خیلی بد نیست نه؟ اگه با معیار های آزمون سمج چک کنن خیلی هم بد نیست درست میگم؟》ویولت گفت:《فکر میکنم A نمره خیلی خوبی باشه هرماینی نگران نباش.》رون در حال که به نمره P خودش نگاه میکرد از ویولت پرسید:《 تو چند گرفتی؟》ویولت کمی فکر کرد و گفت:《فکر کنم O》جرج با تعجب گفت:《اوووو فکر میکردم هرماینی خرخون جمعتونه مثل اینکه یکی خرخون تر هم پیدا شد.》فرد که گویا داشت به یک بچه کوچک خواندن و نوشتن یاد می داد گفت:《ببینید دوستان O یعنی بسیار عالی در واقع بهترین نمره است،》ویولت ته دلش کمی به خود افتخار کرد اما مشتاق بود تا بقیه نمرات را هم بشنود. هرماینی پرسید:《پس بعد از O، میشه A که به معنای قابل قبوله؟》لی جردن گفت:《نه، نه بعد از O نمره E بهترینه که میشه فراتر از حد انتظار و بعدش هم میشه A》هرماینی:《آهی کشید و گفت پس آخرین نمره قبولی رو گرفتم البته من خیلی خوشحال میشدم اگه یه O می گرفتم، فکر میکنم کاملا یادم رفته بود علت شورش را به طور گسترده توضیح بدم و بیشتر به وقایع شورش پرداخته بودم.》ویولت گفت:《اشکال نداره هرماینی این که فهمیدی کجا رو غلط داشتی بهتر از اینه که مثل یه کله پوکی عین خیالتم نباشه و سوسیس گاز بزنی، در ضمن منم توی درس اعداد جادویی A گرفتم.》رون گفت:《منظورت از کله پوک من بود؟ واقعا داره بهم توهین میشه..》هری آهی کشید و از فرد پرسید:《اینا مگه نمرات کلاسی برای آشنایی با معیار نیستن؟》فرد سر تکان داد. هری ادامه داد:《بنابراین اونقدر ها هم مهم نیستن.》هرماینی با ناراحتی گفت:《اگه تو اینا نتونیم نمره بگیریم توی امتحانات سمج هم نمیتونیم.》رون سقلمه به هرماینی زد و گفت:《هرماینی همه تکالیفت تا الان یا O بوده یاE یا A یعنی حتی اگه ممتازم نشی قبول میشی وای خداااا》هرماینی به او چشم غره ای رفت و گفت:《خودم میدونم که قبول میشم معیار ها رو بلدم رونالد..》 ●
●ویولت لحظه ای به نامه ی پدر و مادرش نگاه کرد و بعد با نگرانی گفت:《هری الان به پدفوت نامه دادی، ممکنه نامه ها رو هم چک کنن ممکن نیست؟》هری که خودش تازه متوجه این موضوع شده بود گفت:《اون موقع که نامه رو دادم نمیدونستم آمبریج قراره بازرس بشه ولی نگران نباش ویو به پدفوت آسیبی نمیرسه، البته امیدوارم.》ویولت سر تکان داد و باقی صبحانه اش را خورد. تمام آن هفته نیز هری هر شب با پروفسور آمبریج تنبیه داشت و در تمرینات شرکت نمی کرد و ویولت هم که محروم بود. آنجلینا بسیار عصبی بود و حتی با ویولت و هری سر میز صبحانه دعوایش شد که البته پروفسور مگگونگال به خاطر این آشوب پنج امتیاز از آنجلینا و پنج امتیاز هم از هری به علت تنبیه های مکررش کم کرد، ویولت در این حین به زیر میز رفت تا مثلا بند کفش هایش را ببندد اما در حقیقت می خواست پروفسور مگگونگال متوجه او نشود.