این فقط یک داستان تخیلی است و هیچ گونه قصد توهین ندارد
راهپلهی پیچخوردهای ما را به بالا برد. پلهها با فرشهای آبیِ کمرنگ پوشیده شده بود—چیزی که در دنیای دیروزی من، فقط اتاق مخصوص بانوان داشت. در سکوت قدم میزدیم تا اینکه جلوی دری بلند و سفیدرنگ ایستادیم. روی در، نقشهای ظریف و ظریفکاری شده از گلهای کوچک بود… و یک پلاک نقرهای: «اتاق آرامش آقایان – ورود فقط برای بانوان خانواده.» آنا قبل از باز کردن در، آهسته گفت: «بانو الیزا… یک چیز دیگر. لطفاً صدایتان را بلند نکنید. مردها… وقتی صدای زنها تند یا محکم باشد، آن را تهدید تلقی میکنند. و آقا-پدر شما… کمی حساستر هستند. دیشب هم به خاطر اینکه نتوانستند روبان جدیدشان را ببندند… بسیار ناراحت شده بودند.» دستش روی دستگیره ماند و به من نگاه کرد. «آمادهاید؟» سرم را تکان دادم، از درون دلم فرو میریخت. در آرام باز شد. اتاق، روشن و ساکت و کمی شیرین بود—بوی گل، بوی عطری ملایم، پردههای حریر. و کنار پنجره، روی یک صندلی با تزیینات ظریف… پدرم نشسته بود. اما نه پدری که میشناختم. لباسی روشن، با پارچهای نرم و سبک، چیزی شبیه یک ردای بلند و ظریف تنش بود. موهایش آراستهتر از همیشه بود، با روبان سفید کوچک کنار گوش. نگاهش به باغ بود، آرام، اما کمی خالی. وقتی صدای پای ما را شنید، سراسیمه برگشت. چشمانش کمی گرد شد—نه از خشم، بلکه از همان نوع ترسی که یک پرندهی کوچک از سایهی بزرگ دارد. «ا… الیزا؟ دخترم؟»
صدایش آهسته بود، ملایم، و عجیب محتاط. «تو… امروز خیلی زود آمدی… امیدوارم کار مهمی باعث نشده باشد… که از… نشست بانوان… باز بمانی؟» آنا که پشت سرم ایستاده بود، آهسته سر خم کرد. «آقا-پدر، بانو فقط برای دیدار مختصر آمدهاند. اگر اجازه بدهید، بیرون منتظر میمانم.» در را پشت سرمان بست. من ماندم. او ماند. پدرم انگشتانش را در هم گره کرده بود، در حالیکه نگاهش روی روبان آبی مچ من افتاد. با دیدنش انگار کمی آرام شد. «دخترم…» آهسته گفت. «چیزی شده؟ مرا نترسان.» جملهای که باید من میگفتم، حالا از دهان او بیرون میآمد. نزدیکتر رفتم. «پدر… میخواهم… فقط با تو صحبت کنم. دربارهی تو. دربارهی این… دنیا.» گلواش تکان خورد. نگاهی نگران. «اگر دربارهی… نافرمانی دیشب است… من… من قول میدهم دوباره اتفاق نیفتد. فقط روبان… سخت بود…» نگاهش شکست. یک حس عمیق پشیمانی و مسئولیت در من بیدار شد.
