📵:: اگر امشب تنهایی ، این پست رو رد کن...!! ادامه؟!...
سال ۱۹۵۰، زنی جوان به نام جنی پرستار بچهای در یک خانه بزرگ شد. پدر و مادر بچهها برای مهمانی رفته بودند و فقط از او خواسته بودند هر چند وقت یکبار به اتاق بچهها سر بزند. حدود ساعت ۱۰ شب تلفن زنگ خورد. صدایی آرام گفت: «برو بچهها رو چک کن...» جنی فکر کرد یکی از دوستانش شوخی میکند و تلفن را قطع کرد. چند دقیقه بعد دوباره همان صدا: «گفتم برو بچهها رو چک کن...» این بار ترسید و به پلیس زنگ زد. پلیس گفت اگر تماس دوباره تکرار شد، سعی کن مکالمه را طولانی نگه داری تا بتوانیم ردیابی کنیم. تلفن برای بار سوم زنگ خورد. جنی چند ثانیه صحبت را کش داد. ناگهان پلیس تماس گرفت و با فریاد گفت: «همین الان از خونه خارج شو! تماسها از داخل همین خونه برقرار میشه...»
در یکی از پروندههای واقعی، زنی چند شب احساس میکرد کسی بیرون خانهاش راه میرود. هر بار از چشمیِ در نگاه میکرد، کسی را نمیدید. بالاخره پلیس را خبر کرد. وقتی مأمور رسید، به او گفت: «دیگه هیچوقت از چشمیِ در نگاه نکن...» زن پرسید: «چرا؟» مأمور گفت: «چون کسی از بیرون به تو نگاه نمیکرد... او صورتش را دقیقاً جلوی چشمی گذاشته بود. به همین خاطر فقط چیزی شبیه یک سطح تیره میدیدی.»
سال ۱۹۹۷، نگهبان شیفت شب یک ساختمان اداری در توکیو هر شب بعد از ساعت ۲ بامداد، از طبقه هفتم صدای نفس کشیدن میشنید. نه قدمی... نه حرفی... فقط نفسهای آرام. چند شب این صدا تکرار شد. دوربینهای مداربسته را بررسی کردند. هیچکس وارد طبقه هفتم نشده بود. نگهبان فکر کرد سیستم تهویه است. اما یک شب تصمیم گرفت خودش برود. آسانسور باز شد. راهرو کاملاً تاریک بود. فقط نور اضطراری انتهای سالن روشن بود. همان لحظه... صدای نفس کشیدن دوباره آمد. این بار خیلی نزدیکتر. نگهبان چراغقوه را روشن کرد و آرام به سمت صدا رفت. هیچکس نبود. اما صدای نفس قطع نمیشد. وقتی نور را به سمت سقف گرفت... فقط یک لحظه... چیزی دید. یک مرد، روی تیرآهنهای سقف، کاملاً بیحرکت خوابیده بود و از بالا به او نگاه میکرد. پلیس بعداً او را دستگیر کرد. مشخص شد چند روز بود که داخل ساختمان پنهان شده بود و شبها بین سقف کاذب و کانالهای تأسیسات جابهجا میشد. نگهبان بعدها در بازجویی گفت: «ترسناکترین لحظه زندگیام این نبود که او را دیدم... ترسناکترین بخش این بود که فهمیدم تمام شبهایی که صدای نفس میشنیدم، او از بالای سرم نگاهم میکرد.»
سال ۱۹۲۲، مردی که در مزرعهای دورافتاده در آلمان زندگی میکرد، صبح از خانه بیرون رفت. روی برف فقط یک ردیف ردپا دیده میشد. ردپاها از جنگل شروع میشدند و تا درِ خانه میرسیدند... اما هیچ ردپایی برنمیگشت. همان شب، از زیرشیروانی صدای قدم شنید. روز بعد، کلید یکی از درها ناپدید شد. چند روز بعد... همسایهها وارد خانه شدند. تمام اعضای خانواده کشته شده بودند. اما ترسناکترین بخش ماجرا این نبود. پلیس فهمید بعد از قتلها، کسی چند روز در همان خانه مانده بود. گاوها غذا خورده بودند. دود از دودکش بلند شده بود. نان تازه پخته شده بود. انگار قاتل، بعد از کشتن همه، چند شب در سکوت همان خانه زندگی کرده بود. او هیچوقت پیدا نشد.
«فکر کنم یکی داخل خونهمه...» سال ۱۹۸۷، پلیس ژاپن تماسی از زنی دریافت کرد. با صدایی آرام گفت: «فکر کنم یکی داخل خونهمه...» اپراتور پرسید: «الان میبینیش؟» زن جواب داد: «نه... ولی صدای نفس کشیدنش رو میشنوم.» چند ثانیه بعد، تماس قطع شد. پلیس حدود ۸ دقیقه بعد به خانه رسید. درها از داخل قفل بودند. پنجرهها سالم بودند. خانه کاملاً ساکت بود. وقتی اتاق خواب را باز کردند... زن دیگر زنده نبود. اما چیزی که مأموران را بیشتر شوکه کرد، کمد اتاق بود. گرد و غبار کف کمد کنار رفته بود؛ انگار چند دقیقه قبل، کسی همانجا ایستاده و از لای در، زن را تماشا میکرده است. کمد خالی بود. هیچ اثری از فرد دیگری پیدا نشد.
مردی هر شب ساعت ۳:۱۴ با صدای قدم از راهروی خانه بیدار میشد. خانه را میگشت. هیچکس نبود. این اتفاق دو هفته ادامه داشت. برای اینکه خیالش راحت شود، یک شب دوربین نصب کرد. صبح، فیلم را دید. ساعت ۳:۱۴... هیچ قدمی دیده نمیشد. هیچ دری باز نمیشد. فقط خودش از اتاق خواب بیرون آمد. چند ثانیه وسط راهرو ایستاد. به تاریکی انتهای راهرو خیره شد... سرش را خیلی آرام تکان داد، انگار با کسی موافقت کرده باشد. بعد برگشت و دوباره خوابید. صبح، هیچ خاطرهای از این اتفاق نداشت. دیگر هیچوقت فیلم دوربین را نگاه نکرد.
ساعت ۳:۰۷ شب، صدای باز شدن در آپارتمان را شنیدم. فکر کردم برادرم برگشته. از اتاق داد زدم: «اومدی؟» هیچ جوابی نیامد. چند دقیقه بعد گوشیم لرزید. پیام از برادرم بود: «من تازه رسیدم پایین ساختمون.» همان لحظه، خیلی آرام، صدای قفل شدن در اتاقم آمد.
هر شب قبل از خواب، زیر تختم را چک میکردم. یک شب چیزی نبود. صبح که بیدار شدم، گوشیام زیر تخت بود. آخرین عکس داخل گالری... از صورتم بود. در حالی که خواب بودم.
اگر امشب تنهایی ، این پست رو رد کن!!
فرصت؟
ذخیره ش میکنم برای روزی که تنها باشم(فردا)👍
مرسی⭐
سرچ من امشب:
دانلود کل قرآن با صدای عبدالباسط😂
ترتیل-
چرا من همیشه اسمتو فدائی میخونم؟🧐
هعی من بدبخت مسموم-
تنها دلیلی که خوندمش این بود که سب احتمالا تنها باشم😅😭
هم از عکس و هم از متن ها ترسیدم ، پا شدم در اتاقم رو باز کردم 🤣
وای⭐🤣
عالی بود
تشکر! ⭐
با جف د کیلر دارم ترکی میرقصم
بیشتر از متن از عکس ترسیدم 😅😀