لبخندم را نگه داشتم، از همان لبخندهای آرام و سلطهگرانه که بیش از خشم، قدرت را نشان میداد. آنا با صدایی آهسته گفت: — بانو، همین الان خبر دادند دوستتان، بانو هرنا، با خواهرش رسیدهاند. نگاهم را از پدر گرفتم و به آنا دوختم، سپس خیلی آرام گفتم: — نگران نباش پدر. همانطور که میدانی، هرنا از خاندان سلطنتی است و خواهرش هم فرد مناسبی خواهد بود. پدر چیزی نگفت، اما از حالت چهرهاش معلوم بود که هنوز دلش آرام نشده. من بدون اینکه منتظر تأیید او بمانم، دامنم را جمع کردم و به سوی راهرو قدم برداشتم. فضای راهرو خنک و سنگین بود. قدمهایم روی سنگفرشها با وقار میپیچید، و آنا کمی عقبتر از من میآمد. در دوردست، صدای آرام گفتوگوی مهمانان شنیده میشد. هرنا را همانجا دیدم؛ درست مثل همیشه، با همان وقار خاموش و نگاه تیز. کنارش خواهرش ایستاده بود؛ دختری جوانتر، با چهرهای محتاط و حرکتی که نشان میداد هنوز از فضای این خانه احساس راحتی نمیکند. هرنا وقتی مرا دید، لبخند کوتاهی زد و یک گام به جلو آمد. — بانو. من سرم را کمی خم کردم، نه به نشانهی تواضع، بلکه به رسم احترام میان کسانی که قدرت یکدیگر را میشناسند. — خوش آمدی، هرنا. حضور تو همیشه بهموقع است. نگاهش لحظهای به چهرهام افتاد و بعد به آنا پشت سرم. میدانست که این دیدار، فقط یک دیدار دوستانه نیست. خواهرش هم با دقت مرا نگاه میکرد؛ همان نگاه سنجیدهی کسی که آمده تا ببیند آیا این خانه، جای امنی برای او هست یا نه. من با آرامش دستم را به سمت هر دو باز کردم و گفتم: — بیایید. امروز، حرفهای مهمی برای گفتن داریم.
هرنا موهای بلند طلایی رنگ سلطنتی اش که با چشمان سبزس که جنگل را در خود غرق میکرد هم قدم با من قدم میزد. من کی از مهم ترین کسانی بودم که از او برای رسیدن به تاخ و تخت حمایت می کرد. هرنا کمی خندید و با همان لحن شوخ و دلپذیرش گفت: — درسته… هانا… برادر الیزا شیرین است، نه؟ تو با او سه سال فاصله سنی داری! قبوله. هانا از هیجان تقریباً روی پنجههایش ایستاد و لبخندش از صورتش نمیرفت. من نگاه کوتاهی به او انداختم، بعد با دقتی که بیشتر شبیه ارزیابی بود تا تعریف، گفتم: — کت و شلواری که تو خوب است… هانا هم لباسش… اوممم… یکی خوبه. هرنا خندید، انگار از این لحنِ حسابگرانهام لذت برده باشد. بعد با اشارهای کوتاه، گفتم: — بیایید برویم مجلس خواستگاری. قدم اول را من برداشتم، و بقیه با من آمدند. هانا هنوز از هیجان کمی گیج بود، اما سعی میکرد خودش را جمعوجور نگه دارد؛ همانطور که شایستهی چنین لحظهای بود. هرنا هم مثل همیشه آرام و مطمئن، در کنار ما حرکت میکرد.
