پارت های قبل توی پروفایلم هست البته اسم رو تغییر دادم درواقع ادامه همون دوستی نفرین شدگان هست ولی اسم تغییر کرده
استلا دست نانسی را گرفت تا او را ببرد به کلبه کرین ها، نانسی دستش را تکان داد و گفت:« من نمیام چون حالم خوبه.» استلا اخم کرد و گفت:« مثل گچ سفید شدی و دستت هم یخ کرده اون وقت برای من ناز میکنی و میگی که حالم خوبه.» نانسی دستش را کشید و چند پله بالا رفت و گفت:« چرا خانم پارکر لونا رو برد؟ چرا لونا با روبی مشکل داره؟ تا اینها رو بهم نگی و ندونم چرا لونا رو بردن اتاق مشاوره باهات هیچ جا نمیام.» استلا اهی کشید و همان جا روی پله ها نشست. بعد سرش را میان دستانش گرفت و گفت:« پارسال روبی و لونا خیلی صمیمی بودند در حدی که میشد گفت ما سه تا و رابین دوست های صمیمی هم بودیم، اما اوایل سال یک اتفاق هایی افتاد که باعث شد لونا از دست روبی ناراحت بشود و دوستی قدیمیشون بهم بخوره و بچه ها هم چون دوست لونا بودند با روبی قهر کردند. البته... من قهر نکردم چون... چون که من دوست روبی هم بودم و میدونستم این فقط یک سوء تفاهم هست و میخواستم درستش کنم ولی هر دو طرف میخواستن من با اون یکی نباشم چون از دست هم عصبانی بودند و... الان فقط میدونم بدبخت شدیم چون وقتی خانم پارکر یا هر معلم دیگه ای وارد رابطه دوستانه بچه ها میشوند بعدش همه چیز خراب میشه. مگر اینکه اون دوتا خوب کارشون رو انجام بدهندکه بعید میدونم همه چی درست بشه و احتمالا اوضاع از این هم خراب تر میشه.»
نانسی رفت کنار استلا نشست و گفت:« تو سعیت رو کردی. الان فقط باید بزاری تا خودشون موضوع رو حل کنند، من مطمئنم همه چیز درست میشه.» استلا خیلی ناگهانی پاشد و گفت:« باید به بچه ها بگیم.» بعد دست نانسی را گرفت و دویدند به سمت طبقه 31 و اتاق تارا و ماریانا و سوفی. استلا و نانسی تا به اتاق 31 رسیدند شروع کردند به دیوانه وار در زدن، تارا در را باز کرد و گفت:« چه خبر شده؟ مگه دیوانه شده اید که اینجوری در میزنید؟» استلا درحالی که نفس نفس میزد، گفت:« لونا... خانم پارکر... بردنش... با روبی... بدبخت شدیم.» تارا که یک چیزهایی از حرف های استلا حالیش شده بود زد توی سرش و گفت:« الان توی اتاق مشاوره هستند؟» نانسی گفت:« آره احتمالا.» فلورا و ماریانا و سوفی آمدند کنار تارا پرسید:« لونا و روبی باهم هستند؟ توی اتاق مشاوره با خانم پارکر؟!» استلا و نانسی همزمان گفتند:« آره.» ماریانا از بین آنها رد شد و در حالی که از پله ها پایین میرفت گفت:« یا جلبک دریایی! من چقدر گفتم باید آشتی کنند و به خاط یک دعوای ساده دوستیشون رو بهم نزنند.» بعد بقیه هم دنبالش راه افتادند. همان لحظه صدایی گفت:« بچه ها وایستید.» بچه ها برگشتند و دیدند رابین و یک دختر هم قد او با موهای بنفش کوتاه و چتری پشت سرشان هستند.
. دختر مو بنفش گفت:« روبی داشت گریه میکرد...» استلا آرام و با تعجب گفت:« گریس! جدی میگی؟» رابین گفت:« مثل اینکه لونا از دست روبی عصبانی میشه و میره کلی دعواش میکنه و روبی هم... عذاب وجدان گرفت و...» ماریانا با لحن خیلی خوشحالی گفت:« بچه ها همه چیز درست شد.» و به پایین پله ها اشاره کرد. لونا همه باهم به آنجا نگاه کردند و دیدند که روبی و لونا دستشان را انداخته اند دور گردن هم و دارند حرف میزنند و کم مانده که از خنده غش کنند. فلورا آن دو را چپ چپ نگاه کرد و گفت:« ما رو ایستگاه کرده بودید؟ اصلا قهر بودید با هم؟ خدایا نگاهشون کن جوری میخندن که به یکی بگی اینها تا ده دقیقه قبل از هم متنفر بودند باورشان نمیشود.» روبی بدون توجه به حرف فلورا خداحافظی کرد و همراه با رابین و گریس به اتاقشان برگشت. همه بچه ها لونا را چپ چپ نگاه میکردند نه به خاطر اینکه با روبی آشتی کرده بود بلکه به خاطر اینکه اگر آنها میرفتند و با روبی حرف میزدند به آنها میتوپید و الان خیلی ناگهانی با او آشتی کرده بود. که نگاه های خیره آنها را دید گفت:« اینجوری نگاهم نکنید، بالاخره که باید آشتی میکردم دوتا دوست که نباید اینقدر سر اتفاق های بیخود با هم قهر کنند.» سوفی شانه بالا انداخت و گفت:« باورم نمیشه که این همون لونایی هست که میگفت میخواد روبی رو برای همیشه فراموش کند...» فراموش... فراموش، صدای سوفی و کلمه فراموش توی گوشش پیچید. سرش گیج رفت همه جا کلمه فراموش میدید، سعی کرد دیوار را بگیرد تا نیفتد، صدای مبهم بچه ها را میشنوید ولی نه میدید نه میشنوید چه میگویند. یک جمله قرمز دید و صدای سوفی را شنید که آن را به طرز وحشتناکی خواند:« باید برای همیشه فراموشمان کنی...» چشمانش سیاهی رفت و افتاد.
