پارت های قبل توی پروفم هستند...
نانسی لبخندی زد، اما بعد لبخند روی لب هایش خشک شد و بلند شد و رفت جلوی پنجره و گفت:« من چی؟ من حیله گرم؟ اصلا این حیله گر چی هست؟!» ماریانا رفت و کنار او ایستاد و گفت:« ما چیز خیلی زیادی راجع به حیله گر ها نمیدونیم چون آخرین حیله گر بیش از پانصد سال پیش دیده شد که با توجه به تحقیقات تارا اون از اجداد تو بود ولی بعد او دیگر هیچ حیله گری دیده نشد. از اون موقع همه فکر میکردند که به اصطلاح حیله گرها منقرض شدند و اسم این نوع از میلیس ها رفت توی دسته منقرض شده ها، از طرفی خیلی از میلیس ها بودند که از انواع کمیاب بودند و سازمان مجمع میلیس گفته بود که این دسته از میلیس ها رو به انقراض هستند و میلیسترناد هم پر از چنین دانش آموز هایی هست و ما فکر کردیم که شاید تو چون نواده آخرین حیله گر هستی یک حیله گر باشی البته تو یک دورگه ای چون از خاندان پدری یک خون آشامی و ما به کمک خانم رولینگ سرنخ را جوری برای تو پنهان کردیم که اگر حیله گر بودی آن را پیدا میکردی و خوب الان تو با توجه به الهام هایی که بهت شد هم یک حیله گری، یعنی اولین حیله گر در پانصد سال اخیر.»
نانسی که تعجب کرده بود گفت:« یا گربه فیل گردن دراز! الان شدم یک گونه آدم کمیاب!!!» فلور خندید و گفت:« گربه فیل گردن دراز دیگه چیه؟» نانسی خندید و گفت:« تیکه کلام برادر کوچکم بود، هروقت تعجب میکنه میگه. راستی نگفتید حیله گرها چیکار میکنن.» تارا گفت:« دقیقا همون چیزی که برات اتفاق افتاد. تو استعداد خاصی در نویسندگی داری احتمالا و چیز هایی که مینویسی خاص هستند، دقیقا نمیدونم چجوری ولی خاص هستند؛ البته تو با لمس یکسری کلمات یک سری کلمات رو میبینی البته توی کتابی که خوندم میگفت احتمالش هست اون کلمه ای که میبینی قسمتی از واقعه ای مهم در گذشته یا آینده باشه که ممکنه یک آدم یا یک مکانی رو هم نسبت به اون واقعه ببینی. خوب من همینقدر میدونستم.»
.» لونا که تعجب کرده بود از اطلاعات زیاد تارا، گفت:« خوب کسی هم چیز بیشتری نمیدونه والا.» نانسی در فکر غرق شده بود و به پنجره خیره شده بود. لونا به سوفی نگاه کرد و آرام در گوش او چیزی گفت؛ سوفی هم به نانسی خیره شد و اخم کرد. نانسی سرش را گرفت و برگشت و به سوفی گفت:« نکن... عه... تو اینجوری میکنی ذهنمو؟!» سوفی با شیطنت گفت:« یه لحظه وایستا.» نانسی اخم کرد و ناگهان چشمانش گرد شد و گفت:« نه سوفی نه!» سوفی که شوکه شده بود، پاشد و رفت نانسی رو بغل کرد و گفت:« ما دوست تو میمونیم تا ابد و هر وقت که به کمک نیاز داشتی بدون ما هستیم و ما نمیزاریم که تنها بشی و مطمئن باش دیگه تنهایی رو نمیبینی.»
نانسی که بغض کرده بود گفت:« خیلی خوب نیست که از قدرت سوءاستفاده میکنی عزیزم.» سوفی گفت:« لا اقل تونستم بهت بگم تنها نیستی و میتونم ثابت کنم.» و به بقیه نگاه کرد؛ بچه ها یکی یکی آمدند و نانسی را بغل کردند. قطره اشکی از چشمان نانسی پایین غلتید، گفت:« ممنونم، واقعا ممنونم.» استلا گفت:« تو همیشه حیله گر کمیاب ما میمونی.» لونا گفت:« و البته کسی که اتاق ما رو تکمیل کرد.» و همه خندیدند. ناگهان صدای در زدن آمد. نانسی سریع اشک هایش را پاک کرد و فلور پرید و رفت در را باز کرد. فلور پرسید:« شما؟!»
صدای زنی از پشت در گفت:« خانم پارکر هستم. بدویید بیاید بیرون وقت شامه.» فلور در را باز کرد و بچه ها رفتند بیرون. خانم پارکر سیاه پوست بود و قد بلند و موهای مشکی بلند و بافته شده داشت. تارا از پشت نانسی آمد و رو به خانم پارکر گفت:« خانم پارکر، این نانسی میلسونه.» خانم پارکر دستش را جلو برد و با لبخند گفت:« نانسی من پارکر هستم مشاور مدرسه.» نانسی گفت:« از آشناییتون خوشوقتم خانم پارکر.» خانم پارکر هم با یک لبخند جواب او را داد.
لطفا پارت بعدی رو سریع بزارررررر🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏
خیلی داستانت جذابههههههه✨✨✨✨✨✨💞💞💞
مرسی عزیزم حتماااااا الان هم توی صف بررسیه🫶🏻✨
خواهشششششش ✨✨🪷🌸🕊💖💖
مرسییییییییییییی
خواهششش✨✨✨✨✨✨✨✨✨🌸🌸🌸🌸🌸