دورود!خب من بازم با یه داستان برگشتم. قبل از اینکه بریم برای خود داستان فکر کردم لازمه یه سری توضیح بدم:۱- این داستان در ادامه «داستان بدرود ای زیبا!» نوشته شده.۲-قصد دارم هر قسمت رو یه طوری بنویسم که بتونه همزمان یه داستان واحد باشه، هم در کنار بقیه یه داستان کامل رو روایت کنه.۳-به دلیل تنبلی من ممکنه قسمت ها خیلی زود منتشر نشن مثلا نوشتن «بدرود ای زیبا!» دو هفته طول کشید! گرچه حالا که شما منتظرید سعی میکنم سریعتر بذارم 👍۴-امیدوارم از داستان لذت ببرید!
لیفاکس، لمونیا، ساختمان شورای نقشه برداری دولت لمونیا.اتاق جنگ موقت ارتش پادشاهی لمونیا. افتاب هنوز طلوع نکرده بود که خودروی مشکی رنگی روی به روی اتاق جنگ موقت ایستاد. ساختمانی که پیش از این مسئولیت تهیه و چاپ نقشه های جغرافیایی را به عهده داشت، حالا با نزدیک شدن سقوط گارد، نقش اتاق جنگ موقت را بر عهده گرفته بود. نخست وزیر،یاکوب پوکا، از ماشین پیاده شد و به سمت ساختمان رفت. از میان نگهبانان رد شد و به زیرزمین رفت. پشت در سرداب ساختمان ایستاد. به ساعتش نگاه کرد. سپس وارد شد. درون اتاق، میزی بزرگ چوبی قرار داده بودند، دور ان سیزده صندلی وجود داشت که در ان لحظه یازده تایشان پر بود. «درست به موقع رسیدی.»نخست وزیر به رییس ارتش پادشاهی لمونیا نگاه کرد. «خوبه»، سپس بر روی یکی از صندلی های خالی نشست. کمی مکث کرد، پرسید:«پادشاه نیومده؟»، وزیر نفت و صنایع نفتی گفت:« گویا یه کاری براشون پیش اومده، پیام دادن و گفتن دیرتر میان». نخست وزیر سیگاری روشن کرد:«خب پس برای ایشون صبر میکنیم». سپس به سمت فرمانده لشکر شیردال برگشت و گفت:« از جبهه های غرب چه خبر فرمانده؟» فرمانده لشکر شیردال گفت:«متاسفانه اخبار خوبی نداریم، دو لشکر زرهی دارن به سمت مرکز کشور میرن،نیرو های ما سعی کردن جلوشونو بگیرن اما فعلا که موفق نبودن.»
صدای باز شدن در امد. همه به سوی در برگشتند. پادشاه وارد شده بود. تمام وزیران و فرماندهان از جایشان بلند شدند. دارا بر روی اخرین صندلی باقی مانده در بالای میز نشست. نخست وزیر پادشاه را ورنداز کرد. پسری ۲۵ ساله، با مو های مشکی که مدتی بود اصلاح نشده بودند، ریش و سیبیلی کوتاه داشت و زخمی کهنهای بالای چشم چپش بود. لباس نظامی ساده و خاکی رنگی پوشیده بود که چند مدال بروی ان وجود داشت،«مدال شجاعت در نبرد» و «مدال استراتژیست برتر» دارا مدتی سکوت کرد، سپس به سمت نخست چرخید و گفت:« جناب وزیر، دیگه از اون سیگار ها دارید؟»
وزیر سیگاری به پادشاه داد. دارا سیگار را روشن کرد. «گزارش وضعیت» وزیر دفاع شروع به خواندن متن گزارش کرد:«ارتش های متخاصم تا به این لحظه ۸۰ کیلومتر در خاک لمونیا پیشروی کرده اند.