چشمانش را باز کرد، داخل اتاق سفیدی روی تخت آبی بود. لونا، استلا، تارا، ماریانا، سوفی و فلورا دورش بودند. ماریانا تا دید که چشمانش را باز کرده با نگرانی پرسید:« حالت خوبه نانسی؟» نانسی که هنوز ویندوزش بالا نیامده بود اتاق پر از تخت آبی و کمد پر از دارو را نگاه کرد، ناگهان از جایش پرید و گفت:«من فقط با لمس کلمات کلمه نمیبینم، با شنیدن کلمات هم کلمه میبینم...» فلورا با تعجب پرسید:« مگه چی دیدی؟» نانسی گفت:«نمیدونم ... یعنی... نمیتونم بگم.» بعد حس کرد کسی مغزش رو قلقلک میده. اخم کرد و رو به سوفی گفت:« خیلی کار قشنگی نمیکنی که از قدرتت سوء استفاده میکنی.» سوفی پشت چشمی نازک کرد و گفت:« باشه بابا.» ناگهان خانمی با لباس پرستار ها آمد و گفت:« دورش رو خالی کنید، وقتی افتاد دستش ضربه دید باید ببینم مشکل دستش چیه.» تارا با غر غر گفت:« اما خانم پاتر...» خانم پاتر به او چشم غره رفت و دارویی را داد دست نانسی. نانسی با دیدن دارو چندشش شد و گفت:« حال من خوبه خانم پاتر هیچ مشکلی ندارم.» خانم پاتر قاشق دارو را توی دهان او کرد و گفت:« ساکت تو دکتری یا من؟! امشب هم همینجا میمونی محض احتیاط.» نانسی آهی کشید و به دوستانش که داشتند میرفتند نگاه کرد و گفت:« ولی من یک ایده خوب دارم و باید بنویسمش.» خانم پاتر دست راست او را چپ و راست کرد و گفت:« داستان رو بعدا هم میتونی بنویسی.» نانسی از روی ناراحتی سرش را تکان داد، این عالی بود، فردا روز اول تحصیلی اش در این مدرسه بود و باید کل شب را همین جا میماند.
فصل چهارم: شگفتانه تارا یک ماه از ورود نانسی به این مدرسه گذشته بود و همه چیز عالی عالی بود؛ نه خبری از دیدن کلمات بود و نه خبری از قهر و دعوا بود و الان نانسی فقط یک میلیس تازه وارد نبود بلکه مثل یک عضو مهم و قدیمی برای میلیسترناد بود، حالا دیگر با بیشتر دانش آموزان به خصوص استارنایتی ها دوست بود و قسمت خوب قضیه، نانسی برای اولین بار تنها نبود، برای اولین بار دوست های واقعی داشت، برای اولین بار با داشتن دوست احساس تنهایی نمیکرد و حس مفید بودن میکرد؛ او الان بهترین دوست های دنیا را داشت، هرچند اکیپ آنها یکم عجیب غریب بود چون معمولا توی یک اکیپ همه با هم به یک اندازه دوست هستند اما انگار توی اکیپ آنها همه دوتایی شده بودند اما در عین حال باهم صمیمی بودند؛ الان سوفی و لونا با هم صمیمی بودند و تارا و ماریانا با هم، استلا هم با روبی صمیمی تر شده بود و همه چیز جوری شده بود که انگار هیچ وقت روبی و لونا باهم قهر نبودند و این خیلی خوب بود چون انگار روبی آنقدر ها هم که نانسی فکر میکرد بد نیست و اتفاقا خیلی هم دختر مهربون و دلسوزی هست. نانسی همه اینها را راجع به روبی وقتی فهمید که برای پژوهشش، جادوی زیست را انتخاب کرد و فهمید این حوزه مخصوص گیاهنمور ها است و بین آنها چند نیتراندور هم هست و اصلا به درد او نمیخورد در حالی که آنجا یک آشنا دید، یعنی روبی که او هم به درد نانسی گرفتار شده بود چون آن دو، دو میلیس با رگ خون آشام ها بودند که خشونتشان بالا بود در حالی که گیاهنمور ها میلیس هایی به شدت ریلکس بودند در حدی که فرق بین عصبانیت و خوشحالیشان را متوجه نمیشوید؛ این گیر افتادن بین یک عالمه گیاهنمور ریلکس در یک کلاس که اصلا ربطی به جادو یا زیست نداشت باعث شده بود تا روبی و نانسی باهم دوست شوند، دوست هایی که دلسوزانه به هم کمک میکردند و پشت هم بودند جوری که کسی که آنها را نمیشناخت باورش نمیشد که آن دو فقط چند هفته است که دوست شدند و البته باور این موضوع که نانسی اوایل از روبی میترسید یک چیز محال به نظر میرسید.
نظرات بازدیدکنندگان (0)