درودد
پس از آن روز تولد انسانی نحس چون من،دیدار های من و جاپس دیگر صرفا به کتابخانه محدود نمیشد.او اکثرا هنگام ناهار که باید توی سرسرای فاکس وود بنشینیم پیش من مینشست.روز های تعطیل را باهم در حیاط این مدرسه ی کوفتی میماندیم.حرف میزدیم.البته بیشتر او حرف میزد.
زمانی که باید تکالیفش را انجام میداد توی خوابگاهم می ماند و ازم کمک میگرفت_گاهی هم بچه های دیگر را اذیت میکردیم،خیلی لذت بخش بود این مورد_طوری ناگهانی بهم نزدیک شدیم که متوجه نشدم دیگران من و او را "از هم جدانشدنی" می نامند. ماه عزیز،کم کم داشتم مادرم را فراموش میکردم.
نبودش را با تمام اتفاقاتی پر میکردم که جاپس درونش حضور داشت. او(he)او نمیدانست چقدر برایم مهم است اما یک نفر دیگر بیشتر از هرکس دیگری در درکش ناتوان بود.برادرش،رایان،فکر میکرد از او هم مانند دیگران متنفرم. آخر میدانی ماه؟ از نظر او من هیولا بودم. مگر هیولا ها میتوانند شخصی را عمیقا دوست بدارند؟
چند روز پیش جاپس همسن من نه ساله شد. من نمیتوانم مثل او باشم. مثل او نشان دهم که کسی را دوست دارم. شاید چون تاکنون کسی مرا دوست نداشته است...؟ درکل اینکه بخواهم برایش هدیه انتخاب کنم خیلی سخت بود چه برسد به آنکه هدیه را خودم به او بدهم.
جاپس برحلاف من در مدرسه محبوب بود.قرار بود برایش جشن بگیرند. یک چوکر مشکی کهنه ای در وسایلم بود. در خانه هومات ها پیدایش کرده بودم. آنرا درون اتاقش گذاشتم و....خب فرار کردم.
واییییییییییی ببخشید دیر دیدمممم
قربونتت عزیزمم😭:)
فصل سه هم داره؟👐
آره :)
عالیییی بوددد
مرسییی:)😭
عالی و فوق العاده مثل همیشه 🌠
تولد چاپس مبارک :)
واکنش آریک چقدر مثل منه،فرار
مرسییی:)😭
جاپس از اینایی که اگه بهش تبریک تولد بگی ممکنه از خوشحالی گریه کنه😂🤌🏼
به به منم همینطوـــ😂
عالیی بود . شدیدا منتظر پارت بعد هستممم . خسته نباشییی🌚
مرسییی که میخونیش:)))
خؤاهش مي كنم قشنكمم .
رمانتون ؤاقعا زيباستتت.
مرسییی واقعا نظراتتون خیلی بهم انگیزه میدن😭
🫠🌚
عالی هست
ممنونم:)
وای عالیی😭
وای مرسییی😭
خیلی ساعت بدی منتشر شد😭
ولی باز عالییییی💖🌹آخه ی تولد جاپس مبارک🍦💎🥮
هعیی آرهه😭
مرسییی:)))
عالیییییی مثل همیشههه✨✨
مرسیی:)))