وقتی وارد مجلس خواستگاری شدیم، همهچیز برای چند لحظه ساکت شد. نگاهها یکییکی به سمت ما برگشتند؛ خدمتکاران، چند زنِ حاضر در مجلس، و البته پدر که هنوز از اضطرابِ این روز چیزی در چهرهاش پنهان نکرده بود. الکس گوشهای ایستاده بود. با آن سن کم، هنوز زیادی کوچک به نظر میرسید، اما نگاهش—همان نگاه جدی و هوشیار—بیش از سنش حرف میزد. وقتی مرا دید، صافتر ایستاد. این عادتش بود؛ انگار حتی در شلوغی هم حضور مرا حس میکرد. من جلو رفتم و دستم را روی سرش گذاشتم. — الکس، امروز مهمانیِ مهمی داریم. او آهسته سر تکان داد، اما نگاهش مدام به هانا میرفت؛ نه با ترس، نه با معصومیت کودکانه، بلکه با کنجکاویِ آرامی که برای یک بچهی چهار ساله عجیب بود. هانا جلو آمد. اول کمی مردد بود، اما وقتی من اشاره کردم، لبخند زد و خیلی مؤدبانه تعظیم کوتاهی کرد. — سلام، کوچولو. الکس چیزی نگفت. فقط با دقت نگاهش کرد. من لبخند زدم و به هانا گفتم: — نترس، او زیاد حرف نمیزند. ولی اگر کسی را بپذیرد، یعنی واقعاً پذیرفته. هرنا کنارم ایستاده بود و با دیدی سنجیده صحنه را تماشا میکرد. آرام گفت: — این کودک… خیلی زودتر از سنش میفهمد. نگاهی به او انداختم و جواب دادم: — مجبور است. بعد رو به جمع گفتم: — از امروز، این دو خانواده بیشتر از قبل به هم نزدیک خواهند شد. و این نزدیکی، باید با احترام و آگاهی باشد. پدر، که هنوز کمی مضطرب بود، جلوتر آمد. چشمانش میان من، الکس، هانا و هرنا میچرخید. میشد فهمید که دلش هنوز درگیر این است که آیا این تصمیم درست است یا نه. اما من تصمیمم را گرفته بودم. و در آن لحظه، مجلس خواستگاری نه فقط یک رسم، بلکه اعلامِ قدرت، اتحاد، و آیندهای بود که من خودم آن را میساختم.برای خودم برای قدرت زن من به ان دنیا برنمیگردمم حتی یک کم
لکس با همان خندهی پرهیجانش، دستهای کوچکش را کمی بالا آورد و با صدای روشن و کودکانه گفت: — خواهر الیزا! انگار همین دو کلمه برایش کافی بود تا فضای مجلس کمی نرمتر شود. هرنا لبخند کمرنگی زد و نگاهش را از الکس نگرفت، و هانا هم که هنوز از شورِ این دیدار قلبش تند میزد، با دقت بیشتری به او نگاه کرد؛ نه فقط بهعنوان نامزدِ آیندهاش، بلکه مثل کسی که داشت سرنوشت تازهای را پیش چشمش میدید. من کمی خم شدم و روبهروی الکس قرار گرفتم. — بله، الکس؟ او لبخندش را حفظ کرد، اما چشمانش برق میزد. گویی میخواست مطمئن شود که این صحنه واقعی است، که خواهرش واقعاً تصمیمش را گرفته، و که این انتخاب، فقط یک بازی یا لحظهی گذرا نیست. — خوشحالم… — این را آهسته گفت، ولی برای من کافی بود. برای یک لحظه، همهچیز ساکت شد. بعد من دستم را دوباره روی موهایش کشیدم و با لحنی آرام اما قطعی گفتم: — من هم خوشحالم. از امروز، این خانواده بزرگتر میشود. هانا کمی سرخ شد. هرنا هم با همان آرامش همیشگیاش، قدمی جلو آمد و با نگاهی دقیق گفت: — پس بهتر است این شادی، با نظم و آبروداری همراه باشد. من سرم را تکان دادم. — دقیقاً. هیچچیز نباید بیبرنامه پیش برود. در همان لحظه، خدمتکاران یکییکی نزدیک شدند تا جای نشستن، چای، و مقدمات رسمی مجلس را آماده کنند. فضا از یک دیدار ساده، آرامآرام به مراسمی جدی و محترمانه تبدیل میشد. الکس اما هنوز لبخند میزد
مادر با اقتدار به من نگاه کرد و پرسید: — حالا خاندان میزر را چه کار کنیم؟ لبخندم را کمی جمعتر کردم و با لحنی سرد و مطمئن گفتم: — نگران نباش. آنها قرار است با حقارت از اینجا بروند. سکوتی سنگین افتاد. مادر چیزی نگفت، اما از نگاهش معلوم بود که میفهمد این تصمیم فقط یک تهدید نیست؛ یک حکم است. هانا سرش را پایین انداخت. هرنا هم، با آن دقت همیشگیاش، فقط نگاه کرد و چیزی نگفت. اما الکس، بیخبر از سنگینیِ این جملهها، هنوز همان لبخند کودکانه را بر لب داشت؛ انگار فقط میفهمید که خواهرش قاطع است، و همین برایش کافی بود. من ادامه دادم: — آنها خودشان این مسیر را انتخاب کردند. وقتی کسی برای تحقیر ما آمده، نباید انتظار احترام داشته باشد. امشب، شبِ ضعف نبود. شبِ تصمیم بود.
