شاید داستان؟
سرهتگو،لمونیا،ساعت۶:۰۰ لئو قبل از اینکه ساعت زنگ بزند بیدار شد. در واقع کل شب قبل را نتواسته بود بخوابد. نیاز داشت فکر کند و این چنین کرد. حالا تصمیمش را گرفته بود. «باید هر طور شده بهش بگم، معلوم نیست از این قضیه جون سالم بدر میبرم یا نه، این ممکنه شانس اخرم باشه.» از تخت بیرون آمد و لباس خاکی رنگ ارتش لمونیا را پوشید. پوتین های کهنهاش که واکس حسابی به آنها زده بود تا برق بزنند را به پا کرد. اسلحه و کوله پشتیاش را برداشت. بر چسب روی کوله را خواند:«سرباز،لئو تی سیتو،تاریخ اعزام:۵۲۳۰/۴/۷، محل اعزام:سرهتگو،صحرای شمالی» دست به سیبیل کم پشتش کشید و ان را مرتب کرد.سپس کلاهش را بر سر گذاشت و از خانه بیرون رفت.
در خیابان های سرهتگو جایه سوزن انداختن نبود. این شهرستان کوچک هرگز خیلی شلوغ نمیشد. در حالت عادی هوا چنان گرم بود که اکثر مردم ترجیح میدادند در خانه بمانند. اما آن روز فرق داشت. آن روز قرار بود سربازان پادگان سرهتگو به سمت جبهه های نبرد در شرق اعزام شوند. خیابان پر از مردانی بود که لباس رزم به تن، با خانواده هایشان خداحافظی میکردند. مادران اشک میریختند، پدران زیر لب برای فرزندانشان دعا میکردند، همسران با یکدیگر خداحافظی میکردند. باری تنها کودکان بودند که با تعجب به هیاهوی شهر نگاه میکردند. آنها چیزی از جنگ نمیدانستند،جنگ برای آنها بیگانه بود. لئو با خودش فکر کرد که او هم چیزی زیادی راجب جنگ نمیداند، نمیداند که قرار است با چه چیزی رو به رو شود. به ساعتش نگاه کرد. ساعت ۶:۱۵ بود، با خود فکر کرد:«اتوبوس ها ساعت ۷:۳۰ حرکت میکنن،تا پادگان رب ساعت راه دارم، تا مغازه مونوفسک هم ده دقیقه، خوبه وقت دارم» سپس به سمت خیابان فرعی پیچید.
خیابان فرعی پر از مغازه های مختلف بود. مغازه هایی ویترین هایشان پر از کالا های متفاوت بود. رنگ های درخشان مغازه ها خبر از فروش خوب آنها داشت .بدون شک این خیابان در ژمان صلح از جمعیت پر میشد اما ان روز خالی تر از خالی بود. لئو بی توجه به مغازه ها راهش را ادامه داد، در انتهای خیابان، دقیقا کمی قبل از باغ میسول، رو به روی کافه ای ایستاد. روی شیشه کافه نوشته شده بود:« کافه مونوفسک». لئو وارد کافه شد. پشت پیشخوان پسری با پیشبند مشغول تمیز کردن لیوان ها بود. پسر به لئو نگاه کرد:«لئو!»، لئو به سمت او رفت«حالت چطوره سام؟». آنها همدیگر را در آغوش کشیدند. سام گفت:«میگم، مگه امروز اعزام نمیشی؟» لئو گفت:«چرا،اما هنوز وقت دارم» نفس عمیقی کشید و ادامه داد:«میگم، لیلی اینجاست؟» سام جواب داد:«نه، یه کم قبل از اینکه تو بیای رفت.» «کجا؟» «نمیدونم، گفت زود برمیگرده.» سام به سمت قفسه هایی رفت که در پشت پیشخوان قرار داشت:«اگه باهاش کار داری چرا صبر نمیکنی تا بیاد؟» لئو کمی مردد بود، نگران زمان بود، به ساعتش نگاه کرد، ساعت ۶:۳۵ بود، سر انجام تصمیم گرفت منتظر بماند. پشت یکی از میزها نشست. سام رادیویی قدیمی را که کنار صندوق قرار داشت روشن کرد. گوینده رادیو اخبار صبحگاهی را آغاز کرد:
«شهروندان عزیز! امروز یک هفته از اغاز تهاجم وحشیانه دو کشور مجیک لند و کیو.سی.وای به میهن عزیزمان، لمونیا، میگذرد. تا کنون بیش از پنج هزار نفر از سربازان دلیرمان در جبهه های نبرد جان خود را از دست دادند،سربازان مهاجم با حمله به سه بندر مهم کشورمان در استان صحرای جنوبی انها را اشغال کرده و در حال حاضر در حال حرکت به سمت پایتخت هستند که در جنوب شرقی استان صحرای جنوبی قرار دارد. خبر ها حاکی از آن است که دولت جدایی طلب جنوب که خواهان جدایی سرزمین های جنوبی کشورمان اژ لمونیا است حدود هفت هزار سرباز آموزش دیده در اختیار ارتش های مجیک لند و کیو.سی.وای قرار داده این نیروی ها در حال حرکت به سمت پایتخت هستند. همچنین دو لشکر زرهی متعلق به مجیک لند در حال حرکت به سمت مرکز کشور و شهر «میانک»هستند.نیروی های ما در حال دفاع جانانه از «گارد*»(*:پایتخت لمونیا) هستند. با اینحال احتمال سقوط این شهر وجود دارد، از مرپم خواسته شده که هرچه سریعتر شهر را تخیله کنند.....»
