لطفا 5 پارت قبلی رو بخونید هر نقدی دارید بگید وقتی کامنت لایک میکنید انرژی بیشتری برای نوشتن دارم
صبحِ روزِ سوم، با صدایِ جیغِ ویلیام از خواب پریدم؛ نه آن بیداریِ آرام و معمول، بلکه بیداریای که مثلِ چنگال روی اعصاب میکشید. چشمهایم را که باز کردم، همان چهرهی تنفرانگیزش در ذهنم نقش بست؛ چهرهای که از او بدم میآمد. او در این دنیا، جایی که مردان رأسِ قدرت بودند، وارث بود و همین، به او جرأت میداد که مرا آزار بدهد. اما تفاوتِ مهمی بود که همیشه در ذهنم میدرخشید: در این دنیا، من وارثم. این فکر مثلِ شعلهای کوچک اما سرسخت، سینهام را گرم کرد. ویلیام میتوانست فریاد بزند، زور بگوید، و خودش را بالاتر از همه بداند، اما من هم جایگاهِ خودم را داشتم؛ جایگاهی که هرچند در ظاهر آرام و محدود بود، اما در عمقش قدرتی نهفته داشت. قدرتی که او یا نمیفهمید، یا نمیخواست بپذیرد. صدای قدمهایش در راهرو نزدیکتر شد. احتمالاً مثل همیشه آمده بود تا روزم را خراب کند. لبهایم را روی هم فشردم و از تخت نشستم. نفسم هنوز بهخاطرِ آن جیغِ ناگهانی نامنظم بود، اما حالا بیشتر از ترس، عصبانیت در من بود. او فکر میکرد چون وارث است، میتواند هر کاری بکند. اما من هم دیگر آن نسخهی بیدفاعِ سابق نبودم. من در این دنیا وارثم؛ و اگر قرار بود این روز، روزِ جنگِ اعصاب باشد، من هم آماده بودم. صدای کوبیدنِ در آمد. ویلیام: «الیزا! باز هم خواب ماندهای؟»
چشمانم را به سمتِ در دوختم. صدایِ کوبیدنِ در، به پایان رسیده بود و سکوتی سنگین، جایِ آن را گرفته بود. اما میدانستم که ویلیام آن بیرون است. لحظهای بعد، در با خشمی فروخورده باز شد و او به داخل قدم گذاشت. پسرکی لاغراندام با لباسِ دامندار، اما همچنان همان چهرهیِ تهوعآور. هرچند ظاهرش تغییر کرده بود، اما جوهرِ وجودش، همان آزاردهندهیِ همیشگی بود. اما این بار، تفاوتِ بزرگی وجود داشت؛ او در این دنیا به من احترام میگذاشت. همه مردان، چون میدانستند که زنان در راسِ قدرت هستند، از ما اطاعت میکردند. نگاهش کردم. نگاهی سرد و حسابشده. گوشهیِ چشمی به او انداختم؛ حرکتی کوچک، اما کافی بود. همان لحظه، رنگ از رخسارش پرید. سکوت کرد، انگار که تمامِ دنیا در همان لحظه متوقف شده باشد. عرقِ سردی بر پیشانیاش نشست. با سردیِ تمام، صدایش را شنیدم: «بله…» نفسی عمیق کشیدم و به او خیره شدم. «بله… چون دیشب داشتم به خواستگاریِ الکس فکر میکردم و اینکه چطور میتوانم مطمئن شوم که او هرگز مثلِ تو نشود.» حرفم مثلِ سیلی بود که به صورتش نواخته شد. دیدنِ این تحقیرِ ناخواسته، لذتی تلخ به من میداد. او که عادت داشت همه از او بترسند، حالا در مقابلِ نگاهِ نافذِ من، ضعیف و درمانده بود.