نامه سیریوس هنوز نیامده بود و هری و ویولت بی صبرانه منتظر یکشنبه بعدی بودند تا نامه از راه برسد، زیرا این آخر هفته بر خلاف انتظارشان نامه ای از سیریوس دریافت نکرده بودند. شاید مهم ترین موضوع این بود که دلورس آمبریج فرمان داده بود که همه گروه ها و انجمن ها و کلاب های دانش آموزی منحل شوند که این به این معنا بود که تیم های کوییدیج هم منحل می شدند. البته تبصره ای وجود داشت که با اجازه بازرس عالی رتبه این اتفاق ممکن است و گویی بازیکنان اسلیترین بعد از خواندن این تبصره لحظه ای درنگ نکرده بودند، چون آنها همین حالا هم اجازه خودشان را از پروفسور آمبریج گرفته بودند. ویولت هفته گذشته دید که دریکو هنگام صحبت کردن با زابینی و پانسی به صورتی که ویولت بشنود گفته بود:《راستش از اون جایی که پدرم آدم معتبری توی وزارت جادوعه پروفسور آمبریج به سرعت بهم اعتماد کرد و گذاشت که تیم رو دوباره برپا کنیم، البته فکر می کنم این فرآیند برای گریفیندوری ها کمی طول بکشه.》و بعد هم با آنها خندیده بود. بعد از همه این ها از زمانی که دلورس آمبریج به عنوان بازرس عالی رتبه انتخاب شده بود، هرماینی با تمام وجود اصرار داشت هری به آنها دفاع از خودشان را یاد بدهد چون تنها چیزی که در کلاس های آمبریج به دست می آوردند، نظرات جادوگر احمق و بی مغزی بود که باید فصل به فصل از روی کتابش میخواندند. هری این اتفاق را قبول نمی کرد، او فکر می کرد که وقتی همین حالا هم بچه ها فکر می کنند او دیوانه است حتی فکر کردن به آموزش هم غیر ممکن است. در نهایت یک روز که در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه پروفسور آمبریج درباره لرد سیاه و اینکه او برای همیشه از بین رفته اظهار نظر می کرد، هری در گوشه ذهنش تصمیم گرفت که یک جلسه برای پرسیدن نظر دانش آموزان درباره یادگیری دفاع در برابر جادوی سیاه ضرری نخواهد داشت. این شد که هرماینی و ویولت با خوشحالی داوطلب شدند تا به برخی از دانش آموزان هاگوارتز اطلاع بدند که ساعت ۳ ظهر روز یکشنبه بعد از کلاس ها که به گردش هفتگی به هاگزمید می روند، در کافه هاگزهد همدیگر را ملاقات کنند. همه در عجب بودند که چطور هنوز میتوانند به هاگزمید بروند، چرا که پروفسور آمبریج تقریبا همه در ها را به روی دانش آموزان بسته بود و احتمالا گردش هفتگی هاگزمید را فراموش کرده بود. رون در این باره مطمئن نبود چون هاگزهد جایی بود که اغلب مورد علاقه دانش آموزان برای قرار هایشان نبود، ولی هرماینی به آنها اطمینان داد که با پروفسور فیلت ویک در این باره صحبت کرده است و مشکلی ندارد که به هاگزهد بروند؛تنها توصیه او این بود که همراه خودشان لیوان ببرند. ●
● هر سه نفر بعد از هرماینی وارد کافه شدند. فضای آنجا سنگین تر از کافه سه دسته جارو بود؛تاریکتر و البته کثیف تر. جادوگران عجیب و غریبی در سراسر کافه نشسته بودند اما شخصی که برای آنها از همه عجیب تر بود فردی بود که با شنل و نقابی که کاملا صورتش را میپوشاند گوشه کافه نشسته بود. هرماینی با نیم نگاهی به آن مرد به سمت پیشخوان کافه رفت و گفت:《چهار تا نوشیدنی کره ای لطفا.》