سلامم✨ اول از همه سال نو و آیین باستانی نوروز رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم امسال سال خوبی برای مردم کشورمون باشه🪻 و بعد هم اینکه خودم این پارت و خیلی مطمئنن نیستم دربارش ولی خب بریم بخونیم🍓
●سدریک پاسخ داد:《میخواست بهم بگه اجازه داریم تیم کوییدیچ هافلپاف رو دوباره راه اندازی کنیم؛ با یه سری شروط البته. ولی دلیل دیر کردنم این نبود. یه سری مزاحم دیدم که اگه راهم و عوض نمیکردم تا اینجا دنبالم میومدن.》رون رو به سدریک میگوید:《کی رو دیدی؟》 سدریک به ویولت که آن طرف میز کنار هری نشسته بود نگاهی کرد و بعد گفت:《دریکو ملفوی و چند نفر از دار و دستش به همراه... کاسپر بلک این اطراف پرسه میزدن.》سدریک انتظار ناراحت شدن ویولت یا در هم رفتن چهره اش یا حتی عصبانیت او از سدریک به خاطر آوردن اسم برادرش را داشت اما در کمال تعجب ویولت گفت:《خوب کاری کردی اونا نباید میومدن اینجا. هرمی شروع کن.》 هرماینی رو به ویولت کرد و آهسته سر تکان داد و سپس گفت:《مطمئنا همه از وضع الانمون با خبرید آخرین دفعه ای که در این مورد صحبت کردیم هیچ قانونی نبود و آمبریج هم کاره ای نبود، اما الان همه چیز فرق میکنه. آمبریج داره به طرز عجیبی هاگوارتز رو کنترل میکنه و ما نمیدونیم چه طور این اختیارات رو داره.چه باور کنید چه نکنید اسمشو نبر برگشته. ما باید بلد باشیم که از خودمون دفاع کنیم تا اگه به هر دلیلی لازم شد ازش استفاده کنیم.》سیموس گفت:《چجوری نداره به عنوان بازرس عالی رتبه انتخاب شده.》صدای پوزخندی بلند شد. آنتونی گلدشتاین گفت:《انتظار داری چیکار کنیم گرنجر؟از علم غیبمون استفاده کنیم؟ به فرض هم که حرف شما ها راست باشه و اسمشو نبر برگشته باشه، خب که چی؟ چه کاری از ما برمیاد؟》ویولت نفس عمیقی کشید و سپس گفت:《خب ما هم برای همین خواستیم بیاید برای اینکه دنبال راه چاره باشیم.》آنتونی صدایش را بالا برد و گفت:《راه چاره چی میتونه باشه ویو؟ لابد آمبریج رو از مدرسه بیرون کنیم؟》ویولت عصبانی شد، چون فقط کسانی که به او نزدیک بودند اجازه داشتند او را ویو صدا بزنند و آنتونی گلداشتاین ریونکلاوی قطعا صدمین نفر این لیست هم نبود. ویولت گفت:《لطفا با من درست صحبت کن و دیگه هم من رو اونجوری صدا نکن ترجیح میدم خائن به اصل و نصب صدام کنی تا اسمی که دوستام ازش استفاده میکنن.》هری خواست شروع به دعوا کند که سدریک به او نگاهی کرد و سپس رو به بچه ها کرد و گفت:《لطفا اینجا دعوا نکنید.. اونا میخوان کمکمون کنن که ما رو اینجا جمع کردن.》در آن لحظه کافه خالی از ازدحام بود ، جادوگران دیگر کم کم از کافه خارج شده بودند و صاحب کافه برای دقایقی بیرون رفت. ماریه تا اجکومب به چو نیم نگاهی کرد و سپس زیر لب گفت:《به کسی که شکنجه دیده نمیشه اعتماد کرد...》هرماینی صدای او را شنید و با صدای رسا گفت:《شکنجه دیدن دلیل قاطعی نیست که نشه به کسی اعتماد کرد ماریه تا...》ویولت این بار عصبی تر از قبل ،از جایش بلند شد و گفت:《بس کنید دیگه... تا کی میخواید خودتون رو به اون راه بزنید فقط چون نمیخواید باور کنید که اون.. برگشته؟ نه سدریک مغزش آسیب دیده نه هری دنبال جلب توجه اگه یه بار دیگه همچین چیزی رو از هر کسی بشنوم با من طرفه.》●