نگاهم را از ویلیام برنداشتم. سکوتِ سنگینی بینمان حاکم شد، سکوتی که با تپشِ نامنظمِ قلبِ خودم و صدایِ نفسهایِ بریدهیِ ویلیام شکسته میشد. عرقِ سردی که روی پیشانیاش نشسته بود، حالا مثلِ رودی کوچک، راهیِ صورتش شده بود. لبخندِ کمرنگی گوشهی لبم نشست؛ لبخندی که بیشتر از شادی، از رضایتِ تحقیرِ او سرچشمه میگرفت. «فکر میکنی چرا؟» با لحنی آرام پرسیدم، طوری که انگار دارم یک رازِ خانوادگیِ پیشپاافتاده را فاش میکنم. «چون نامزدیِ الکس با هانا، نه فقط یک پیوندِ خانوادگی، بلکه یک اعلامِ قدرت است. اعلامِ اینکه حتی کوچکترینِ ما، کسانی که قرار است در آینده قدرت را به دست بگیرند، چقدر میتوانند از مردانی مثلِ تو دور باشند.» کلماتم را به دقت انتخاب میکردم؛ هر کدام، تیری بود که به سمتِ غرورِ از دست رفتهاش شلیک میشد. «دیشب به این فکر میکردم که چطور میتوانم اطمینان حاصل کنم که الکس، وقتی بزرگ شد، هرگز آن نگاهِ حقیر را به مردان نیندازد، همانطور که تو به مادرمان میانداختی. چطور میتواند بداند که قدرت، در دستانِ اوست، نه در دستانِ کسی که فقط وارثِ یک نام است.» ویلیام، رنگپریدهتر از همیشه، فقط میتوانست به من خیره شود. نفسش به شماره افتاده بود و انگار کلماتم، قدرتِ نفس کشیدنش را هم گرفته بودند. او که همیشه عادت داشت با قدرتِ ظاهریاش همه را مرعوب کند، حالا در مقابلِ قدرتِ واقعیِ من، که از دانستنِ حقیقت و جایگاهِ خود نشأت میگرفت، هیچ حرفی برای گفتن نداشت. «حالا، اگر اجازه بدهی، صبحِ روزِ سومِ وارثیام را با آرامشِ بیشتری شروع کنم.» با این حرف، به سمتِ در برگشتم و با حرکتی قاطع، آن را پشتِ سرِ ویلیام بستم. صدایِ افتادنِ قفل، آخرین پژواکِ پیروزیِ من در این تقابلِ کوتاه بود.
اشکالی ندارد، من هم همینطور فکر میکنم. با پوزخندی که روی لب داشتم، و زیر لب زمزمه کردم به طوری که کسی نشوند: “البته کسی جز من نمیداند دنیا تغییر کرده است. و باید همینطور بماند.” کتِ زنانه ام را با دقت بر تن کردم. پارچهی سنگین و خوشدوختش، حسِ قدرت و اعتماد به نفس را در من زنده میکرد. این لباس، نمادِ جایگاهِ من در این دنیا بود؛ دنیایی که در آن، زنان رهبرند و مردان… خب، مردان دامن میپوشند. در آینه، به تصویرِ خودم خیره شدم. ویلیام، برادرم، با آن لباسِ دامندارِ مسخرهاش، پشتِ سرم ایستاده بود و مثلِ سایهای بیرنگ، هر لحظه کوچکتر میشد. نگاهش هنوز پر از ترس بود، ترسی که از او گرفته بودم و حالا به شکلی نامحسوس، او را کنترل میکرد. چرخیدم و به سمتش رفتم. وقتی به او رسیدم، مکث کردم. “ویلیام،” صدایش زدم، “تو امروز کاری نداری؟” او، که انتظارِ این سوال را نداشت، با دستپاچگی گفت: “نه… نه، خواهر. چرا؟” “خوبه.” لبخندم پهنتر شد. “چون باید به دیدنِ الکس و هانا برویم. نامزدیِ آنها نزدیک است و باید مطمئن شویم که همه چیز طبقِ برنامه پیش میرود.” کمی به او نزدیکتر شدم، طوری که بتوانم نفسهایِ لرزانش را حس کنم. “و یادت باشد، ویلیام. من اینجا رییسم.” اینبار، دیگر تهدیدم را نگفتم. فقط آن را در هوا معلق گذاشتم. و در نگاهِ وحشتزدهی او، دیدم که پیامم را دریافت کرده است.
با شنیدنِ صدایِ شادِ الکس که از دور میآمد، لبخندی زدم. “خواهر!! من امروز اجازه دارم به این طبقه بیام و با خواهرِ تو باغ قدم بزنم؟” وقتی الکس با لباسِ صورتیِ زیبایش و موهایِ خرگوشیاش به من رسید، با خوشحالی به او نگاه کردم. “البته عزیزم! بیا برویم باغ.” اما قبل از اینکه بتوانیم به سمتِ باغ حرکت کنیم، الکس با صدایی که کمی در آن غم نشسته بود، گفت: “بانو هرنا و هانا رفتند…” نگاهش را رویِ صورتم دوخت. منتظرِ واکنشی بود. با وجودِ اینکه حضورِ هانا همیشه برایم خوشایند بود، اما این فرصتِ خوبی بود تا الکس را با دنیایِ خودم بیشتر آشنا کنم. “باشه الکس. امروز میبرمت تو باغ تا گردش کنی.” لحنم را کمی جدی کردم، اما نه آنقدر که ترس را در دلش بیندازم. “ولی اول باید یک نفر تنبیه شود.” الکس با تعجب به من نگاه کرد. چشمانِ کنجکاوش گرد شده بود. “تنبیه؟ کی؟ چرا؟” به سمتِ ویلیام که مثلِ همیشه، کمی دورتر و در سایه ایستاده بود، اشاره کردم. “برادرِ سرکشت، ویلیام. او امروز صبح حسابی مرا اذیت کرد.” الکس با کنجکاوی به ویلیام نگاه کرد. او همیشه از ویلیام کمی میترسید، اما حالا که پایِ تنبیهِ وسط بود، حسِ کنجکاویاش بر ترسش غلبه کرده بود. “بیا برویم، الکس.” گفتم و دستش را گرفتم. “امروز میخواهیم باغ را با هم کشف کنیم. و شاید، فقط شاید، کمی هم با ویلیام بازی کنیم.” با هم به سمتِ باغ رفتیم. نورِ آفتابِ بعد از ظهر، بر گلهایِ رنگارنگ میتابید و پروانهها در هوا پرواز میکردند. ویلیام، با اکراه، پشتِ سرِ ما میآمد، انگار که میدانست قرار است چه اتفاقی بیفتد.
