جهان دیجیتال، شیوه روایت و مصرف داستانهای ترسناک را دگرگون کرده است.در این پست من یعنی اس آر به بررسی پدیدهای میپردازم که در آن موجودات ترسناک اینترنتی، جایگزین افسانههای محلی سنتی شدهاند.
افسانههای شهری همیشه آینه ترسهای جمعی بودهاند. در دهه ۱۹۵۰، داستان (The Hook Man) نگرانی والدین از بزهکاری نوجوانان در جادههای خلوت را افزایش داد . در دهه ۱۹۸۰، شایعه تیغ در سیب هالووین بازتاب ترس از غریبهها و مسمومیت عمدی بود . اما قرن بیست و یکم، قواعد این بازی را تغییر داده است. امروزه، افسانهها نه از دورهمیهای شبانه یا مجلههای زرد، بلکه از دل انجمنهای اینترنتی، ویکیها و ردیت زاده میشوند. فرآیند خلق و گسترش این داستانها که زمانی قرنها طول میکشید، اکنون در (real-time) رخ میدهد . این پست به دنبال پاسخ به این پرسش است: فولکلور شهری در عصر اینترنت چه شکلی به خود گرفته، و چه چیزی درباره ترسهای مدرن به ما میگوید؟
نخستین هیولای شهروند ساخت اینترنت بریم برای بررسی این مبحث
دهم ژوئن ۲۰۰۹، کاربری با نام مستعار ویکتور سِرج (Eric Knudsen در جهان واقعی) در یک مسابقهٔ فتوشاپ انجمن Something Awful که از کاربران خواسته بود تصویری فراطبیعی بسازند، دو عکس سیاهوسفید دستکاریشده منتشر کرد. در هر دو عکس، قد بلند، لاغر و بدونچهرهای در دوردست دیده میشد . نکته کلیدی در موفقیت اولیه اسلندرمن، واقعنمایی (verisimilitude) بود. ناگفتهها و جزئیات گمشده در روایت (سالهای ۱۹۸۳ و ۱۹۸۶ به عنوان تاریخ عکسها، عبارت *عکاس ناشناس، احتمالاً مرده*) به جای تضعیف داستان، به آن اعتبار بخشیدند . این همان تکنیکی است که فولکلوریستها آن را پلوزیبل بودن (plausibility) مینامند: نه اینکه مخاطب به واقعیت تاریخی داستان باور داشته باشد، بلکه آن را شبیه یک افسانه واقعی بداند .
اسلندرمن به سرعت از کنترل خالق خود خارج شد. کاربران دیگر شروع به افزودن جزئیات کردند: tentacleها، تعقیب کودکان، اختلال در دستگاههای الکترونیکی، و نمادهای عجیب. مجموعه یوتیوبی Marble Hornets (۲۰۰۹) فرمت فیلم گمشده (found footage) را به افسانه افزود. بازیهای ویدیویی مستقلی مانند Slender: The Eight Pages (۲۰۱۲) تجربه مستقیم ترس از تعقیب شدن توسط او را ممکن کردند . جالبترین مفهوم برای توضیح این پدیده، تاولپا (Tulpa) است مفهومی از عرفان تبتی که به موجودی گفته میشود که صرفاً با قدرت تفکر جمعی، جان میگیرد . همانطور که یکی از کاربران همان انجمن اولیه نوشت: فقط کافی است این کلمه را در پسذهنم زمزمه کنم: تاولپا، تاولپا، تاولپا... موجودی که از بس مردم به آن فکر کردند، گوشت و خون شد. فیلسوفان فرهنگی این پدیده را با مفهوم فراعتقاد (Hyperstition) توضیح میدهند فرآیندی که در آن یک داستان تخیلی چنان در فرهنگ نفوذ میکند که شروع به اثرگذاری بر جهان واقعی میکند. فراعتقاد عاملیت مجازی (agency of the virtual) است: چیزی که بدون وجود فیزیکی، عمل میکند .
