سلامممم👋🏻 حالتون چطوره؟ امیدوام که خوب باشید.بریم پارت ۱۲ رو بخونیم✨️🪄
●سدریک با اعماق وجودش امیدوار بود کاسپر بلک واقعا فقط قصد محافظت از خواهرش را داشته باشد،اما باورش برای او سخت بود که حالا بعد از این همه مدت در اولین مکالمه چنین چیزی را از او بشنود؛ عجیب بود. اندکی فکر کرد و بلاخره گفت:《قبوله من از طرف تو حواسم به ویولت هست مشکلی ندارم.فقط انتظار نداشته باش برات جاسوسی کنم، فقط حواسم هست که حالش خوب باشه》کاسپر سری تکان داد و گفت:《باشه،ممنونم》و بعد هم همانگونه که چو دقایقی پیش رفته بود به سمت قلعه حرکت کرد. در اعماق قلعه هاگوارتز در خوابگاه گریفیندور مکانی که برای جادوآموزان هاگوارتز نماد آرامش و شور و اشتیاق بود، رون و ویولت در گوشه ای لا به لای کتاب های رون نشسته بودند.هرماینی و هری همچنان به خوابگاه بازنگشته بودند. رون رو به ویولت گفت:《دقت کردی ما رو فرستادن دنبال نخود سیاه؟》ویولت با افسوس سری تکان داد و گفت:《احمق تازه فهمیدی؟》رون گفت:《آخه حالا انگار ما غریبه ایم تو که خودت به تنهایی هفت پشت هرماینی و هری رو هم میشناسی.》 ویولت چشم غره ای رفت و گفت:《نه اینکه تو نمیشناسی》و سپس ادامه داد:《این ها اصلا از اول سال تا حالا ورق زده نشدن نه؟》رون تکه ای سیب در دهانش گذاشت و گفت:《چرا اوایل سال که گرفتیم جینی بازشون کرد.》جینی همان لحظه وارد شد و گفت:《من چی کارم این وسط؟》و بعد هم روی مبل نشست و دستانش را دور شانه ویولت حلقه کرد. ویولت و جینی با هم صمیمی بودند جینی اغلب اوقات با هرماینی و ویولت درباره احساساتش و هرچیزی که برایش پیش می آمد صحبت می کرد. ویولت اغلب دوستان زیادی داشت چرا که همیشه خوشرو بود و روابط اجتماعی فوق العاده ای داشت. جینی در ادامه حرفش گفت:《ویو چرا داری کتابای رون و ورق میزنی؟》ویولت سرش را برگرداند و روبه جینی گفت:《فردا امتحان ورد های جادویی داریم ولی این آقا یک کلمه هم نخونده...تازه توی اجرای اکثر طلسم های جدید هم مشکل داره اصلا انگار نه انگار که امسال سمج داریم.》رون غرولند کنان گفت:《وای خداااا، چقدر غر میزنی ویو، بعدم اگه این امتحان مهم بود هرماینی پا نمی شد با هری بره دنبال جا.》جینی نگاهی تهدید آمیز به رون کرد و گفت:《هرماینی کل آخر هفته پیش توی کتابخونه بود بعدشم که از اول هفته هر وقت من و میبینه ورد ها رو باهام مرور میکنه.》ویولت اضافه کرد:《تازه امروز صبحم درس خوند!》رون آهی کشید و دوباره به جزوه های روی میز نگاهی کرد،درواقع به جزوه های هرماینی که از وسایل برداشته بود. لحظه ای بعد دین توماس با کتاب هایش آمد و رو به آنها کرد و گفت:《میرم کتابخونه برای امتحان فردا بخونم، کسی نمیاد؟》ویولت رو به او کرد و گفت:《اگه دو دقیقه وایستی برم وسایلم و بیارم من باهات میام.》دین با لبخندی سرش را تکان داد.ویولت از جایش بلند شد و به خوابگاه دختر ها رفت و دقایقی بعد با کتاب هایش به سالن عمومی بازگشت. رون پرسید:《چرا همین جا درس نمیخونی؟》ویولت پاسخ داد:《با این همه سر و صدا؟ اگه تکلیف بود همین جا مینوشتمش.》دین رو به او کرد و گفت:《تو نمیای رون؟ تو چطور جینی؟.》رون و جینی هر دو سری تکان دادند. ویولت و دین بعد از خداحافظی با آنها از خوابگاه خارج شد. در حین راه ویولت پرسید:《راستی چرا از سیموس نپرسیدی که باهات میاد یا نه؟》دین خنده ریزی کرد و گفت:《سیموس و کتابخونه؟یه چیزایی میگی ها ویولت》ویولت دستانش را به کمرش زد و برگشت و گفت:《انقدر ؟؟؟》دین خنده ای کرد و سر تکان داد. او مشتاقانه گفت:《کریسمس امسال قراره برم سفر، تو چطور؟》●
