این اولین داستان من هست امیدوارم خوشتون بیاد این داستان تخیلی هست
سلام من مکس هست یه دانش اموز به ظاهر عادی سال اخر دبیرستان هستم و در یک مدسه نمونه دولتی درس میخونم و این داستان زندگی من هست
رو تخت دراز کشید و به ساعت نگاه کردم ساعت2بعد از ظهر بود امروز کلاس جبرانی نداشتم پس تا ساعت5بعد از ظهر وقت خالی داشتم چشمام رو بستم تا خواطراتم رو مرور کنم من مکس هستم 18سالمه و تاسن13سالگی یه مفت خور به تمام عیار بودم و فکر میکردم چون خانوادم پولدارن نیازی نیست که تلاشی بکنم شروع داستان من درباره این هست که من از یه دختری خوشم میومد و بر حسب اتفاق با اون توی یه گروه افتادم و بعد از یه ماه بهش گفتم که ازش خوشم میاد و اون به بدترین شیوه ممکن من رو رد کرد و بعد از اون روز رفتم تو افسردگی و اونحا متوجه شدم که خیلی بهم میگن گامبالو چون چاق بودم و برای همین دیگه از خونه بیرون نمیومدم و از ادما ترسیده شدم
در اوج اون ناامیدی ماری دوست دوران بچگی من که باباش میشه همکار بابای من به من کمک کرد من رو مجبور کرد که برم ورزش کنم و مجبور شدم برم ورزش بدنسازی مثل وزنه برداری و تکواندو و کار متنه و پارکور و..... وب از 5سال دیکه انگار اون مکس مرده بود دیگه چاق نبودم و اعتماد به قیافم که بود از این کار. الان یکی از خوشگلی های صورتم خلاصه من تغیرات زیادی کرده بود و حدود سال پیش بود که متوجه شدم به ماری علاقه مند شدم و اینبار درست و حسابی رفتم بهش گفتم و اونم به شرط اینکه باهم نامزد کنیم و من قبویی کردم و به خانواده هامون گفتیم و اونا هم چون هم رو میشناختم قبول کنم.
داشتم فکر میکردم که صدای زنگ در اومد و از روی تخت بلند شدم و رفتم و در رو زدم و رفتم رو مبل دراز کشیدم چون معلوم بود رالف هست چون قرار بود بیاد خونم(رالف صمیمی ترین رفیق مکس هست)صدای در امد و رالف گفت:سلام گفتم:بیا تو ماری نیست و صدای پاش نشون میداد داره میاد سمت من و چشمام رو بستم که یه چرت کوتاه بزنم که دیدم لپم داره میسوزه نگاه کردم به جای لپم که دیدم رالف یه لیوان رو چسبونده به لپم گفتم: این چیه؟ گفت قهوه هست توی زمستون میچسبه از دستش گرفم و نشست روی مبل روبه روی من و یکم از قهوه اش خورد و گفت:فردا قراره با همکلاسی ها بریم بیرون میای؟ گفتم:نه من فردا کار دارم یه چشم قره بهم رفتو گفت:کار داری یا میخوای مثا دفعه های قبل ما رو بپیچونی؟
گفتم:این چه حرفیه چرا باید بپیچونمتون؟؟ رالف گفت:اولن از روی اون پوزخند ضایعت معلومه داذی دروغ میگی و دوم اینکه دفعه قبل گفتی کار داری ولی معلوم شد که خونه گرفته بود خوابیده بودی گفتم:حرفی برای گفتن ندارم رالف:الان قرار ببینم ماری داره میاد و همکلاسی ها هم میان تو هم بیا فردا گفتم:باشه باشه میام رالف رو خواستم ولی موفق خندهش نکردم: کجا؟ رالف:قراره بریم بولینگ و شهربازی و کافه و اتاق فرار گفتم:اوکی پس فردا ساعت چند و کجا بیام؟ رالف :فردا ساعت1بعد از کلاس شیمی
بعد از قهوه رو خوردیم و رالف گفت:ماری کجا هستی شما مگه باهم زندگی نمیکنین؟ گفتم:چه ربطی داره؟رفته خونه مامان و باباش و رالف گفت:پس هنوز وقت داریم یه بازی مشتی بکینم و گفتم:بله همیشه وقت برای مبارزه هست و رفتیم و کلی گیم زدیم و یه نگاه به ساعت کردم و دیدم کهساعت4ونیم هست و گفتم:دیر شده وخه بلندشو بریم و گفتم یادت رفته من این کلاس رو میگم و گفتم: رالف:نه میرم خونمون و رفت و منم رفتم به سمت اتاقم که حاضر بشم
امیدوارم خوشتون اومده باشه مرسی که تا اینحا خوندین ناظر عزیز قبول بکن مرسی
شروع خوبی برای داستان نویسیه 👏🏻👏🏻👏🏻
ممنون
خواهش 💚
بسیار زیباست قسمت بعد هم داره ؟
اره ممنون که خوندین