●فرد که تا به حال ویولت را در چنین حالتی ندیده بود از جا بلند شد و در کافه را باز کرد و سپس گفت:《هر کسی که با آدمایی که اینجان مشکل داره با زبون خوش پاشه و بره بیرون.》در ابتدا کسی از جایش تکان نخورد اما پس از چند ثانیه آنتونی از جایش بلند شد و از کافه بیرون رفت. رون گلویش را صاف کرد و گفت:《ما می خوایم که هری بهمون آموزش بده. همه چیزو، حداقل هر چیزی که بلده.》جینی در ادامه حرف او گفت:《فکر میکنم هری به خاطر تجربه هایی که داره از ما بیشتر بدونه.》رون با لحنی کنایی گفت:《 همه اینو قبول دارن، البته اگه بعضیا این نزارن به حساب خودنمایی.》ماریه تا رو به چو کرد و گفت:《چو به نظرم اینجا خیلی داره به من توهین میشه و بهتره که برم.》سدریک بی توجه به چو رو به ماریه تا گفت:《فکر میکنم این اول تو بودی که به کسایی که اینجان بی احترامی کردی..》چو نفسش را حبس کرد و بعد به ماریه تا گفت:《لطفا بشین، همه میخوان که تو اینجا باشی مگر اینکه هری و بقیه نخوان.》هری کمی فکر کرد و سر تکان داد. ماریه تا آرام گرفت و سر جایش نشست. نویل به بحث اصلی بازگشت و پرسید:《یعنی میگید ما ممکنه نیاز داشته باشیم تا از خودمون در برابر اون...محافظت کنیم؟》هری سری تکان داد و گفت:《آره نویل ممکنه. هرچیزی ممکنه.》 هرماینی گفت:《 میخوایم یه گروه مخفی داشته باشیم. ارتش دامبلدور. نظرتون چیه؟》همه به هم نگاه میکردند. لاوندر براون پرسید:《به نظرتون گیر نمی افتیم؟ آخه این جور گروه ها ممنوع هستن》 زاخاریاس اسمیت گفت:《احتمال زیاد گیر بیوفتیم.》نویل شروع به حرف زدن کرد به طوری که همه حاضران را متعجب کرد:《بلاخره باید یه کاری کنیم نمیشه دست روی دست گذاشت.》هرماینی به نویل نگاهی افتخار آمیزی کرد انگار که به شاگردش نگاه می کند. هانا ابوت رشته افکار هرماینی را پاره کرد و پرسید:《کجا میخوایم تمریناتمون رو انجام بدیم قطعا جای زیادی نیاز داره.》مایکل کرنر گفت :《جنگل چطوره؟》لونا گفت:《من جنگل رو دوست دارم واقعا حس خوبی بهم میده ولی اونجا نمیشه. راحت جامون رو پیدا میکنن.》دین قیافه متفکرانه ای به خود گرفت و گفت:《حق با لونا عه جنگل جای خوبی نیست.》کتی بل از جایش بلند شد و گفت:《میتونیم توی یکی از کلاس های خالی این کار رو انجام بدیم.》رون گفت:《آره پروفسور مگگونگال پارسال به ما اجازه داد هری برای تمرین مسابقات سه جادوگر از کلاسش استفاده کنه.》 هری ته دلش میدانست که همچین اتفاقی نمی افتد. پروفسور مگگونگال همان روز صبح پنج امتیاز از گریفیندور به خاطر دوباره تنبیه شدن هری کم کرده بود. پروفسور مگگونگال عقیده داشت هری نباید سر کلاس های پروفسور آمبریج اظهار نظر کند، اما هری به حرف او چندان اعتنا نکرده بود و کل هفته پیش را هر شب با پروفسور آمبریج تنبیه داشت. رون گفت:《میتونیم یه جایی رو پیدا کنیم. اگه میخواید میتونید برید بچه ها ما تاریخ اولین جلسه و مکانش رو بهتون میگیم.》هرماینی گفت:《شاید بهتر باشه اسم هاتون رو اینجا روی این کاغذ بنویسید.》همه اندکی فکر کردن ولی کم کم افراد برای نوشتن اسمشان داوطلب شدند. جینی ویزلی، نویل لانگباتم، لونا لاوگود، سیموس فینیگان، هانا آبوت، کتی بل، دین توماس، لاوندر براون، مایکل کرنر، ماریتا اجکومب، چو چانگ، جاستین فینچ فلچلی، آنجلینا جانسون، لی جوردن، ارنی مکمیلان، پادما پاتیل، پروتی پاتیل، زاخاریس اسمیت و سدریک دیگوری اسم هایشان را در لیست نوشتند. هری گفت:《ممنون که اومدید، من همه سعیم رو میکنم تا بهتون کمک کنم.》●