گوینده مکثی کرد و ادامه داد:«و اینک پیام پادشاه،میرز دارا لمون را برایتان قرائت میکنیم: ای مردم عزیز لمونیا! متاسفانه اخر ناامید کنندهای از جنوب به گوش میرسد، اما نترسید! بدانید که ما پیروز این نبرد نابرابریم. خودتان را دستکم نگیرید، همین یکماه پیش بود که ارتش مجهز اوجیا را در کوهستان تختآت شکست دادیم! من از شما میخواهم در این روزگار سخت در کنار همدیگر بمانید. زیرا تنها زمانی میتوانیم اهریمنانی را که به کشورمان تجاوز کرده ان. شکست دهیم که متحد باشیم. بدرود. میرز د لمون....» سام رادیو را خاموش کرد.«اینطور که بوش میاد اوضاع خرابه.» لئو گفت:«مثل اینکه» نکاهی به ساعتش انداخت. از سر جایش بلند شد. گفت:«خب، من کم کم باید برم» سام یکبار دیگر او را در آغوش کشید«بدرود داداش، اگه بمیری نمیبخشمت».قطره اشکی از چشمان سام پایین چکید. لئو خندید:«هه! من و مرگ؟ بچه شدی؟» اشک های سام را پاک کرد«من هنوز کلی کار ناتموم اینجا دارم، وقت ندارم بمیرم» سام خندید. لئو با او خداحافظی کرد و از کافه مونوفسک بیرون آمد. به تابلوی کافه و سام که در آستانه در ایستاده بود نگاه کرد. با خودش فکر کرد:«شاید اخرین باری باشه که میبینمشون....»
لئو به سمت پایانه اتوبوس رانی سرهتگو رفت. قرار بود چهار اتوبوس صبح ان روز سرهتگو را به سمت جبهه های نبرد در اطراف گارد ترک کنند. کیوسیوایی ها تا نزدیک های شهر رسیده بودند. آمار ها میگفتند که بزودی جلوتر هم میایند، پس ارتش تمرکز خود را بر حفظ گارد گذاشته بود. گرچه این شهر دیگر به عنوان پایتخت استفاده نمیشد و اکنون پادشاه و وزیران در لیفاکس ساکن بودند، اما این شهر هنوز اهمیت بسیاری داشت. اینها تمام چیزی یود که لئو میدانست. وارد پایانه شد. در پایانه اتوبوس رانی جایه سوزن انداختن نبود. صد ها سرباز و خانواده هایشان ان روز در انجا حضور داشتند. لئو بلیتش را نگاه کرد.«لئو لمون، اتوبوس سه، صندلی هشت ردیف پنج» به سمت اتوبوس سه حرکت کرد، روی پله های اتوبوس ایستاد،برگشت و به جمعیت نگاه کرد:«خب، فکر کنم هیچکس برای گفتن بدرود نیومده باشه» همان لحظه بود که او را دید. اول فکر کرد اشتباه کرده، اما نه، او را با هیچکس اشتباه نمیگرفت.
