دروددد
«فقط بگو با چی مشکل داری رایان؟» جاپس بزرگ شده است.موهایش را دم اسبی میبندد و بعد از تولد 16 سالگی اش او و برادرش مشکلات زیادی پیدا کرده اند. درواقع مثل زن و شوهر های پیر دعوا میکنند.من هم شخص سومی هستم که همیشه بی دلیل میان آن دعوا ها وجود دارم.
باید جلوی جاپس را بگیرم که برادرش را نزند. بله. اما واقعا خنده دار نیست! جاپس تغییر کرده است. چون خب دیگر بچه ای هشت ساله نیست. من با تغییراتش مشکلی ندارم.اما چیزی درون او تغییر نکرده است.هنوز هم حداقل من همان پسربچه ای را که نیاز به همدردی دارد را درونش میبینم.همان پسربچه ای که میخواهد مادرش دوستش داشته باشد.«با چی؟...خب با تو مشکل دارم جاپس!» رایان این را میگوید.
جاپس از تمام قانون هایی که برایش گذاشته ام پیروی کرده است.جلویم اشک نمیریزد و مرا لمس نمیکند. من هم از یک قانون او پیروی میکنم. هیچوقت میان دعواهایش با رایان دخالت نمیکنم. اما متاسفانه همیشه هستم و باید غرولند های رایان را گوش کنم.
رایان صدبرابر از برادرش رو اعصاب تر است«اه لعنتی!» جاپس به طرف رایان چیزی پرت میکند. و رایان هم چون زیادی مودب است و میخواهد به برادرش توهین جدی ای نکند از اتاق بیرون میرود. از این اخلاق رایان متنفرم! همیشه به همه احترام میگذارد.من همانطور که روی تخت اتاق جاپس در کلبه ی آربد دراز کشیده ام پوزخند میزنم.
«خب 19 روز از تولدت گذشته و این 33 امین باره که داری باهاش دعوا میکنی!» او کنارم روی تخت مینشیند.« فقط بی دلیل گیر میده!» آهی می کشد. «فکر میکنه چون دو دقیقه ازم بزرگتره میتونه نقش پدر رو بازی کنه!»آهسته حرف هایی که رایان هر روز تکرار میکند و باعث دعوا بینشان میشود را میگویم. «جاپس سبزیجات بخور واست خوبه،جاپس این لباسو نبپوش الان هوا سرده، جاپس اینجوری راه نرو پات درد میگیره،جاپس اینقدر پیش آریک نمون! جاپس، جاپس، جاپس»
او لبخندی احمقانه به من تحویل میدهد «خودتم کم از اون نداری!» درسته! من او را مجبور میکنم در سرما بیرون نرود اما هیچوقت میانمان دعوا نمیشود.به پهنای صورت لبخند میزنم و میگویم «آره! اما تاحالا مجبورت نکردم کلم بروکلی بخوری» او صورتش را با حالتی که انگار همین الان کلم بروکلی را خورده است، جمع میکند. «ایییی...یادآوری نکن لعنتی!»
خب خوندمممم👍🏻💞
خیلی خوب بود آفریننننن
آریک اینا هم بزرگ شدن و ،دوست دارم بدونم خواهر ناتنی اریک_ که بازم اسمش یادم نی_ الان چیکار میکنه_
مرسیییی❤
(خواهر داره زندگیشو میکنه...🤌🏼)
الی:آیا اسم من برایت یک لطیفه است؟😭😂
رو به الی : مشتی من اسم داداشمم با پسر عمه ام قاطی میکنم منظورت چیه؟😂🚬
(منم همینطورـــ😂👈🏼👉🏼)
عرررررر پارت جدیدددددد مبارکههههههههه من هنوز نخوندم واسا بخونم میام نظر میدم👍🏻✨
عررر پروفایل جدید مبارکههه:)
ممنوننننننن
مثل همه پارت ها فوق العاده!
این داستان خیلی قشنگه!✨
مرسیی عزیزم ❤
آریک،جاپس
دازای،چویا✅
رایان
پل ورلاین✅
عالی🤌🤌
آههههههه قربون ماه برم انقد این دوتا رو تحمل میکنه(meقصد توهین نداره)
دازای و چویا و جاپس و آریک تفاوت ؟ نه بابا من که پیدا نمیکنم🤌🏼😂
(ماه هر وقت آریک باهاش حرف میزنه«بابا برو خدا روزی ات رو جای دیگه بده دوباره شروع نکننن😂»
🤣🤣🤣🤣
عاشق جاپس و آریک🎀🌟مدیونید فک کنید خوشحالم چون بزرگ شدن😶😂ولی واقعا خیلی خوبه😭🌹تروخدا عکس از آریک اسلایس کنننننن🥲
مرسییی😭
آرهههه(اما شاید با ادامه بگید کاش بزرگ نمیشدنـــ)
چ ـــ نههه اسپویل نکردم😂😭
آرهه پارت بعد آخرش عکس آریک و میزارم❤
هوراااا🍓عه چی اسپویللللللل💔🤕
نههه😂
منتظر قسمت بعد هستم
:))❤
مدیونید فک کنید رو اریک کارواش زدم .
مثل همیشه عالی بود و از خوندنش بسی لذت بردم 🎀
به به 😭🤌🏼
مرسییی❤
خواهش میکنممم 😭😭
قربونت😭❤
حیفییی💫
نههه😭🤌🏼
چرا نه آخه . شما نباشی کی میتونه این طوری دل مارو با رمان خوشگلش ببره ؟😭
عییی خودااا شما🛐🛐🛐😭😭😭
شما هم مثل همیشه گل کاشتی عالیههه✨✨🫵
(هرچی میگذره جاپس بیشتر کوراش میشـ💔🌚)
مرسییی😭🤌🏼
(بعله بعله...😂❤🤌🏼)
✨✨