سه بندر شرقی و همچنین دو پالایشگاه بزرگ نفت را تصرف کرده اند. چهار لشکر زرهی متشکل از تانک ها و نفربر ها در حال حرکت به سوی میانک هستند. همچنین توپخانه مجهز مجیکلند در حال حرکت به سمت گارد هستند. نیرو های جدایی طلب شرقی نیز با ارسال سربازان خود به مناطق درگیری به دشمنان کمک میکنند...» دارا دستش را بلند کرد و گفت:«کافیه». وزیر دفاع ساکت شد. دارا ادامه داد:« پس اوضاع خرابه.» یکی از فرمانده هان گفت:«اختیار دارین قربان، خراب برای یک دقهشه» وزیر دفاع گفت:« قربان ما باید هرچه زودتر نیرو هامون رو در میانک مستقر کنیم، اگه میانک سقوط کنه دیگه نمیشه مقاومت کرد.» دارا گفت:« نیازی به این کار نیست» فرماندهان و وزیران با تعجب او را نگاه کردند، یکی از فرماندهان گفت:« اما قربان...» دارا به سمت وزیر دفاع برگشت:« ببینم گفتی لشکر زرهی اره؟» «بله، قربان» دارا به صندلی اش تکیه داد،« پس من به شما میگم که اونها هیچوقت به میانک نمیرسند.» وزیر دفاع گفت:« اما قربان میتونم بپرسم روی چه حساب؟»، دارا پکی به سیگارش زد،« بیینم فکر کنم همه ما داخل مدرسه جغارفیای لمونیا رو خوندیم؟ درسته؟»
وزیران و فرماندهان با تعجب او را نگاه کردند،«بله هممون خوندیمش» «خوبه، پس حالا که همهی ما اون کناب رو خوندیم، کسی هست که به من بگه بخش اعظم استان های صحرای شمالی و جنوبی رو چی تشکیل میده؟» « یه بیابون بزرگ» « درسته، یه بیابون بزرگ بدون اب، بدون گیاه،بدون غذا و مهم تر از همه بدون سوخت.» دارا به فرماندهان و وزرایش نگاه کرد:« متوجه شدین؟ اونا دارن با چهارتا لشکر زرهی از وسط بیابونی عبور میکنن که هیچ سوختی نداره، چهارتا لشکر زرهی مصرف سوخت بالایی دارن. داخل شرق تا کیلومتر ها تنها منبع سوخت پالایشگاه های شرق کشوره، وقتی وارد بیابون بشن، ما فقط باید دسترسی اونها به سوخت رو قطع کنیم، اینجوری تمام اون تانک ها تو شن گیر میکنن» وزیر دفاع گفت:« شرمنده قربان، باید یاد اوری کنم که اونها سوخت جدا همراه خودشون میبرن، در ضمن، ما چجوری قراره دسترسی اونها به سوخت رو قطع کنیم؟» دارا گفت:« شما ادم باهوشی هستید جناب وزیر، اما من برای هردوتا سوالتون جواب دارم، اگه اجازه بدید اول جواب دوم رو میگم:ما باید پالایشگاه های خودمون در شرق رو نابود کنیم»
سکوت زیرزمین را فرا گرفت. سر انجام فرمانده ارتش گفت:« جسارتا عالیجناب..... ایا حالتان خوب است؟»«بله، خوبم،چطور؟» «اخر شما همین الان دستور دادید به پالایشگاه هایی حمله کنیم که ۶۰ درصد از اقتصاد لمونیا را تامین میکنند!» دارا گفت:«چاره دیگهای نداریم، اگه اون پالایشگاه ها رو از بین نبریم ارتش مجیکلند میانک رو میگیره و بعدش دیگه کار تمومه.» وزیر نفت گفت:«اما.... اما قربان، بعدش چیه؟» دارا گفت:«خب، اجه این نبرد رو پیروز شدیم بهترش رو میسازیم، و اگه شکست خوردیم....... فرق چندانی نمیکنه، مگه نه؟» فرمانده ارتش گفت:«اصلا چجوری میخوایم به اون پالایشگاه ها حمله کنیم؟ اونا تو عمق زمین های اشغال شده قرار دارند، تازه فاصله شون هم از همدیگه زیاده. واسه همین نمیتونیم تو یه حمله هر سه تا شون رو نابود کنیم.» دارا گفت:«خب سوال خوبیه، اما قبلش....» رو به وزیر دفاع ادامه داد:«ببینم این مجیکلندیا هیچ ضد هواییای همراه خودشون اوردن؟» وزیر پاسخ داد:«نه،طبق اخبار رسیده از جاسوسان ما در جنوب، اونا ضد هوایی ندارن.» فرمانده ارتش گفت:«نیازی هم ندارن، ما که هواپیما نداریم» دارا لبخند زد:«کی گفته نداریم؟» تمام اتاق با تعجب به سمت او برگشتند «اقایان، فکر کنم وقتشه که یه چیزی رو نشونتون بدم.»