با لبخندی که روی لبم بود، الکس را که از هیجانِ رفتن به گلخانهیِ رز برق گرفته بود، تماشا کردم. “برو الکس جان، برو و حسابی از گلهایِ رز لذت ببر. مطمئنم که عاشقشان خواهی شد.” الکس با سرعتِ برق و باد به سمتِ گلخانه دوید، انگار که از آزادیِ لحظهایاش نهایتِ استفاده را میبرد. وقتی صدایِ پاهایِ کوچکِ الکس در دوردست محو شد، به ویلیام که هنوز کنارم ایستاده بود و با چشمانی نگران به من نگاه میکرد، برگشتم. ترکه یِ هلو را در دستم گرفته بودم. پوستِ صاف و کمی خمیدهیِ آن، در نورِ آفتاب میدرخشید. با صدایی که هیچ اثری از مهربانی در آن نبود، گفتم: “ویلیام. دامنت را بالا بده.” ویلیام با شنیدنِ این حرف، رنگش پرید. چشمانش گرد شد و به ترکه یِ هلو در دستم خیره شد. به وضوح میشد لرزشِ خفیفی را در بدنش دید. او میدانست که حرفِ من جدی است. در این دنیا، کلمهیِ “تنبیه” معنایِ واقعیِ خودش را داشت، مخصوصاً وقتی از زبانِ یک زن، مخصوصاً از زبانِ من، شنیده میشد. با صدایی که به سختی از گلویش خارج شد، پرسید: “چرا؟ چه کار کردهام؟” “تو امروز صبح مرا اذیت کردی.” گفتم و به ترکه اشاره کردم. “و یادت نرود که من وارثِ این خانواده هستم. و تو… تو فقط برادرِ کوچکترِ وارث هستی.” با لحنی سرد ادامه دادم: “حالا، دامنت را بالا بده. وگرنه مجبور میشوم خودم این کار را بکنم. و آن وقت، اصلاً خوشایند نخواهد بود.” ویلیام، در حالی که نفسش را حبس کرده بود، با دستهایی لرزان، دامنِ لباسش را کمی بالا داد. نگاهش پر از التماس بود، اما من هیچ ترحمی در دل نداشتم. این دنیا، دنیایِ قدرت بود و من باید جایگاهِ خودم را تثبیت میکردم.
ترکه را با خشمی که از یادآوریِ گذشته شعلهور شده بود، به تنِ ویلیام میزدم. هر ضربه، یادآورِ تحقیرها و آزارهایی بود که در آن دنیایِ مردسالار به من روا داشته بودند. او هم مرا آزار داده بود، حتی مرا برای حفظِ منافعِ خودش با بدترین مردِ شهر نامزد کرده بود. دیگر بس بود. ضرباتم آنقدر محکم بود که صدایِ نالهیِ ویلیام در باغ پیچید. از چشمانش اشک میآمد، اما من بیتوجه به اشکهایش، به کارم ادامه دادم. خون از تنِ ویلیام جاری شد و رویِ دامنِ صورتیاش ریخت. اما من، الیزا، وارثِ این دنیایِ جدید، دیگر اجازه نمیدادم کسی مرا ضعیف ببیند. وقتی بالاخره از زدنِ او دست کشیدم، نفسنفس میزدم. ویلیام رویِ زمین افتاده بود و به سختی نفس میکشید. به او نگاه کردم. در چشمانش ترسی عمیق موج میزد. “یادت باشد، ویلیام.” گفتم و ترکه را رویِ زمین انداختم. “این تازه اولِ راه است. در این دنیا، قدرت دستِ زنهاست. و من، همان زنی هستم که این قدرت را به دست آورده. اگر بخواهی دوباره مرا اذیت کنی، یا بخواهی رازِ این دنیا را فاش کنی، عواقبِ بسیار بدتری در انتظارت خواهد بود.” به سمتِ درِ باغ رفتم. “حالا برو به اتاقت و استراحت کن. و تا زمانی که به تو اجازه ندادهام، حق نداری از اتاقت بیرون بیایی.” ویلیام، بدونِ هیچ حرفی، با قدمهایی لرزان از باغ خارج شد و به سمتِ عمارت رفت. با اطمینان از اینکه درسِ لازم را گرفته است، به سمتِ گلخانهیِ رز رفتم. باید الکس را پیدا میکردم و مطمئن میشدم که حالش خوب است. دنیایِ جدیدِ ما، دنیایِ زیبایی بود، اما هنوز جایِ کار داشت. و من، الیزا، آماده بودم تا آن را به بهترین شکل ممکن بسازم.
