گاهی گل های زیبا می توانند آسیب بزنند
ای کاش آن شب از خانه بیرون نمی رفتم در کنار خانواده ام می ماندم . تا در کنار هم از این دنیا برویم ، شبی تاریک آرام بود مانند شب های دگر ، پدر مادر خواهرانم در کنار هم بودند ، تا آنکه من با پدرم دعوایم شد از خانه بیرون زدم ،باد بسیار تندی می وزید لحظه احساس ترس کردم به سمت خانه باز گشتم با صحنه ای روبه رو شدم، که ای کاش نمی دیدم . تمام اعضای خانواده ام کشته شدند پدرم سرش را زدند ، مادرم دستش را قطع کردند ،خواهرانم با تیر مردند . در حالی که در شوک بودم صدای آژیر پلیس به گوشم رسید ،با اورژانس ، پلیس ها مرا دستگیر کردن همراه خودشان بردند نمی دانم چرا آن لحظه لال شده بودم
زمان مانند نور گذشت، دادگاهی برگزار شد که من را قاتل نشان دهد ، مجرم یک گردن کلفت سیاسی بود پلیس هم بی خیال شد ، من را به کانون اصلاح تربیت بردن ، من تبدیل شدم به دختری که خانواده اش را کشت !! آن روز قسم خوردم کسانی که خانواده ام را ازم گرفتند توان سنگین بپردازند
با یک چشم بند چشم هایش را بستن ، مانند وحشی ها با من رفتار کردند ، به زور بازو هام رو فشار دادند ، سوار یک ماشین شدیم در طول را یک جمله بسیار غیر قابل تحمل بود ، هیولا قاتل ! تا آنکه رسیدیم مأمور بلند گفت ، در باز کن! در را باز کردند قلبم بی آنکه دلیلش را بدانم می ترسم جایی جدید ، ترسناک بی شک آدم های اینجا عادی نیستن من هم دگر عادی نیستم
می خواهم بترسم اما بیشتر از خودم متنفرم که چرا آن شب در خانه نبودم ، چشم هایم توان گریه نداشتن ، فقط سکوت کردم تا چشم بند را از روی چشم هایش برداشتند ، بسیار درد داشت دیدم هم مختل شده ، دیوار های بلند. حیاط بزرگ مگه اینجا زندان هست؟!
نظرات بازدیدکنندگان (0)