●افراد یک به یک شروع به جمع کردن وسایلشان کردند و با پوشیدن کت ها و شال گردن هایشان از کافه خارج شدند. هری پیش سدریک رفت و گفت:《سدریک، میخوام یه درخواستی ازت بکنم.》سدریک برگشت و به هری نگاه کرد، او ادامه داد:《از اونجایی که تو بزرگتر از منی قطعا چیز های بیشتری بلدی و خب از نظر مهارت هم که فوق العاده ای ازت میخوام اگه میشه تو آموزشها کمکم کنی.》سدریک نگاهی به او کرد و گفت:《البته مشکلی نیستش، همه سعیم رو میکنم که بهت کمکم کنم.》هری با لبخندی پاسخ داد:《ممنونم》سدریک سری تکان میدهد و میگوید:《من دیگه برم بعدا میبینمتون.》او برای همه دست تکان داد و از کافه خارج شد.رون دستانش را بلند کرد و محکم به سر هری کوبید و سپس بی اعتنا به آه و ناله ی هری گفت:《پارسال احتمال اینکه ویولت تو جشن یول بال شرکت کنه رو بیشتر میدیدم تا پیوند دوستی این انسان نامعلوم الحال با سدریک دیگوری... هعیییی دنیا چه چیزایی که آدم نمیبینه.》صدای خنده ویولت و هرماینی فضای خالی کافه را پر کرد. مرد صاحب کافه از آن هنگام که بیرون رفته بود هنوز بازنگشته بود. ویولت کاغذی برداشت و درون آن از صاحب کافه تشکر کرد و بعد در حالی که به فرد که بدون پرداخت صورت حساب از کافه بیرون رفته بود فکر می کرد از حساب خودش پول آن همه نوشیدنی کره ای را روی پیشخوان قرار داد. هرماینی رو به دوستانش کرد و گفت:《من با هری میرم دنبال یه جا برای جلسات الف.دال(همون ارتش دامبلدور).》رون با چشمان گرد شده اش گفت:《خب بزارید ما هم بیایم.》هرماینی سرش را تکان داد و گفت:《نه دو نفر باشیم بهتره تا چهار نفر، اگه کسی ببینمتون شک میکنه بهمون، در ضمن ویو میخواد به مامانش نامه بده.》رون با اینکه همچنان قانع نشده بود قبول کرد و هری و هرماینی از کافه خارج شدند. کمی دورتر، نزدیک به یک فروشگاه در دهکده، چو از ماریه تا جدا شد تا بتواند با سدریک حرف بزند. چو با دیدن سدریک او را صدا کرد و گفت:《میشه با هم حرف بزنیم.》سدریک به سمت او حرکت کرد و در نهایت ایستاد و گفت:《باشه، مشکلی نیست.》ساعات به عصر نزدیک می شد و باد خوشایند عصرگاهی می وزید و زیبایی طبیعت را تکمیل می کرد. چو اندکی به سدریک نگاه کرد و سپس گفت:《به خاطر ماریه تا معذرت میخوام، اون فقط تحت تاثیر حرف های دیگران و شرایط متشنجی که داره همچین چیزی گفتش.》سدریک آهی کشید. چشمانش سوزش را احساس می کرد ولی نمی خواست اشک بریزد، فکر می کرد نشانه ضعفش خواهد بود. پس به جای اشک ریختن با قدرت بیشتری گفت:《هنوزم داری ازش دفاع می کنی چو؟》چو گفت:《اون دوستمه، معلومه که ازش دفاع میکنم بعد هم مطمئنم چون فضا اونجوری بود اونجوری حرف زد پس با اطمینان ازش دفاع میکنم.》سدریک نگاهی به او کرد و با پوزخندی گفت:《پس به اینکه من دیوونه نیستم اطمینان نداری که ازش دفاعی نمیکنی نه؟》چو در حال که یکی از دستانش را روی سرش گذاشته بود با حالتی کلافه پرسید:《چرا بحث و عوض میکنی؟》سدریک جواب داد:《فقط خواستم مطمئن شم... به نظرم بهتره که یذره از هم دور باشیم چو..》چو لحظه ای سکوت کرد. سکوتی سنگین؛ سدریک دیگوری به او میگفت که باید از هم دور باشند،این او را تحت فشار بیشتری میگذاشت. خنده عصبی ای کرد و گفت:《دور باشیم؟...شاید..شاید اینجوری بهتر باشه، امیدوارم حداقل متوجه بشی که ماریه تا باهات دشمنی نداره،من هم ندارم مشکل تو خودتی سدریک دیگوری.》 و بعد هم بدون گفتن حتی کلمه ای دیگر از آنجا دور شد. سرما سوزناک بود و سدریک تصمیم گرفت دهکده را ترک کند و به قلعه بازگردد.●