با جدیت تمام گفتم: “باید هر مرد هنجارشکن در این دنیا را پیدا کنم. من به گذشته برنمیگردم.” نگاهم را در باغ چرخاندم. آفتاب هنوز میتابید و پروانهها هنوز پرواز میکردند، اما حالا با دیدی متفاوت به این صحنه نگاه میکردم. این باغ زیبا، این عمارت باشکوه، همه متعلق به زنی بود که برای به دست آوردنِ جایگاهش جنگیده بود. زنی که حاضر نبود دوباره به دورانِ ضعف و انقیاد برگردد. ویلیام، که هنوز آثارِ تنبیه بر چهرهاش نمایان بود، از دور به من نگاه میکرد. در چشمانش ترسی آمیخته با احترام دیده میشد. او فهمیده بود که دورانِ بازی تمام شده است. صدایِ الکس که با هیجان از سمتِ گلخانه میآمد، مرا از افکارم بیرون کشید. “الیزا! بیا اینجا! گلها فوقالعادهاند!” لبخندی زدم و به سمتِ گلخانه رفتم. الکس با شور و شوق در میانِ گلهایِ رز قدم میزد و هر گلی را که میدید، با شگفتی توصیف میکرد. “اینها را ببین، الیزا!” گفت و گلی قرمز و مخملی را به سمتم گرفت. “این زیباترین گلِ دنیاست!” دستانش را گرفتم و کنارش ایستادم. عطرِ دلانگیزِ گلهایِ رز مشاممان را پر کرده بود. “واقعاً زیباست، الکس. تو هم به زیباییِ این گلها هستی.” الکس با تعجب به من نگاه کرد. “من؟” “بله، تو.” گفتم و گونهاش را نوازش کردم. “تو پاک و معصوم هستی. درست مثلِ این گلهایِ تازه شکفته. و من از تو محافظت خواهم کرد.” در حالی که به الکس و زیباییِ گلهایِ باغ خیره شده بودم، به خودم قول دادم که هرگز اجازه ندهم مردانِ هنجارشکن، دنیایِ جدیدِ ما را دوباره به تاریکیِ گذشته بکشانند. این دنیا، دنیایِ زنان بود. دنیایی که در آن، قدرت، احترام، و آزادی، متعلق به ما بود.
درکت میکنم ولی داستان فوق العاده ایی داری
یکی از بهترین داستان هایی که خوندم
تنها مشکلش که اونم مشکل تو نیست
سانسور کردنه که بعضی وقت ها به قدری زیاد میشه که آدم قاتی میکنه ولی باز عالیه
@کوچ به quetove
راه حل کوچ ردن به( همون اسمی که تو پروفایلمه) من کلی مجبورم اینجا سانسور کنم الان داستانمو بردم اونجا .... راحت دارم مینویسم تازه کم خواننده ترین بوکا اونجا ۲۰۰ یا ۱۰۰ تا خواننده دارن
______
آره من هنوز کم باهاش اشنام، باید بفهمم چی به چیه
منم زیاد سانسور میکنم چون خشته و اینا
وای الکس خیلی گوگولههههههه
همینجور که گفتی حمایت نمیشه، میدونی اینجا کلا داستانم کم میخونن... من دوست دارم داستانت و میخونم🩷
من خودم داستانم رو کم میخونم ولی خب چیکار میشه کرد😭😂
راه حل کوچ ردن به( همون اسمی که تو پروفایلمه) من کلی مجبورم اینجا سانسور کنم الان داستانمو بردم اونجا .... راحت دارم مینویسم تازه کم خواننده ترین بوکا اونجا ۲۰۰ یا ۱۰۰ تا خواننده دارن
قلمت خیلی خوبهههه، دوسش دارم❤
لطفه کامنت فراموش نشه