شب که رسید، هوا سنگین و سرد شده بود. چراغهای عمارت یکییکی روشن بودند و فضای خانه حال و هوای مجلس رسمی و پرتنشی به خود گرفته بود. همه منتظر بودند. آنها رسیدند. خاندان میزر با لباسهای فاخر اما چهرههایی گرفته وارد شدند. قدمهایشان آرام بود، اما از همان اول معلوم بود که این آمدن، آمدنی معمولی نیست. هر کدامشان با نگاهی محتاط اطراف را میسنجیدند؛ انگار میخواستند بفهمند اینجا قرار است با احترام روبهرو شوند یا با تحقیر. من در جای خود ایستاده بودم، آرام، صاف، و بیهیچ لرزشی در صدا. مادر کمی کنارم آمد و آهسته گفت: — آمدند. فقط سرم را تکان دادم. هانا نزدیکتر به الکس ایستاد. الکس، بیخبر از سنگینیِ فضای اتاق، نگاهش را به او دوخت و لبخند کوچکش را نگه داشت؛ انگار حضور هانا برایش امنترین چیزِ این شب بود. وقتی خاندان میزر وارد سالن شدند، سکوتی کامل حاکم شد. همه چشمها به من بود. و من، بیآنکه عجلهای داشته باشم، آرام گفتم: — خوش آمدید. دیر کردید.
نگاهم را از جمع برنداشتم و با همان آرامشِ سرد گفتم: — نکند دیر کردن از خصلتهای خانوادگی شماست؟ سکوت، یکباره سنگینتر شد. چند نفر از خاندان میزر جا خوردند. یکیشان لبش را روی هم فشرد. آن یکی نگاهش را دزدید. اما من هنوز همانطور ایستاده بودم؛ بیتکان، با صدایی که نه بلند بود و نه لرزان، فقط برنده بود. مادر در کنارم چیزی نگفت، اما از گوشهی چشم میشد فهمید که او هم از این ضربهی ظریف، بدش نیامده است. پدر اما چهرهاش در هم رفت؛ مشخص بود هنوز دلش نمیخواهد کار به این صراحت پیش برود، ولی دیگر دیر شده بود. الکس، که دست هانا را گرفته بود، با کنجکاوی سرش را کمی کج کرد و به مهمانها نگاه کرد. هانا هم کمی مضطرب شد، اما وقتی متوجه شد الکس کنارش ایستاده، آرامتر شد. یکی از افراد خاندان میزر سعی کرد لبخند بزند و فضا را عادی جلوه دهد، اما آن لبخند بیش از آنکه مؤدبانه باشد، مصنوعی و کمجان بود. من اجازه ندادم رشتهی کلام از دستم خارج شود. — وقتی برای ورود به خانهای دعوت میشوید، انتظار میرود دستکم به زمان احترام بگذارید. لحنم هنوز آرام بود، اما هر کلمهاش مثل تیغ فرود میآمد