۳۱ مه ۲۰۱۴، در واکیشا، ویسکانسین، دو دختر ۱۲ ساله به نامهای آنیسا ویر و مورگان گایزر، دوست خود پیتون لوتنر را به جنگلی کشاندند و ۱۹ بار با چاقو زدند. انگیزه؟ آنها ادعا کردند که اسلندرمن خواسته و اگر از او اطاعت نکنند، او خانوادهشان را خواهد کشت. دختر سوم خوشبختانه زنده ماند. آنیسا و مورگان به ترتیب به ۲۵ و ۴۰ سال در بیمارستان روانی محکوم شدند . این واقعه، افسانه را از صفحات اینترنت به صفحات روزنامههای بزرگ برد. اما سوالی که در میان فولکلوریستها مطرح شد این بود: آیا میتوان اسلندرمن را مقصر دانست؟ پاسخ پیچیده است. محققان اشاره میکنند که هر دو دختر سابقهٔ مشکلات روانی داشتند و در خانوادههای ناآرام بزرگ شده بودند. اما نکتهٔ مهمتر، مفهومی به نام اوستنشن (Ostension) است بازی کردن نقش داستان در جهان واقعی . در موارد افراطی، اوستنشن میتواند به اوستنشن مجرمانه (criminal ostension) تبدیل شود، جایی که افراد داستان را چنان جدی میگیرند که دست به اعمال خشن میزنند.
چرا اسلندرمن اینقدر موفق شد؟ شیرا چس، پژوهشگر فولکلور دیجیتال، معتقد است اسلندرمن استعارهای از درماندگی، نابرابری قدرت و نیروهای ناشناس است . وجه بدون چهره او به ما اجازه میدهد هر ترسی را روی آن فرافکنی کنیم. اما وجه دیگر او نیز مهم است: او همیشه نظاره میکند. اسلندرمن هیولایی است که در حاشیه کادر تصاویر، پشت درختان، در نویز دوربینهای امنیتی پنهان میشود. این شباهت آشکار با ترس مدرن از نظارت همگانی (surveillance) دولتها، شرکتهای فناوری، دوربینهای خیابانی، کوکیهای مرورگر غیرقابل انکار است. همانطور که یک مفسر نوشته: او لولای جعبهای است که همه ما در آن زندگی میکنیم .
اگر اسلندرمن ترس از ناظر ناشناس را تجسم میبخشد، مجموعه آینهٔ سیاه (Black Mirror) ساختهٔ چارلی بروکر به ترس دیگری میپردازد: ترس از آنچه فناوری با انسانیت ما میکند. عنوان خودِ مجموعه به صفحهٔ سیاه گوشیهای خاموش اشاره دارد آینهای که چهرهٔ خودمان را به ما نشان میدهد .
اپیزود «نوزدایو» از فصل سوم (۲۰۱۶) جهانی را تصور میکند که در آن هر تعامل اجتماعی با امتیازی از ۱ تا ۵ ارزیابی میشود. افرادی با امتیاز بالا از تخفیفهای پرواز و احترام اجتماعی برخوردارند؛ افراد با امتیاز پایین طرد میشوند. قهرمان داستان (بلیس دالاس هاوارد) در تلاشی جنونآمیز برای حفظ امتیاز ۴.۲ خود، آنقدر نقاب میزند و تأیید میطلبد تا سرانجام در یک فروپاشی روانی، همه چیز را از دست میدهد . آنچه «نوزدایو» را ترسناک میکند نه فناوریهای خیالی، که نزدیکی دردناک آن به واقعیت است. لایکهای اینستاگرام، امتیاز اوبر، رتبه اسنپچت، نمر اعتباری ما در حال ساخت نسخههای خفیفتر همین سیستم هستیم. این اپیزود سوالی بیپاسخ میگذارد: اگر ارزش اجتماعی ما به عددی تبدیل شود که دیگران به ما میدهند، چه چیزی از «ما» باقی میماند؟
در این اپیزود، زنی به نام مارتا پس از مرگ ناگهانی همسرش اش، از سرویسی استفاده میکند که تمام حضور آنلاین او ایمیلها، پستهای فیسبوک، ویدیوهای یوتیوب را تحلیل کرده و یک دستیار صوتی بر اساس شخصیت او میسازد. سپس سرویس پیشرفتهتر میشود: یک اندروید با ظاهر و صدای اش ساخته میشود. اما «اش مصنوعی» هرچقدر هم در تقلید از شوخطبعی و مهربانی اش ماهر باشد، فاقد عمق، تناقضها، ضعفها، و خاطرات مشترکی است که مارتا را عاشق او کرده بود. در نهایت، مارتا او را در اتاق زیرشیروانی زندانی میکند تقدیر از دیدن چهره همسر مردهاش در هر اتاق . این اپیزود بازگویی مدرنی از فرانکنشتاین مری شلی است: انسان موجودی میسازد که شبیه عزیزش است اما هیولایی توخالی از آب درمیآید . تفاوت در این است که هیولای آینه سیاه از بدنهای قبرستان ساخته نشده، بلکه از دیتاستهای رسانههای اجتماعی آن خود آرمانی و سطحی که ما در شبکههای اجتماعی به نمایش میگذاریم .