●ویولت برای کریسمس امسال هیجان داشت گرچه مطمئن نبود میتواند به خانه سیریوس برود یا نه اما تصور اینکه میتوانست کریسمس لذت بخشی را بگذراند برایش جالب بود. قبل از شروع سال رون هرماینی و هری هر سه به همراه خانواده ویزلی یک ماه را در خانه شماره ۱۲ گریموند سپری کردند اما ویولت نمیتوانست همچین کاری کند و فقط یک روز آخر را با کمک های پروفسور دامبلدور توانسته بود به آنجا برود. مادرش با این موضوع مشکلی نداشت اما اگر پدرش یا کاسپر میفهمیدند که به خانه سیریوس میرود، وزارت جادو هم میفهمید و این اصلا به صلاح سیریوس نبود. امسال هم قرار بود سیریوس با مادرش صحبت کند تا او هم بتواند به آنجا برود اما ویولت فکر میکرد امکان دارد سیریوس فراموش کند اینکار را انجام دهد یا حتی نظرش عوض شود.او بلاخره گفت:《راستش نمیدونم ولی ممکنه امسال رو با خانواده ویزلی بگذرونم.》دین با تعجب پرسید:《خانواده ات اجازه میدن؟》ویولت همان زمان که به روبرو نگاه می کرد پاسخ داد:《برای همین گفتم ممکنه چون هنوز قطعی نیستش.》دین سر تکان داد و تصمیم گربت دیگر در این باره صحبت نکند. به هر حال آنهابه کتابخانه رسید و به دورترین میز ممکن رفتند تا کمتر سر و صدا ها را بشنوند. درس طلسم ها برای ویولت راحت بود حتی او را به عنوان یک حرفه ای در این درس میشناختند، گرچه او در درس هایی مثل اعداد جادویی،پیشگویی و مطالعات ماگلی چندان استعدادی نداشت؛ اما نقاط قوت او در زمینه های دیگر این ایراد ها را پوشش می دادند. بر عکس ویولت، دین به علت یک هفته غیبتش در درس ورد های جادویی چیز هایی برای یادگیری داشت و شاید دلیل اینکه می خواست با ویولت درس بخواند همین بود؛چرا که به محض اینکه ویولت کتاب هایش را باز کرد دین شروع به پرسیدن سوال و کپی برداشتن از جزوه ویولت کرد. دین در حین لحظه ای رو به ویولت برگشت و گفت:《میدونی کی قراره جای تریلانی پیشگویی درس بده؟》ویولت گفت:《نه، فکر کنم پروفسور دامبلدور هنوز کسی رو انتخاب نکرده.》پروفسور دامبلدور هفته گذشته که پروفسور آمبریج میخواست پروفسور تریلانی استاد پیشگویی را اخراج کند خودش را ظاهر کرده بود و نزاشته بود که او را از محوطه بیرون کنند، گرچه او همچنان نمیتوانست به عنوان یک استاد درس بدهد. هنگامی که گریه می کرد حتی هرماینی هم که از او تنفر داشت دلش به رحم آمده بود. مشخص بود که پروفسور دامبلدور همچنان به امور آگاه است اما قصد ندارد مقام خود به عنوان مدیر مدرسه را به پروفسور آمبریج نشان دهد. ویولت و دین کمی دیگر بدون اندکي صحبت کنار هم درس خواندند و حدود دو ساعت بعد از ورودشان به کتابخانه دین از جایش بلند شد و با ویولت خداحافظی کرد و به خوابگاه برگشت. ویولت او را همراهی نکرد چون باید وسایلش را جمع می کرد و به جغدخانه میرفت تا نامه ای که نوشته بود را برای مادرش ارسال می کرد. هنگامی که از کتابخانه خارج می شد چو را دید که سخت مشغول بود، ویولت حدس می زد که او هم فردا امتحانی داشته باشد. در واقع چو یکی دیگر از افرادی بود که ویولت به او بسیار علاقه داشت و به عنوان یک دوست بزرگتر از خودش به او احترام می زاشت و به نظرش چو قابل تحسین بود. در بین این افکار اما، چیزی ذهنش را که همانند اشعار شکسپیر که شلوغ و پر معنا بود، درگیر کرده بود و آن هم این بود که چرا چو جلوی دوستش که آن گونه درباره سدریک حرف زده بود، چیزی نگفت با توجه به این موضوع که آنها سال گذشته را در مراسم یول بال با یکدیگر سپری کرده بودند. او افکار را کنار زد و از کتابخانه خارج شد. ●