من رو به جمعشان، با همان لحن آرام اما گزنده، ادامه دادم: — یا نکند همهتان به قانونشکنی علاقه دارید؟ حتی برادر کوچکتر من هم میداند که قانون، باید رعایت شود… الکس! صدایم در سالن پیچید. الکس که تا آن لحظه با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد، بلافاصله سرش را بالا آورد و با همان لبخند کودکانهاش نگاهم کرد. من آهسته اما واضح ادامه دادم: — تو وقتی دفتر یا میهمانی مهمی داری، باید سرِ وقت بیایی، درست است؟ الکس بیدرنگ سرش را تکان داد و با جدیتِ بچگانهای گفت: — بله، خواهر الیزا. همان یک جمله، از دهان کودکانهی او، از هر اعتراض و توضیحی سنگینتر بود. چند نفر از خاندان میزر نگاهشان را پایین انداختند. یکی از زنانشان اخم کوتاهی کرد، دیگری زیر لب چیزی گفت، اما آنقدر آهسته بود که فقط من لرزشِ دلخوری را در چهرهاش دیدم. مادر، اینبار نتوانست کاملاً بیتفاوت بماند و گوشهی لبش اندکی بالا رفت؛ نه لبخند، نه رضایت کامل، فقط نشانهای از اینکه ضربهی من را فهمیده است. هانا با شنیدن تأیید الکس، ناخودآگاه نرمتر شد و نگاهش را از زمین برداشت. در چشمانش چیزی میان آرامش و تحسین بود. هرنا اما با دقت کامل مرا نگاه میکرد؛ واضح بود که دارد وزنِ کلماتم را میسنجد. من یک قدم جلوتر آمدم و اضافه کردم: — ما اینجا جمع نشدهایم که کسی بینظمیاش را با ادبِ دیگران جبران کند. سکوتی دوباره نشست. اینبار، دیگر همه فهمیده بودند که مجلس از همان ابتدا، با قواعدِ من پیش خواهد رفت. با قواعد من مادرم و تمام زنان سلطه طلب
لبخند آرامی روی لبم نشست و بعد، بیاختیار خندیدم؛ نه از سر شادی، بلکه از آن خندهای که تیغش پشتِ آرامش پنهان است. نگاهم را به مادرم دوختم و گفتم: — درست است، مادر! شما بهعنوان رئیس خانواده حرف درستی زدید. سکوتِ سالن برای لحظهای مطلق شد. چهرهی مادرم اندکی درهم رفت؛ شاید انتظار چنین تأییدی را نداشت، یا شاید از اینکه حرفش را بدون مقاومت پذیرفتم، جا خورده بود. اما من ادامه دادم، اینبار آرامتر و برندهتر: — وقتی کسی نظم را رعایت نمیکند، نباید انتظار داشته باشد در جایگاهی قرار بگیرد که نظم و احترام در آن اصل است. نگاهم کوتاه روی خاندان میزر چرخید، سپس دوباره به مادرم برگشت. — شما دقیقاً چیزی را گفتید که من هم میخواستم روشن شود. هانا سرش را پایین انداخت. الکس، که هنوز با همان معصومیت کودکانه به جمع نگاه میکرد، چیزی از تلخیِ این گفتگو نمیفهمید، اما حس میکرد فضا تغییر کرده است. هرنا، برعکس، با دقت بیشتر به من نگاه کرد؛ انگار حالا بهتر میفهمید که این مجلس صرفاً یک دیدار ساده نیست. من یک قدم عقب رفتم و با لحنی رسمیتر اضافه کردم: — پس اگر شما هم موافقید، از همین ابتدا روشن کنیم که در این خانه، بینظمی و بیاحترامی جایی ندارد. بعد نگاهش را مستقیم گرفتم؛ نه از سر عصبانیت، بلکه از سر تسلط.