آینه سیاه در ده ۲۰۱۰ به عنوان مجموعهای پیشگویانه ستایش شد. اپیزود The Entire History of You (ضبط و بازپخش خاطرات) پیش از ظهور عینکهای اسنپچت و متا منتشر شد. اما اکنون، در سالهای اخیر، منتقدان پرسیدهاند: آیا آینه سیاه هنوز میتواند شوکهمان کند؟ واقعیت از داستان پیشی گرفته است. الکسای آمازون میتواند صدای افراد مرده را تقلید کند. سگهای رباتیک مسلح به تفنگ در میدانهای جنگ آزمایش میشوند. دیپفیک رهبران کشورها را وادار به تکذیب سخنانی میکند که هرگز نگفتهاند . الگوریتمهای رسانههای اجتماعی، بدون نیاز به قدرت مطلق، با موفقیت جوامع را قطبی و رادیکال کردهاند از پدیده پدرخواندههای اینترنتی مثل اندرو تیت تا نقش آلترایت در انتخابات. در چنین فضایی، وظیف داستان ترسناک تغییر کرده است. دیگر نمیتواند فقط «هشدار» دهد. ما هشدارها را دریافت کردهایم. شاید وظیفه آن اکنون نشان دادن واکنش ما به این دنیای از پیش دیستوپیایی باشد، یا (به قول برخی منتقدان) جستجوی امید در میان خرابهها .
فولکلور شهری همیشه آینه ترسها بوده، اما عصر دیجیتال این آینه را شکسته و تکههای آن را در هزاران صفحه و انجمن پخش کرده است. اسلندرمن نشان داد که افسانهها میتوانند در زمان واقعی خلق و گسترش یابند، و تاولپا (موجودِ برساخته تفکر جمعی) هرچند استعارهای، میتواند عواقب واقعی داشته باشد. آینه سیاه نشان داد که ترس از فناوری دیگر ترس از رباتهای سرکش نیست ترس از خودمان است در دنیایی که هویت، روابط و ارزش ما به داده تبدیل شده است. و اکنون، در دهه ۲۰۲۰، با پیشی گرفتن واقعیت از داستان، شاید کارکرد اصلی این روایتها تغییر کرده باشد: دیگر هشدار (caution) در کار نیست، بلکه جهتیابی (navigation) است چطور در جهانی زندگی کنیم که از قبل شبیه بدترین کابوسهایمان شده است؟ شاید ترسناکترین درس از اسلندرمن و آینه سیاه این باشد: ما دیگر تماشاگر صرف این داستانها نیستیم. ما شخصیتهای اصلی، راویان، و در برخی موارد، قربانیان آنهاییم گاهی به معنای واقعی کلمه. و بر خلاف فیلمهای ترسناک کلاسیک، در این داستان دکمه خاموش وجود ندارد.
ممنون که تا آخر این پست همراه من بودید :) این پست چقدر به شما کمک کرد؟ از 1 تا 20 نمره بدهید!🗣🤝🏻
واقعا یکی از خفن ترین پستایی بود که دیدم
نظر لطفته ستون🌸🌸
این پستت هم مثل همیشه عالی بود من به این پست ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ نمره میدم
عزیزمی ممنونمم
سک سک👋
پیدات کردم✋🏻