●کمی که راه رفت به جغدخانه رسید اطراف را بررسی کرد تا فیلچ آن اطراف نباشد و بعد با احتیاط وارد شد، کتاب هایش را گوشه ای گذاشت و دنبال جغدی گشت تا بتواند از آن استفاده کند.ناگهان صدای شخصی آمد که پرسید:《این وقت شب به کی نامه مینویسی؟》ویولت به شدت ترسید برگشت و دید که سدریک وارد شده و او را تماشا میکند.او نفس عمیقی کشید و گفت:《ترسیدم فکر کردم فیلچه.》سدریک لبخندی زد و گفت:《نه فیلچ توی برج نجومه اونجا مواظب دانش آموزاست الان کلاس دارن.》ویولت گفت:《 خب پس خوبه، میخواستم برای مادرم نامه بنویسم، اینجایی که نامه بنویسی؟》سدریک نگاهی به اطراف کرد و با تردید گفت:《راستش...نه فقط دلم میخواست یه مقداری تنها باشم.》ویولت خودش را جمع و جور کرد و گفت:《اوه.. باشه یه مقدار صبر کن لطفا این نامه رو میدم و میرم.》سدریک دستپاچه شد و گفت:《نه نه منظورم این نبود که تو بری راستش اگه بمونی خوشحال میشم البته ممکنه دیر برسی به خوابگاه و کسی بگیرتت.》هنگامی که این را میگفت گویا با تمام وجود امیدوار بود ویولت تصمیم بگیرد بماند. همانطور آدمی که ظهر قول داده بود از ویولت محافظت کند، حالا نیاز داشت تا ویولت در کنار او باشد و نقش دوستی امین را اجرا کند. همانطور که ویولت فکر میکرد او همان آدم همیشگی نبود، سدریک خسته و ناراحت بود. گویا هر کس به او زخمی زده و رفته بود. ویولت کمی خوشحال شد و گفت:《 به هر حال که من توی مدرسه بخاطر هری به قانون شکنی معروفم اگه فیلچ هم اینجا نباشه مشکلی نیست.》سدریک لبخندی زد و گوشه ای بر روی زمین نشست و جغدی را نوازش کرد. ویولت هم کارش را تمام کرد و رفت و کنار او نشست و شروع به صحبت کرد:《چرا جغد خونه رو انتخاب کردی برای خلوت کردن؟》 سدریک سرش را بالا برد و با لحنی مملوء از غم گفت:《چون میتونم آسمون رو ببینم.》ویولت نگاهی به آسمان کرد و گفت:《راستش باهات موافقم، موقعی که ناراحتم نگاه کردن به ماه که کنار ستاره هاست بهم آرامش میده》سدریک نگاهی به او کرد. ویولت در حالی که لبخند می زد به ماه نگاه می کرد. حق با او بود نگاه کردن به ماه باعث می شد تمامی غم ها دور به نظر بیایند و برای لحظاتی فراموش شوند. حرف های کاسپر در ذهن سدریک مرور شدند. ویولت دوباره رو به او برگشت و گفت:《پس حالت خوب نیست...سدریک... من نمیخوام دخالت کنم ولی از اول امسال همینی اگه از دست من کمکی بر میاد بگو》سدریک کمی درنگ کرد و با تعجب او را نگاه کرد تصور نمی کرد ویولت آنقدر به او دقت کرده باشد، حقیقتا او تصور می کرد در جمع آنها جایی ندارد و ویولت کلا علاقه ای به حرف زدن با او ندارد. لحظه ای که کاسپر به او گفته بود که ویولت با سدریک احساس راحتی می کند، هم باور نکرده بود. البته آنچنان مشکل بزرگی نبود چون سدریک دوستان زیادی داشت و بین همه دانش آموزان مدرسه محبوب بود، حتی بعد از مسابقات سه جادوگر، و با اینکه با آنها صمیمی نبود مشکلی نداشت . ویولت که دید او حرفی نمیزند گفت:《معذرت می خوام فکر می کنم زیاده روی کردم، نباید در این زمینه حرف می زدم.》بعد از اینکه حرفش را زد کمی از سدریک فاصله گرفت اما سدریک بلافاصله گفت:《 زیاده روی نکردی فقط جا خوردم فکر نمیکردم انقدر به من توجه کرده باشی.》ویولت گفت:《توجه لازم نیست کاملا مشخصه ولی بازم اگه نمیخوای راجبش حرف بزنی مشکلی نیست..》سدریک گفت:《مشکل رو باید حدس زده باشی شایدم خودش بهت گفته باشه.》ویولت سردرگم گفت:《کی بهم گفته باشه؟》●