دارا از سر جایش بلند شد «همراه من بیایید اقایان» انها از ساختمان بیرون امدند. ماشین هایشان در یک صف رو به روی ساختمان پارک شده بودند. دارا در اولین ماشین نشست. به راننده گفت:«پروژه خفاش». ++++++++++ حدود یک ساعت بعد ماشین ها. رو به روی یک مقر نظامی متوقف شدند. از ماشین ها پیاده شدند.دارا تابلوی ورودی مقر را خواند.«به پایگاه ۸۸۴ خوش امدید اقایان» وزیر دفاع گفت:«پایگاه ۸۸۴؟ همچین پایگاهی نداریم..... یا نباید داشته باشیم، این پایگاه تو اسناد وزرات دفاع نیست.» دارا گفت:«طبیعیه، این یه پایگاه سریه، خود منم تازه دو ماهه از وجودش خبر دارم. کمونیست ها ساخته بودنش» وزیر دفاع گفت:« اما اینجا چیکار میکردن؟» «خب شاید بهتر باشه خودتون بیایید ببینید!» و وارد پایگاه شد. به سمت دروازه رفت، نگهبان ورودی با دیدن او دروازه را باز کرد.از دروازه گذشت و به سمت سوله بزرگی حرکت کرد. چهار نگهبان از سوله محافظت میکردند. با نزدیک شدن به پایگاه سرنگهبان اسلحه خود را به سمت انها گرفت:«ایست، کیستید؟» «میرز دارا لمون، پادشاه لمونیا» «اسم شب؟» «مجیکلندیا بو هاپوی مرده میدن!» نگهبان اسلحه را پایین اورد:«هویتتون تایید میشه، خوش امدید سرورم» دارا گفت:«در رو باز کنید» نگهبان دستور داد:«در رو باز کنید، پادشاه میخوان از پروژه دیدن کنند». یکی از نگهبانان به سمت در ورودی رفت، بر روی در صفحه کنترلی قرار داشت. نگهبان رمزی را وارد کرد و دکمه تایید را زد. غررررررررررررررررررررر! در با صدای بلندی شروع باز شدن کرد.غیژژژژژژژژژژژژژژژژ! در متوقف شد. دارا گفت:«دنبال من بیایید.» داخل سوله به تنها دو چراغ روشن بود که نورشان را بروی جسم بزرگی میانداختند. روی ان جسم پارچهی بزرگ سیاه رنگی کشیده بودند. دو سرباز هم درون سوله از ان محافظت میکردند. دارا کنار جسم ایستاد، سپس شروع به صحبت کرد:«حدودا دو ماه پیش، یه روز که داشتیم اسناد مربوط به کمونیست ها رو بررسی میکردیم، یه گزارش از یه پروژه محرمانه پیدا کردیم، اونجا بود که از وجود این پایگاه مطلع شدیم، پایگاه ۸۸۴ به طور اختصاصی برای اون پروژه ساخته شده و تعداد بسیار محدودی از وجودش خبر دارن.» وزیر دفاع:«جسارتا قربان، کدوم پروژه؟» دارا لبخند زد:« همین که جلوته اقای وزیر» به سمت سربازان برگشت«برش دارید».
سربازان پارچه را پایین کشیدند. زیر ان هواپیمایی قرار داشت. رنگش سیاه بود، به سیاهی شب. نخست وزیر نمیدانست چرا با دیدن ان هواپیما یک لحظه ترسید، گویی هواپیما با او صحبت میکرد«من میخوام بک+شم......» نفس ها در سینه حبس شد. وزیر دفاع پرسید:« این دیگه چیه؟» دارا گفت:«پروژه محرمانه ملی تولید هواپیمای جنگنده، یا اونطور که تو اسناد محرمانه ازش یاد میکنن،« پروژه خفاش».» دارا ادامه داد:«کمونیست ها میخواستن یه هواپیما بسازن چون از وابسته بودن به لانگ ایلند ناراضی بودن، اینه که خفاش رو شروع کردن، وقتی انقلاب پیروز شد هواپیما تقریبا تکمیل شده بود. بعد از اینکه پیداش کردیم شروع کردیم روش کار کردن، همه تست های پروازی رو با موفقیت پشت سر گذاشته، و مفتخرم بگم الان عملیاتیه» نخست وزیر گفت:« پس نقشه اینه، اگه با هواپیما حمله کنیم مجیکلندیا غافلگیر میشن چون از وجود این هواپیما خبر ندارن، و نمیتونن در برارش دفاع کنن چون هیچ ضد هوایی با خودشون نیوردن، بعد از اینکه پالایشگاه ها از کار بیفتن بدون سوخت تو بیابون گیر میکنن و میمیرن.» دارا لبخند زد:«دقیقا جناب وزیر» وزیر دفاع گفت:«اما.. اما این کار خیلی خطرناکه، تازه ما خلبان نداریم! چجوری میخواین هواپیما رو بلند کنید؟ مهماتش رو از کجا میارید؟» دارا به سوی او برگشت:«فکر میکنید من به این ها فکر نکردم؟ الان دو ماه هست خلبانان ما زیر نظر تکنسین های بیگ ایلندی در حال اموزش دیدن هستن، و راجب مهمات هم باید بگم کمونیست اون ها رو هم ساختن، بمب هایی رو از روی نسخه های لانگ ایلندی موجود ساختن.» سپس مکثی کرد و ادامه داد:«راجب خطرناک بودن عملیات، متاسفانه این در حال حاضر تنها شانس ماعه برای به دشمن ضربه سختی بزنیم و از بیشتر کشته شدن سربازانمون جلوگیری کنیم، پس باید ریسک کنیم، اگه موفق بشیم، برنده این نبرد ماییم، و اگه شکست بخوریم، شرایطمون خیلی فرق نمیکنه.»
