بر اساس واقعیت🥲 البته با کمی اغراق😂😂
هاااه! باری دیگر نفسهایمان را تکه تکه بیرون میریزیم.با این ذره ای از جنبشِ قلبمان کاسته نشد.گویی میخواست با تکان های ریز و درشتش رشته های سینه ی مان را بدرد و از آن خارج گردد... بوی دودی نحیف، سلولهای بینیمان را مست خود کرده.چند دقیقه ای از شیطنت های همیشگی کلاسمان میگذشت.اما عقربه های ساعت خودشان را آهسته هل میدهند و هر لحظه را با تپِش از جنس مرگ آمیخته میسازند... کاغذی لوله شده میانِ انگشتانِ ریحانه سو سو میزند.تکه کاغذی کوچک که کله ی لوله شده اش به خاکستر سلامی گرم رسانده و سپیدی خود را از یاد برده.دانه های خاکستر ارام پایین میریزند... تمام بچه های کلاس چون کودکانی پریشان گوشه ای از کلاس کز کرده اند.هر کدام با قامت هایی متفاوت.بعضی درشت و بلند آواز و بعضی دیگر جمع و جور و مچاله شده... تق تق
صدای قدمهایی کوبنده از بیرون کلاس به گوش میرسید.هر قدم تپش قلبی را از کار میانداخت.با این حال همگی استخوانهای سینه ی شأن را سپر کرده اند و با اقتداری بچه گانه قامت بسته اند... صدای قدمها فاصله را شکافت و نزدیک تر شد.تا جایی که... دسته ی در چنگی خورد و پایین آمد.طولی نکشید که زنی لاغر اندام و گندم گون از میانِ آن پدید گشت. زنی به نام خراسانیییی! نگاهمان به خراسانی دوخته شد... خراسانی پاهایش را سنگین تر از قبل روی زمین میکوباند و سلانه سلانه به سوی ما میخزید.روسری شرا*بی رنگی روی روی شانه هایش پایین آمده.چهره اش چون همیشه در هم ریخته و ابروهای شیار دارش در هم آمیخته شده. آرامش را به سینه ی خود هدیه دادیم و غروری طنین انداز را با چشمانمان ترسیم کردیم.اکنون دیگر اثری از ترس میان قلبمان نفس نمیکشید. خراسانی تار موهای گوشه ی صورتش را داخل روسری فرو کرد:«از دست شما نهمیا!نمیدونم کی میرین از این مدرسه که ما نفسی راحت بکشیم!» صدایش چون نجوایی گوش خراش میان گوشمان پیچید و پرده ی آن را لرزاند.
بی اختیار لبخندی ملیح گوشه لبانم نشست.نمیدانم چرا؟اما چند وقتی میشد که تک تک کلماتِ خراسانی برایم چون جکی طنز به نظر میرسید.سرم را ذره ای گرداندمو به چهره ی دوستانم خیره شدم... میتوانستم نیشخندهای زاویه دار و کجی را روی لبهاشیان تماشا کنم... صدای یگانه زهرا افکارم را شکاند:«خانم ما که کار خاصی نکردیم فقط... خراسانی صدای مظلومانه ی او را برید:«هیچی!اصلا شوما راس میگین!فقط داشتین مدرسه رو به آتیش میکیشیدن همین!اصلا شوما خوبین!» جمله اش که تمام شد نگاه چپی به بخاری گوشه ی کلاس انداخت.همان وسیله ای که شروع این ماجرای عجیب بود... نگاهِ یک به یکمان به قامتِ خمیده ی بخاری گره خورد.نگاهی به آن و نگاهی دیگر به کاغذِ لوله شده... خراسانی نشیخندی ملیح بر چهره اش نشاند:«نمیدونم چرا فک میکنین ما نمیفهمیم!» صدایش چندین بار درون مغزمان رخش انداخت.سلولهای ذهنمان بی تاب به چپ و راست میرفتند و اتفاقات چند دقیقه پیش را صحنه به صحنه مرور میکردند.چون رمانی بی صدا... مردمکم را ذره ای لغزاندم و به چهره ی مصمم اسماعیلی خیره شدم.موهای شکلاتی رنگش چون همیشه روی پیشانی اش ریخته و فرمی وصف نشدنی به صورتش بخشیده. شاید با خودتان مقداری تفکر کنید و گمان شما را فریب دهد که ما واقعا میخواستم مدرسه را به آتیش بکشیم.اما میتوانیم با قاطعیت قسم بخوریم که تنها آرزو داشتیم که یک بار پُکی به سیگا*ر بزنیم.سیگا*ری کاغذی که شعله اش از تار و پود بخاری بیرون کشیده بودیم.البته قبل از... صدای خش خشی خراسانی نگاهِ درهم ریخته یمام را به خود جلب کرد:«ریحانه!اون تیکه کاغذ و بیار و بده به من!» چشمان ریحانه لحظه ای روی خراسانی قفل گردید.گویی اصلا در مغزش نمیگنجید که سیگار دست سازش را در این زمان باید تقدیم خراسانی کند.همان زنی که روزها انتظار مکیدن خونشان را میکشد... آب دهنمان را به زحمت از ریه هایمان پایین فرستادیم... ریحانه قدرت را درون پاهایش ریخت و با نگاهی برافروخته و خالی از ترس به سوی خراسانی روانه شد.طولی نکشید که او به نزدیکی نفسهای داغ و زهر آلود خراسانی رسید... هوای خفه ی کلاس گلوهایمان را از خستگی پر کرده.با این حال حتی خمی به ابرو نیاورده ایم. ریحانه سیگا*ر را در حالی که زیر ناخنهای بلندش مچاله میکرد به سوی خراسانی گرفت... نفسهای ما درون سینه محبوس ماند. لحظه ای آسمان مویه ای سر داد و اشک را در قلبمان جاری ساخت... با آرامشی کاذب دستم را روی سینه آن فشردم تا شاید ذره ای نگرانی آن کاسته شود.اما حماقتی عجیب؛نگرانی ام را پس زد. خراسانی دستش را بالا کشاند تا تکه کاغذ را برباید اما ناگاه صدای من او را متوقف کرد:«فندک بدم خدمتتون؟» خشم چون شعله ای بیمناک درون چهره ی خراسانی زبانه کشید.این را میتوانستم از چشمان خمیده و چروک های پیشانی اش تشخیص دهم... پوزخندی نرم روی لبهایم جای گرفت.
خراسانی لبهای خشکیده و ترک خورده اش را از یکدیگر باز کرد تا چیزی بگوید اما... صدای بخشی غرورش را لکه دار کرد:«آره مهدی!فک کنم یه فندک کوچولو واقعا نیازش بشه!» چشمانم را پیروزمندانه چرخاندم و به دختری که کنارم ایستاده بود نگاه دوختم.دختری که پوستِ گندم حالتش میانِ رنگ پریدگی لباسش میدرخشید و انسان را مجذوب خود میکرد... هَههههه! در همان موقع قهقهه ای بلند در کلاس طنین انداز شد.قهقه ای که از میان رشته های گلویمان بیرون می آمد و پیروزیِ کودکانه ی ما را فریاد میزد...
عالی بود 🫶🏻
امیدوارم موفق باشی ⚡