●سدریک در حالی که سرش رو به پایین بود گفت:《من و چو.....راستش...ما تصمیم گرفتیم یه مدت از هم دور باشیم شاید اینجوری برای هردومون بهتر باشه...》ویولت کمی شوکه شد، برایش غیر منتظره بود اما مثل اینکه حدس هایی که می زد درست بود؛ اوضاع بین سدریک و چو بهم ریخته بود. او پرسید:《 میتونم بپرسم چرا؟》سدریک آهی کشید و گفت:《اولش یه بحث ساده و سطحی بود اما بعدش عمیق تر شد، چو فکر میکنه من تغییر کردم زیادی حساس شدم و بی اعتماد، ولی من اینجوری نیستم مطمئنم که نیستم. من به اون گفتم حواسش رو به دوستش ماریه تا جمع کنه چون اون تقریبا همه جا هست به خصوص جایی که هری باشه. به اون هم حق میدم مادرش توی وزارتخونه کار میکنه و اونجا همه چیز پیچیده است.》ویولت سری تکان داد و گفت:《پیچیده تر از اون چیزی که فکرش رو بکنی رون از آقای ویزلی شنیده و هرماینی میگفت آمبریج و مادر چو سر یه قضیه با هم به مشکل برخوردند و چو تحت نظره به خصوص اگه با هری در ارتباط باشه که مادرش رو توی یه خطر بزرگ انداخته، این خبر رو اکثر بچه ها میدونن.》سدریک تعجب کرد و گفت:《من نمیدونستم در این حد جدیه، پدرم توی نامه بهم گفته بود ولی راجب مادر چو نمیدونستم.....میدونی شاید....شاید حق با اونه....شایدم همش تقصیر من باشه.》ویولت سرش را به سرعت تکان داد و رو به او نشست و گفت:《نمیشه که همش تقصیر تو باشه سدریک، بعدم هنوز فرصت هست تا موقعی که بدتر نشده میتونید حرف بزنید.》سدریک با لحنی متفاوت گفت:《من چو رو دوست دارم ولی به نظر منم اینجوری بهتره》 ویولت گفت:《هیچوقت فکر نمی کردم روابط آدم ها انقدر پیچیده بشه، راستش انتظار داشتم یه چیز واقعا بدی پیش بیاد که همچین چیزی بشه، نه اینکه یه مسئله ساده باعثش بشه.》سدریک به دیوار تکیه داد و گفت:《راستش هیچکس فکر نمیکنه ویولت ولی ممنون که به حرفم گوش دادی، من نمیخواستم بقیه بفهمن ولی میدونم که تو به کسی چیزی نمیگی.》ویولت لبخندی زد و گفت:《امیدوارم کمکی بهت کرده باشه و خیالت راحت من به کسی چیزی نمیگم .》صدایی از دور آمد:《کی اونجاست؟》مردی با گربه اش به همراه یک چراغ نفتی راه میرفت. فیلچ به برج اصلی بازگشته بود. فیلچ سرایدار مدرسه این روزها مانند جاسوس پروفسور آمبریج بود و دلیلش هم مشخص بود او میخواست در هر شرایطی پایدار باشد. سدریک و ویولت هر دو پاهایشان را عقب بردند و درگوشه ی بالکن که هر کسی نگاه نمیکند پنهان شدند. سدریک تیکه چوبی را به آن سمت بالکن پرتاب کرد. فیلچ توجه خود را به آن سمت جمع کرد و سعی داشت شخصی را آن پایین پیدا کند. سدریک به ویولت اشاره کرد که از جغد خانه خارج شود. ویولت چوبدستی اش را در آورد و زمزمه کرد:《سایلنسیو》و چوبدستی را به سمت فیلچ نشانه گرفت اما او متوجه نشد. سدریک کتاب های ویولت را برداشت و همراه با او از جغد خانه خارج شد. ویولت یکی از کتاب ها را از او گرفت و گفت:《اگه کسی دیدت وانمود کن از کلاس نجوم برمیگردی.》سدریک رو به او کرد و گفت:《کتابت رو فردا برات میارم ولی فکر کنم به این طلسم سایلنسیو خیلی علاقه داری. تازه یاد گرفتیش؟》و بعد هم خندید. اما ویولت با حالت جدی گفت:《میخوای رو تو امتحانش کنم دیگوری.》سدریک خودش را عقب کشید و گفت:《نه ممنون من حرف زدن رو دوست دارم.》و بعد هم با یک لبخند گفت:《شب بخیر》به سمت زیرزمین شرقی حرکت کرد. ویولت نیز در حال که دست تکان می داد، راه خودش را گرفت و به خوابگاه گرفیندور رفت. به محض ورود او به خوابگاه هرماینی از جا پرید و گفت:《کجا بودی ویولت چرا تا حالا نیومدی؟》....●
نظرات بازدیدکنندگان (0)