●اصلا با وجود ولدمورت که در گوشه ای از این جهان پنهان بود هیچ چیز و هیچ جا و هیچ کس آنقدر امن نبود که دانش آموزان این گونه آسوده در هاگزمید قدم بزنند. او این روز ها بیش از حد فکر می کرد به همه چیز و همه کس و این موضوع برایش خوشایند نبود.انتظار نداشت چو انقدر راحت قبول کند و احساس می کرد نیاز دارد خودش را تخلیه کند اما نمی دانس کجا و چگونه باید این کار را انجام دهد. همچون پرنده ای بود که بال هایش شکسته باشند و توانایی پرواز نداشته باشد؛همانقدر غمگین و ناامید. نگاهی به اطراف کرد، پسری هم قد خودش با همان چشمان مرموز و نماد گروه اسلیترین که برای او همچون نشانه غرور بود و بر روی شال گردنش جا خوش کرده بود؛ به سمت او آمد و بی سر و صدا کنار سدریک راه رفت.پس از مدتی راه رفتن سدریک سکوت را شکست و پرسید:《چیزی برای گفتن داری نه؟ تصور نمیکردم هیچوقت نیاز به یه مکالمه بین ما باشه کاسپر》کاسپر بلک برای نخستین بار برگشت و به چشمان سدریک نگاه کرد و گفت:《فقط یه موضوع بود که باعث شد بخوام باهات حرف بزنم و..》سدریک بدون لحظه ای درنگ گفت:《و اون چیز چیه؟》کاسپر رو به سدریک ایستاد و پس از مقداری سکوت گفت:《ویولت..》سدریک با تعجب تمام به کاسپر نگاه کرد.او بلاخره دهان باز کرد و پرسید:《چرا میخوای درباره خواهرت با من حرف بزنی؟ افرادی هستند که خیلی بهش نزدیکن چرا هرماینی گرنجر یا هری پاتر یا حتی رون ویزلی رو برای این مکالمه انتخاب نکردی؟》کاسپر گویا که سدریک سوالی مسخره که جوابی از پیش تعیین شده داشت را پرسیده بود، پوزخند زد و در کمال آرامش گفت:《انتظار داشتم باهوش تر از این ها باشی دیگوری... خواهر من اونقدری زرنگ هست که بتونه از زیر دهن دوستاش حرف بکشه بیرون و هر کدوم از اون ها به خصوص اون هری پاتر حاضرن تمام زندگیشونو با ویولت به اشتراک بزارن چه برسه به یه مکالمه ساده با من》سدریک پرسید:《میشه بپرسم چی راجب ویولت هست که میخوای به من بگی؟》دانه های برف شروع به بارش کرد و آرام آرام همچون بلور های درخشان بر سر آنها ریخت. کاسپر بی توجه به زیبایی های اطرافش گفتگو را ادامه داد و گفت:《ویولت دختر حساسیه حساس تر از چیزی که فکرش بکنی ولی قوی هم هست اونقدری که ذره ای ناراحتی نشون نده. به خاطر شرایطی که خودت میدونی این مدرسه نقطه فاصله من و خواهرم شده و نمیشه هم دوباره درستش کرد....اون اعتقادات خانواده رو زیر پا گذاشته همونطور که سیریوس بلک گذاشت. ولی هنوز هم برام اهمیت داره چون خواهرمه خواهر کوچیک من. اون نباید بفهمه به هیچ وجه ولی ازت یه درخواستی دارم ازش محافظت کن.》سدریک در حالی که سعی می کرد حرف های کاسپر را حضم کند پرسید:《تو داری از من می خوای که از ویولت محافظت کنم؟ میدونی که این اولین مکالمه ایه که ما با هم داریم نه؟ چی باعث شد فکر کنی همچین کاری از دست من بر میاد؟》کاسپر با همان نگاه همیشگیش به سدریک خیره شد و سپس گفت:《اگه نمیخوای مجبور نیستی... من نمیتونم برم راست راست تو چشمای هری پاتر نگاه کنم و ازش بخوام از خواهر من محافظت کنه...گرچه اون انقدر پرو هست که خودش اینکار و بکنه لازم به درخواست من نیست فقط میخواستم یکی از طرف من حواسش باشه،اگه نمیخوای میتونم یکی دیگه رو بزارم فقط گفتم اگه یکی باشه که باهاش راحته بهتره》........
نظرات بازدیدکنندگان (0)