مو ها قهوه ای کوتاه، چشم های مشکی. لئو زیر لب گفت:«لیلی...» از پله اتوبوس پایین امد.«هی، ببخشید میشه اینو چند دقه نگه دارید؟» کوله اش رو به سمت یکی از سربازان پرت کرد.سرباز گفت:«هی اقا کجا میری؟.....» اما لئو صدای او را نمیشنید. از وسط جمعیت به سمت لیلی رفت. لیلی داشت از پایانه خارج میشد. لئو سریعتر حرکت کرد،«هی ببخشید، میشه برید کنار؟.... معذرت میخوام....». لیلی کنار خیابون ایستاد. دستش را برای تاکسی ای بلند کرد. لئو دیگه حتی معذرت خواهی هم نمیکرد. همه را با تنه کنار میزد. تاکسی ایستاد. لیلی درب عقب ماشین را باز کرد. صدایی در ذهن لئو گفت:« دیگه دیره....» «نه!». لئو فریاد زد. فریادی از سر ناامیدی. فریادش فریاد کسی بود که در زیر اوار،اخرین تلاش خود برای کمک خواستن انجام میدهد. «لیلییی!» لیلی سرجایش خشک شد. به سرعت برگشت. «لئو..؟» در میان جمعیت به دنبال لئو گشت. اما در میان ضلوغی جمعیت نتوانست او را پیدا کند. راننده تاکسی گفت:«ببخشید خانم، میشه تصمیمتون رو بگیرید؟ سوار میشید یا نه؟» لیلی به اهمیت نداد، مطمئن بود صدای لئو را شنیده.... لئو یکبار دیگه فریاد زد.«لیلی! صبر کن....» اینبار لیلی توانست او را پیدا کند.به سمت راننده برگشت:«ببخشید اقا، نظرم عوض شد، سوار نمیشم» سپس در تاکسی را بست و راننده را با این پرسش که دقیقا چیشد؟ تنها گذاشت. لئو به یک نفر دیگر هم تنه زد و سر انجام به لیلی رسید. لیلی گفت:«لئو! حالت خوبه؟» «اره اره، فقط یه کم دویدم» «شانس اوردی صداتو شنیدم... ببینم تو اینجا چیکار میکنی؟» لئو به لباس سربازی اش اشاره کرد و گفت:«خب، دارم اعزام میشم» لیلی گفت:« واقعا؟ من خبر نداشتم...» «خب اره، راستش خیلی یهویی شد....... تو اینجا چیکار میکنی؟ قبل از اینجا رفتم کافه، شام بهم گفت رفتی بیرون، فکر نمیکردم اینجا باشی» «برادر یکی از دوستام امروز به جنگ اعزام میشه، اومده بودم تا دوستم تنها نباشه. اونا خودشون برگشتن، میخواستن منم با خودشون ببرن که قبول نکردم، بعدشم خواستم سوار تاکسی بشم که تورو دیدم.» لیلی مکث کرد، سپس پرسید:« حالا چیشده که عین دیوونه ها دویدی سمت من؟» لئو گفت:«ام... چیزه... اممم.. خب، راستش میخواستم باهات صحبت کنم، وقت داری؟» لیلی گفت:«اره، مشکلی نیست» لئو گفت:« خوبه، پس دنبالم بیا»
کنار پایانه اتوبوس رانی پارک کوچکی قرار داشت. لئو و لیلی پاذ پارک شدن. بچه ها بازی میکردند. پروانه ها بر روی گل ها پرواز میکردند. گربه ای زیر غفتاب صبحگاهی چرت میزد. فضای پارک باعث میشد ادم به راحتی فراموش کند که همین بغل تعداد زیادی در حال رهسپار شدن به سوی جنگ خانمان سوزی هستند.... لیلی و لئو بر روی نیمکتی نشستند. لیلی گفت:«خب، چی میخواستی بگی؟» لئو گفت:«خب، راستش، چیزه، اهم، یعنی..... امممم، والا......» لیلی با تعجب به لئو نگاه کرد. لئو سکوت کرد. نفس عمیقی کشید. با خود گفت:«فقط بهش بگو...» «لیلی، من دوست دارم» لیلی جا خورد. انتظار این اعتراف ناگهانی رو نداشت. به لئو نگاه کرد که حالا مانند لبو سرخ شده بود. لئو به زمین چشم دوخته بود، شروع به صحبت کردن کرد، انگار مشکل ترین کلمات همان کلمات اول بودند. «راستش خیلی وقته ازت خوشم میاد، ولی خب هیچوقت فرصت نمیشد بهت بگم، البته دروغ چرا، فرصت هم بود، ولی خجالت میکشیدم، همین الانم که دارم اینا رو میگم چیزی نمونده قلبم بیاد تو دهنم. نمیدونم شاید اگه قرار نبود اعزام بشم هیچوقت بهت نمیگفتم، ولی وقتی فهمیدم ممکنه دیگه برنگردم، تصمیم گرفنم بهت بگم، میدونی؟ اخه اگه بدون اینکه بهت بگم میمردم خیلی حرص میخوردم.» لئو به لیلی نگاه کرد، لیلی به گلی که در باغچه مقابل بود خیره شده بود و هیچی نمیگفت. لئو:« میخوام ازت بپرسم حست به من چیه؟ تو هم از من خوشت میاد؟.... ممونم میشم اگه همین الان جواب بدی، اخه میدونی چوپ وقت ندارم...... و اینکه نمیخواد نگران این باشی که قلبمو بشکونی، چون خب من دار......» لئو نتوانست ادامه بدهد. لب های لیلی به او اجازه نداد. لئو احساس کرد ممکن است همین الان منفجر شود. تمام بدنش فلج شده بود، نمیدانست باید چیکار کند. صدای د گوشه سرش گفت:« شاید همینم بهتر باشه..... کاری نکن...» لئو ارام چشم هایش را بست.
