نیهان مردی جوان و رعنا تقریبا بیست و پنج ساله، با موها و چشمانی به سیاهی شب و درخشش خیابان های باران خورده بود. یک روز که خورشید، مثل همیشه متولد شد و نور ملایمش به درختان پر از شکوفه های سفید و صورتی میخورد، او در خیابان ها قدم می زد تا یک پیاده روی صبحگاهی قبل از رفتن به دفترش و کار کردن به عنوان یک روانشناس داشته باشد. نسیم خنک و بهاری، چهره اش را نوازش میکرد. در میان این زیبایی، نگاهش روی صحنهای ایستاد. دختربچهای تقریباً شش ساله، گوشه ای از پیادهرو ایستاده بود و گل میفروخت.
لباسهایش کهنه و پوسیده بود، موهایش ژولیده اما لطیف، و چهرهاش آنقدر زیبا و بی نقص بود که انگار از دل یک نقاشی بیرون آمده باشد. بینی کوچکش، موهای قهوهای روشن و چشمان آبی اش مانند الماس زیر نور صبحگاهی میدرخشید. میشد گفت که لیاقتش بسیار بیشتر از کار کردن در این خیابان های سرد و تاریک و خطرناک است. مثل گلی که در جایی اشتباه روییده باشد. نیهان ابتدا به او نزدیک نشد و فقط به او نگاه کرد. بالاخره صدای دخترک، در حالی که سعی میکرد محکم و قوی باشد،شنیده میشود. «خانم! یه گل میخرید؟»
زن عبوس بد اخلاقی که از کنار او رد میشد، با پرخاشگری، او را کنار زد. «برو کنار بچه! آخه کی گل میخواد؟ گل های مزخرفت را برای خودت نگه دار!» تیزیِ حرفهای زن مثل چاقو در هوا پخش شد. نیهان با عصبانیت نفسش را بیرون داد. چطور توانست با کودکی که فقط برای زنده ماندن تلاش میکند، اینطور رفتار کند؟ او آهسته جلو رفت و جلوی دخترک زانو زد، مبادا قد بلندش باعث ترس او شود. با لبخندی گرم گفت: «صبح بخیر کوچولو. اسمت چیست؟»
دخترک تلاش کرد لبخند بزند، هر چند لبخندش کاملا ساختگی بود: «مهتاب! آقا… یک شاخه گل میخرید؟» نیهان مهربانانه گفت: «همه ی آنها را میخرم، عزیزم.» بعد مشت بزرگی از سکه های براق و طلایی را در دستان کوچک مهتاب ریخت. صدای برخورد سکهها در فضا پخش شد. لبخند مهتاب اینبار واقعی بود. «خیلی متشکرم، آقا!» قلب نیهان به دلیل معصومیت دخترک، ریخت. «مادر و پدرت کجا هستند؟» مهتاب با چهرهای متعجب سرش را کج کرد: «مادر و پدرم؟ یعنی چه؟»
قلب نیهان فشرده شد. آهی کشید. بیچاره دخترک آنقدر تنها بود که حتی نمیدانست پدر و مادر چیست! «یعنی کسانی که مواظب تو هستند… تو را دوست دارند. اصلاً تو از کجا آمده ای؟» مهتاب کنار جوب نشست، نیهان هم کنارش. «من از یک خانه ی بسیار بزرگ فرار کردم… پر از بچههایی که مثل من بودن. فکر کنم نامش… پرورشگاه بود؟» «پس از پرورشگاه فرار کردی؟ چرا؟» مهتاب با ترس اطراف را نگاه کرد. انگار که میخواست مطمئن شود کسی به آنها گوش نمیکند. «قول میدهی به من نخندی؟» «معلوم است که قول میدهم.»
صدایش را پایین آورد: «از بچههای بزرگتر در آنجا شنیده بودم که هر کسی آنجا بماند و به سرپرستی گرفته نشود… از تنهایی می میرد.» نیهان طبق قولی که داده بود، نخندید؛ فقط نگاهش کمی نرم شد. «شب ها کجا میخوابی؟» مهتاب به پتوی نازک و پارهپارهای که کناری از پیاده رو پهن شده بود، اشاره کرد. نیهان زیر لب گفت: «اوه خدای من… چیزی خورده ای؟» «نه هنوز… ولی با سکههایی که به من دادید چیزی برای خوردن میخرم.» نیهان نفس عمیقی کشید. «دوست داری با من زندگی کنی؟ خانه ام به قدر کافی برای هر دوی ما بزرگ است. میتوانی یک تخت نرم داشته باشی… غذای خوب… امنیت.» نیهان کتش را درآورد و دور شانههای لرزان او پیچید و هر دو آرام به سمت خانه قدم زدند. در خانه، مهتاب بالاخره بعد از مدتها غذای کامل خورد و در رختخوابی گرم، به خوابی عمیق فرو رفت. اما نیهان پشت میز نشست، دفترچه خاطراتش را باز کرد و نوشت:
روز ۷۳۱۰ — معادل ۲۰ سال و ۱۰ روز، درس امروز : امروز فهمیدم بیمهری چطور میتواند قلب کوچک یک کودک را بلرزاند. زنی که میتوانست با یک لبخند، دنیا را برای دختربچهای روشنتر کند، ترجیح داد امیدش را خاموش کند. اما شاید همین لحظه بود که به من یاد داد که گاهی یک رفتار ساده، یک در آغوش گرفتن، کافی است تا کسی بفهمد دنیا هنوز هم جای بدی نیست… هنوز هم میشود دوباره شروع کرد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)