این داستان با چاشنی واقعیت نوشته شده. امیدوارم لذت ببرید.🧺
_ خب راستش... وقتی که چشمانم را گشودم، با یک شهر به شدت مدرن و جالب مواجه شدم. ساختمان های بلند که تمامی دیوارهایشان از شیشههای تیره و دودی بود و ماشینهایی که همگی طوسی بودند. خیابان به شدت خلوت بود و بیشتر مردم در پیادهرو ها با دوچرخه یا پای پیاده رفت و آمد میکردند. احساس کردم که به اینجا تعلق دارم.
پنج ماه گذشت. در یکی از همین ساختمانها به طرز عجیبی مستقر شده بودم و ماشینی رنگارنگ و زیبا در دسترس داشتم. احساس میکردم اینجا، دیگر طرد نمیشوم. می توانم خودم باشم.
کمکم با دختری به نام سارا آشنا شدم. او هم مانند من، موهای خرمایی بلند و علایق نزدیک به من داشت. البته، فکر میکردم که او شبیه به من است. یک روز، از او نظر و دیدگاهش را درباره چیزی پرسیدم. او جواب داد و من با احترام بپذیرفتم؛ اما... امان از زمانی که نظر خود را گفتم... امان.
تا نظر خود را گفتم، ناگهان کل شهر با چشمانی خشمگین به من خیره شدند. حتی سارا. احساس میکردم به من خیانت شده است. کمکم عرق از سر و رویم جاری شد، احساس میکردم که در خیابان بدون لباسی ایستادهام. نگاه خیره مردم، بر تمام وجود، از مغز تا انگشتان پاهایم را لمس میکرد. همه مثل همیشه علیه من شدهبودند. علیه من.
اما خب... چیزی نگذشت که چشمانم را باز کردم و دیدم که در بیمارستان بستری هستم. در کمایی یکهفتهای. دوباره بازگشتم به جایی که به آن تعلق ندارم. در اصل، به هیچجا تعلق ندارم.
پرستار مرد که لباسی سفید پوشیده است، خندهای بلند سر میدهد و میگوید:( اوه اوه خانم کاتی! شما کلا یک هفته در کما بودید و پنج ماه زندگی کردید؟ خیلی عجیب و جالبه!) همانطور که بی احساس که بر روی تخت بیمارستان دراز کشیدهام و هزاران نوع سرم به من وصل است، به سقف نگاه میکنم و میگویم:( خب... این شهر رو از بچگی توی ذهنم داشتم و همیشه آرزوم بود توش زندگی کنم. فکر میکردم اونجا خونه منه ولی خب... اشتباه میکردم.)
میخواهم حرفی دیگر هم بزنم اما مغزم، دهانم را از گفتنش باز میدارد. میخواستم بگویم من به هیچجا تعلق ندارم. خنده داره؟ اما خب، نگفتم.
خیلی قشنگ بود ادامه بدههه😪🎸
ممنون🥹✨
خواهش بانو💘
روحم رو لمس کرد ...🥲
🥲✨