مردی که پشت پیشخوان ایستاده بود گویا از ورود آنها ناراحت بود و ۴ لیوان از زیر پیشخوان برداشت. لیوان ها پر از خاک بودند. ویولت به اطراف نگاهی کرد اما تنها چیزی که پر از خاک بود لیوان ها نبود؛ بلکه همه چیز در این کافه شبیه به عتیقه بود. ویولت با خود فکر کرد این مکان جای مناسبی برای ماندانگاس فلچر، عضو محفل که در آخرین روز تابستان که به خانه سیریوس رفته بود دیده بود، بود. مرد دستمالی برداشت و شروع به تمیز کردن لیوان ها کرد. هری با عجله گفت:《نیازی نیست آقا، ما با خودمون لیوان داریم.》مرد دستمالش را روی زمین گذاشت و به آنها نگاه کرد. ویولت در کیفش را باز کرد و لیوان ها را به او داد. کمی بعد در کافه باز شد و آن مکان سوت و کور با جمعیتی از دانش آموزان هاگوارتز روبرو شد. فرد فریاد زد:《 ۲۰ تا نوشیدنی کره ای لطفا》گروهی از دانش آموزان گریفیندور، هافلپاف و ریونکلاو پشت سر او وارد شدند. هیچ اسلیترینی به جمع آنها دعوت نشده بود، حتی آستوریا و دافنه که دوستان ویولت بودند. این پیشنهاد خود ویولت بود او نمیخواست به هیچ اسلیترینی اعتماد کند، چرا که فکر می کرد حتی اگر فرد قابل اعتمادی هم به گروه بیاورند ممکن است به گوش افراد دیگر اسلیترین برسد یا به هر صورتی متوجه شوند. صاحب کافه با تعجب به جمعیتی که وارد کافه شده بودند نگاه کرد؛ جمعیتی متشکل از جادوآموزان هاگوارتز ، که هیچگاه کافه هاگزهد برایشان جذابیتی نداشته است. همه کم کم نشستند. ویولت نگاهی به آنها کرد. هافلپافی ها، ریونکاوی ها و گریفیندوری ها به ترتیب چند میز از کافه را اشغال کردند. در میان جادوآموزان هافلپاف سدریک دیگوری دیده نمی شد. هرماینی از جایش بلند شد و گفت:《همه اومدن؟》لی جردن در حالی که پاهایش را روی یکدیگر انداخته بود گفت:《دوست خوشتیپ هافلپافیمون نیومده.》از لحنش مشخص بود که به سدریک تیکه می اندازد. هری با شنیدن حرف لی پرسید:《سدریک نمیاد؟》جینی در حالی که به فرد و جرج و لی که لبخند می زدند چشم غره میرفت گفت:《چرا میاد...وقتی از قلعه حرکت می کردیم آمبریج صداش کرد برای همین ما بدون اون اومدیم.》 رون سری تکان داد و رو به هرماینی گفت:《تا موقعی که بیاد ما جلسه رو شروع کنیم؟》قبل از اینکه هرماینی فرصت کند به او پاسخ دهد در کافه باز شد و همراه با سدریک مقداری برف هم وارد شد. صاحب کافه آخرین لیوان نوشیدنی کره ای را با خشم برای چو گذاشت و به سمت آشپزخانه رفت تا چوبدستی اش را برای تمیز کردن زمین بیاورد. سدریک با عجله گفت:《معذرت میخوام آقا، الان درستش میکنم》او چوبدستی اش را به سمت زمین گرفت و بدون گفتن حتی یک کلمه برف ها را حرکت داد و به بیرون کافه پرتاب کرد. هرماینی ذوق زده تماشا کرد. جادو بی کلام، برای سال ششمی ها بود اما هرماینی قبلا درباره آن خوانده بود. سدریک نگاهی به اطراف کرد تا جایی برای نشستن پیدا کند اما همه صندلی ها پر بودند. هرماینی جایش را به سدریک داد و بلند شد تا حرف بزند. ارنی مک میلان رو به سدریک کرد و از او پرسید:《چرا انقدر دیر کردی؟ آمبریج راجب چی باهات صحبت کرد؟》..
نظرات بازدیدکنندگان (0)