دستهایم را پشت کمرم قلاب کردم، روبان آبی هنوز روی مچم برق ملایمی میزد. لبخندم آرام اما سنگین روی صورتم نشست—همان لبخندی که همیشه آرزو داشتم روزی مردان، با ترس آن را ببینند. پدرم لحظهای در نگاه من چیزی حس کرد… و بیاختیار سرش را پایین انداخت، طوری که مثل همیشه دیگر جرئت نکرد مستقیم در چشمانم بنگرد. از پشت سر، صدای در آرام به صدا درآمد: تق—و سپس صدای قدمهای سبک روی کف چوبی. آنا آرام گفت: «بانو… الکس آمده.» و کنار رفت تا راه برای برادر کوچکترم باز شود. الکس وارد شد، و برای لحظهای زمان انگار ایستاد. موهای طلاییاش با روبان باریک صورتی بسته شده بود، لباسش مثل پیراهن نازک و دامن بلند مردانه (!) با پارچههای نرم و سفید بود، و روی مچش زنجیر ظریف نقرهای آویزان بود. پسرکی بود با چهرهی شاد و کمی خجول، درست مانند یک عروسک زنده در قامت انسان. «خواهر…!» با هیجان گفت و جلو آمد، اما درست نیممتر مانده به من ایستاد، انگار بهیاد چیزی افتاده باشد. سپس فوراً خم شد تا ادای احترام کند—طوری که انگار من نه فقط خواهر بزرگترش بلکه یکی از زنان بلندپایه شهرم. آنا از پشت با لحنی خونسرد گفت:
«آقای الکس، به بانو نزدیکتر نشوید مگر اجازه دهند. مقررات خانه را فراموش کردهاید؟» الکس لبهایش را گزید. «ببخشید… من فقط میخواستم ببینم آیا بانو برای صبحانه پایین میآیند؟ مادرم گفت شاید امروز خودشان تشریف بیاورند… و اگر بانو خوشحال باشند، میتوانیم اجازه بگیریم برای قدم زدن در باغ.» چشمانش برق زد، ساده و مشتاق—مثل کودکی که هنوز نفهمیده آزادی چیست، چون هیچوقت آن را تجربه نکرده. من کمی به جلو قدم گذاشتم، سایهام تمام اندام باریکش را پوشاند. «قدم زدن؟» صدایم بیشتر یادآور قدرت بود تا مهربانی.«و اگر من نخواهم؟ اگر تصمیم بگیرم تو… امروز در اتاقت بمانی !
الکس با چشمهای درشت به من نگاه کرد، وحشتزده اما ساکت. «بله، خواهر… فقط… من همیشه دوست داشتم بدانم شما چگونه این همه مطلب میخوانید، این همه دفتر دارید… مادرم میگوید ذهن زنها بزرگتر است… اما…» سوال ناگهانیش باعث نگاه ترسناکی که به او کردم شد. نفسش را گرفت، جسور شد برای یک لحظه. «اما شاید اگر مردها هم تمرین کنند… بتوانند؟ فقط کمی… مثل شما؟» آنا ناگهان جلو آمد و با صدایی آرام اما قاطع گفت: «آقا-الکس، لطفاً این حرفها را تکرار نکنید. این افکار… مناسب شما نیستند.» پدرم ساکت بود، نگاهش بین من و برادر کوچکم در رفت و برگشت. چهرهاش پر از التماس خاموش بود، و من همانجا احساس کردم قدرت، چقدر میتواند مستکننده باشد. لبخند خبیثانهام را حفظ کردم. خم شدم تا روبانش را با انگشت لمس کنم، صافش کردم، بعد آهسته زمزمه کردم: «شاید روزی… اگر خیلی خوش رفتار باشی، من به تو اجازه دهم چند واژه یاد بگیری. اما مراقب باش الکس، دنیا برای مردی که زیاد سؤال کند… مهربان نیست.»
او لب فرو بست و فقط سر تکان داد، چشمانش کمی پر از اشک شد. در همان لحظه، از انتهای اتاق صدای ناقوس کوچک آمد—علامت حضور مادرم، بانوی خانه. آنا به سرعت صاف ایستاد. «بانو، خانم روثرفورد تشریف آوردهاند.» پدرم بیدرنگ از جا پرید تا به حالت احترام سر خم کند. الکس عقب رفت، روبانش در نور صبح لرزید. در باز شد، و مادرم وارد شد،
الکس گناه داشت🥲🫠
بچم باید اون یکی دنیا میبود زمانی برای زن ۴ خواستگاری الکسه
چند سالشه خیلی کوچیک به نظر میومد
من فکر می کردم یچیزی حدود ۵ تا ۷ سالشه
وایییی نه چراااا😭😭؟
امیدوارم الکس توی دنیای واقعی از اون عوضی ها نباشه و کسی باشه که به خواهرش احترام می زاره و باهاش مهربونه
همه چی تو پارت ۴ مشخص میشه تازه یه بردار بزرگترم داره اونیکی دنیا خیلی اذیتش می کدد
اونو هرکار دوست داری بکن عزیزم 🌚
مشتاق پارت ۴
چرا پارت 3 نمیاد🫠
فکر کردم حمایت نمیشه نساختم دیگه اخه لایکا نسبت به بازدید خیلی کمه به خاطر شما پارت 3 رو امشب میدم
من دوسش داشتم، ممنون که میذاری عزیزم🤍
وای خیلی قشنگ بود:)
وایب سریالای تاریخی رو میده🌝🛐
داستان تو زمان انگلیس در ویکتوریایی لود اون موقع تبعیض بین زن و مرد اینطوری بوده
آره یه سریالی درباره همون دوره دیده بودم بعضی از دلایل این تبعیض ها واقعا مسخره بودن🗿😂