دارا نفس عمیقی کشید،ادامه داد:«بزودی قراره این عملیات رو انجام بدیم، ازم حمایت میکنید اقایون؟» سکوت سوله را فراگرفت. وزیران و فرماندهان در سکوت به یکدیگر نگاه میکردند. دارا اخم هایش را در هم کشید، زیر لب گفت:«خب، اگه با این طرح موافق نیس......»«من موافقم». همه به سوی صاحب صدا برگشتند، نخست وزیر یک قدم جلو امد«همونطور که پادشاه گفتند، ما بدون این طرح هم در حال سقوطیم، اگه این طرح شکست بخوره وضعمون فرقی نمیکنه، ولی اگه پیروز بشه، ما برنده این نبردیم.» نخست وزیر مکث کرد، سپس ادامه داد:«حالا من از شما میپرسم اقایون....»فریاد زد:«کی برای دفاع از لمونیا امادست؟؟» صدای فریاد ها بلند شد:«من!» «پس بیایید دستتون رو بذارید رو دست من و تکرار کنید.» به سمت دارا برگشت:«اول شما پادشاه» دارا خندید، دستش را روی دست نخست وزیر گذاشت، باقی حاضران نیز چنین کردند، تنها وزیر دفاع چند تعلل کرد،اما اون نیز دستش را روی دست نخست وزیر گذاشت. «حالا بعد من تکرار کنید،ما فرزندان لمونیا»«ما فرزندان لمونیا» « تای پای جان در دفاع از این خاک رزم خواهیم کرد!»«تای پای جان در دفاع از این خاک رزم خواهیم کرد!»«شرم بر ما اگر چنین نکنیم! بریده باد دستی که در دفاع از لمونیا شمشیر نکشد! مرده باد جانی که در راه لمونیا فدا نشود!»«شرم بر ما اگر چنین نکنیم! بریده باد دستی که در دفاع از لمونیا شمشیر نکشد! مرده باد جانی که در راه لمونیا فدا نشود!»«زنده باد، لمونیا!» طنین صدایشان سوله را لرزاند«زنده باد لمونیا!»، دارا ارام در گوش نخست وزیر گفت:«ممنونم» نخست وزیر چشمکی زد:«کاری نکردم»، دارا خندید، سپس رو به فرماندهان و وزیران گفت:«خب دوستان! شادی بسه! بیایید بریم که کلی کار داریم!» سپس به سمت در خروجی سوله حرکت کرد،باقی افراد پشت سر او رفتند، همه جژ نخست وزیر، او ایستاده بود و رفتن انها را تماشا میکرد، صدای دارا را میشنید که داشت با وزیر دفاع صحبت میکرد«ببینم جناب وزیر گفتید ارایش نیرو های دشمن به چه صورته؟......» نخست وزیر لبخند زد، به سربازی که داشت پارچهی سیاه را دوباره بر روی هواپیما میکشید گفت:« صبر کن»، ارام به هواپیما نزدیک شد، دستی بر روی بدنه ان کشید، زیر لب به هواپیما گفت:«ناامیدمون نکن.» به سرباز اشاره ای کرد تا پارچه را بر روی هواپیما بکشد، سپس از سوله خارج شد.
خب این از این! امیدوارم خوشتون اومده باشه. شرمنده اگه دیر شد. تازه پارت بعدی(اگه در کار باشه) از اینم دیرتر منتشر میشه چون یه هفته نیستم👍 ناظر جان اگه نکتهای بود به ما گوشزد کن👍 تا پست بعد، بدرود!
عالییی
داستان خیلی قشنگی بود لذت بردم نمیدونم چجور بگم عالی بود🤧