مادر با چهرهای برافروخته، ناگهان از جا بلند شد و با لحنی تند گفت: — دیگر بس است. ما با شما وصلت نمیکنیم. سکوت سنگینی بر مجلس افتاد. مادر دیگر حتی زحمت پنهان کردن خشمش را هم به خود نداد؛ صندلیاش را عقب کشید و با حرکتی خشک و عصبی از جا برخاست. من هم لحظهای همانجا ماندم. نگاهها روی من سنگینی میکردند، اما چیزی نگفتم. پدر، که تا آن لحظه خاموش مانده بود، آهسته از جا بلند شد. چهرهاش سرد و بسته بود؛ نه نشانی از مخالفت، نه نشانی از موافقت. هانا کنارم ایستاده بود و من دستش را محکمتر گرفتم. در آن فضای سنگین و خفه، تنها چیزی که برایم اهمیت داشت، همین بود که او را از این آشوب دور کنم. مادر بیآنکه به کسی نگاه کند، به سمت در رفت. من و پدر هم پشت سر او حرکت کردیم. هیچکس چیزی نگفت. و اینگونه، همه با هانا از مجلس خارج شدیم؛ مجلسي که قرار بود آغاز یک پیوند باشد، حالا با خشم و سکوت، به پایان رسیده بود.
خب این داستان یه پارت مخصوص داره شب، آرام و ساکت روی خانه نشسته بود. اتاق پذیرایی کوچک، با نور زرد چراغ نفتی روشن شده بود و سایهی شعلهها روی دیوارهای کاغذدیواریشده میلرزید. در گوشهی اتاق، دو خدمتکار بیصدا ایستاده بودند؛ یکی کنار در، و دیگری نزدیک میز چای. هیچکس حرفی نمیزد، جز نفسهای آرامی که در سکوت اتاق میپیچید. الکس، با دستان کوچکش که کمی به هم فشرده شده بودند، روی صندلی لبهی مبل نشسته بود. پاهایش به زمین نمیرسید. او با کنجکاوی به در نگاه میکرد، چون گفته بودند مهمانی کوچکی در پیش است و او باید با دختری به نام هانا آشنا شود. در باز شد. هانا وارد شد؛ آرام، با قدمهایی کوتاه و حسابشده. لباسش ساده اما مرتب بود و موهایش با دقت جمع شده بود. او هم دقیقاً همان نگاه محتاط و کنجکاو را داشت. خدمتکار کنار در، خیلی آهسته گفت: خدمتکار: «خانم هانا وارد شدند.» خدمتکار دوم سرش را خم کرد و چند قدم عقب رفت تا فاصله را حفظ کند. الکس با دیدن او، کمی از جایش جلو آمد. نگاهش از صورت هانا جدا نمیشد. هانا هم همینطور، برای اولین بار پسر کوچکی را میدید که قرار بود از این پس نامزدش باشد. برای چند لحظه هر دو ساکت ماندند. بعد، الکس خیلی آرام گفت: الکس: «سلام…» هانا پاسخ داد: هانا: «سلام.» الکس انگشتهایش را روی زانویش گذاشت و پرسید: الکس: «تو هانا هستی؟» هانا: «بله. و تو الکس هستی.» الکس: «آره.» باز هم سکوت افتاد. نه از سر ناراحتی، فقط چون هر دو نمیدانستند در چنین دیداری باید چه بگویند. هانا کمی سرش را کج کرد و با صدایی آرام پرسید: هانا: «تو هم مثل من، اولین باره که اینجا میآیی؟» الکس سرش را تکان داد. الکس: «آره. و اولین باره که تو رو میبینم.» هانا نگاهش را از صورت او برنداشت. هانا: «من هم همینطور.» الکس با کمی تردید پرسید: الکس: «پس… ما باید نامزد هم بشیم؟» هانا مکث کرد. واژه برایش سنگین بود، اما پاسخش را با احتیاط داد. هانا: «ظاهراً بله.» الکس آهسته گفت: الکس: «من فکر میکردم نامزد شدن، باید چیز بزرگتری باشه.» هانا: «شاید برای بزرگترها بزرگتر باشد.» (ادامش تو نتیجه)
احساس میکنم هانا بسی کیوته
داستانت فوق العاده است
فقط مگه نگفتی اونا با کت و شلوار هستن
پس چرا توی اسلاید ۱ میگه دامنم رو جمع کردم
نکته ظریفی بود
قسمت آخر رو خیلی دوست داشتم. بخش هانا و الکس😭🫀