لیلی ارام از لئو جدا شد. «این جواب من به سوالت بود؟» لئو احساس کسی را داشت که مقدار زیادی ماده مخدر مصرف کرده باشد. ارام گفت:«فکر کنم این بهترین جواب ممکن بود» لیلی ناگهان شروع به گریه کرد. لئو دست پاچه شد، نمیفهمید دقیقا چه اتفاقی افتاده. لیلی با هق هق گفت:« این همه وقت، این همه وقت تو هم منو دوست داشتی و گذاشتی زمانی اینو بهم بگی که داری میری جنگ؟» لئو سکوت کرد. لیلی ادامه داد:« تو خیلی خودخواهی...... حالا..حالا با خیال راحت میری و میمیری، ولی من چی؟ من تا ته این جنگ لعنتی هر ثانیه نگرانم که نکنه یه بلایی سرت بیاد» لیلی خواست بلند شود اما نتواست، تعادلش از دست داد و در اغوش لئو افتاد. «چرا؟ چرا گذاشتی بفهمم دوستم داری؟» لئو کمی مکث کرد، سپس گفت:«هی، کی گفته من قصد دارم بمیرم؟، اوه نه، من اصلا قصد مردن ندارم، مخصوصا حالا که فهمیدم همچین فرشته کوچولو ای اینجا منتظرمه.» لیلی ارام گفت:«قول میدی؟..» لئو گفت:« قول میدم.»
جلوی اتوبوس شماره سه لیلی یکبار لئو را محکم در اغوش کشید. «یادت باشه اگه اتفاقی برات بیفته هیچوقت نمیبخشمت.» لئو لبخند زد.«نگران نباش» لیلی اشک گوشه چشمش را پاک کرد. «بدرود....» «بدرود....» لئو وسایلش را برداشت و به سمت صندلی اش حرکت کرد. همین که نشست اتوبوس به راه افتاد.لئو از پنجره بیرون را نگاه کرد. جمعیت زیادی به رفتن اتوبوس چشم دوخته بودند. یه لیلی نگاه کرد. برایش دست تکان داد. لیلی هم در جواب همین کار را کرد. سر انجام اتوبوش از شهر خارج شد. هر یک از سربازان یه گوشه ای خیره شده بودند. یکی به سقف یکی به صندلی ، یکی به پنجره. مسئول اتوبوس وقتی به سربازان نگاه کرد گفت:«زرشک! این چه وضع روحیست؟» نواری از کیفش بیرون اورد و به شاگرد اتوبوس داد« ای پسر! اینو بذار یه کم دلمون وا شه» پسرک نچار داخل دستگاه گذاشت. موسیقی شروع شد:
یک روز از خواب برخاستم اه بدرود ای زیبا! اه بدرود ای زیبا! اه بدرود ای زیبا! یک روز از خواب برخاستم، دشمن همه جا را گرفته بود! ای پارتیزان مرا با خود ببر، زیرا مرگ را نزدیک میبینم! و اگر به عنوان یک پارتیزان کشته شدم، تو باید مرا بر سر کوهی به خاک بسپاری! زیر سایه گلی زیبا، و انان که از قبر گذر میکنند میگویند: « چه گل زیبایی!» اه بدرود ای زیبا! اه بدرود ای زیبا! اه بدرود ای زیبا!
اینم از این. خب این بود داستان ما. امیدوارم خوشتون اومده باشه. مرسی از ناظر محترمی که تایید میکنه...... (اگه مشکل داشت بگید ویرایشش کنم) فعلا همین یه قسمت رو نوشتم، برای قسمت های بعدی ایده دارم. اگه استقبال بشه میذارم 🍺 اما تا اون موقع...... بدرود!
وای خیلی خوب بوددد🛐
پارت بعدی رو کی میزاری؟
چه سوال قشنگی.
نمیدونم👍🍺
عالیه🤡
عالی بوددد
ولی آهنگش🛐
ممنونم🍺