به دلیل پیدا نشدن عکسی از این افسانه عکس ها ربطی به هم ندارند
روایت دیگری است از افسانه پسری که توسط نامادریاش کشته و پخته میشود. از افسانههای معروف است. روایت کامل آن را از کتاب «افسانه های دیار همیشه بهار» مینویسیم.
خواهر و برادری بودند که با نا مادری و پدرشان زندگی میکردند. روزی از روزها، نامادری به پدرشان گفت: پسرت را بکش میخواهم گوشتش را بخورم. پدر، پسرش را کشت و تحویل نامادری داد. او هم گوشت تنش را کند و خورد. خواهر تنها ماند و با گریه و زاری استخوانهای برادرش را در باغچه چال کر
این بود تا اینکه روزی از قبر برادر بوتهای رویید و هندوانهای داد. خواهر هندوانه را چید و شکست و از آن یک بلبل درآمد و به سوی مادراندر پرکشید و آوازهخوان گفت: من بلبل بودم، بلبل سرگشته بودم، صد کوه و کمر گشته بودم. نامادر گفت: - دوباره آوازت را بخوان! بلبل گفت: - دهانت را بازکن و چشمانت را ببند! تامن آوازم را بخوانم. نامادر، اینچنین کرد. آن وقت بلبل یک مشت سوزن به دهان مادراندر ریخت. سپس به سوی پدر پرکشید و آوازه خوان گفت: من بلبل بودم، بلبل سرگشته بودم، صد کوه و کمر گشته بودم. پدر گفت: - آوازت را دوباره بخوان بلبل گفت: - دهانت را بازکن و چشمانت را ببند!
تا من آوازم را بخوانم. پدر، اینچنین کرد. آن وقت بلبل یک مشت سوزن به دهان پدر ریخت. سپس به سوی خواهر پرکشید و آوازش را خواند: من بلبل بودم، بلبل سرگشته بودم، صد کوه و کمر گشته بودم، پدرم مرا کشت، مادرم مرا خورد، خواهرم استخوانهایم را در باغچه چال کرد. خواهر گفت: آوازت را دوباره بخوان! بلبل گفت: - دهانت را باز کن و چشمهایت را ببند! تا من آوازم را بخوانم خواهر اینچنین کرد. بلبل که همان برادرش بود، یک مشت نخود و کشمش توی دهانش ریخت
چه زیبا🥹
عه آخی خیلی قشنگ بود>