ناظر تروخدا.به پارت های قبل سر بزن 🙂
من نه عزیز کسی هستم و نه کسی که دیگری را با خود نابود کند. من کسی نیستم. من هیچکس هستم. هیچکسی که همه فراموشش کرده اند.هیولایی که میگویند نباید وجود میداشت.موجودی که مر.گش هیچ تاثیری درزندگی کسی نمیگذارد.
اما او میگوید، اگر نبود زندگی کسی راحت تر بود. اگر نبود دیگری درد نمیکشید. اینکه بدانی برای هیچکس اهمیتی نداری،اینکه در زندگی هیچکس تاثیری جز ساختن چند افسانه نداری ممکن است درد زیادی داشته باشد. اما اینکه ببینی وجودت دیگری را هم با خود به سایه ها کشانده است فراتر از درد است.
مخصوصا اگر آن شخص برایت مهم باشد.آنکه سطحش را چاله ها پوشانده اند، ماه عزیز، تفاوتشان را میفهمی؟ در مورد اولی خودت سقوط میکنی، و در دومی به اجبار دیگری را هم با خود همراه میکنی.او دست مرا رها میکند،روی پشت بام دراز میکشد و برای چند دقيقه فقط به تو نگاه میکند.ماه عزیز، آیا خیره شدن به تو مرهم زخم همه ی درد کشیده ها است؟
همان طور که دوباره با آستینش اشک هایش را پاک میکند میگوید«مامان بعد از اینکه رفت تا از بابا پول بگیره، دیگه نیومد.» پوزخند احمقانه ای میزند «رایان میگه رفته پیش بابا تا بگه چه بچه های خوبی داره. تا از من تعریف کنه و ازش پول بگیره، اما بابا بهش گفته نمیخواد ببینتش و دوباره ولش کرده. مامان هم نتونسته این فقدان رو تحمل کنه و مر.ده»
او این دفعه میخندد. «همه اش چرنده! درواقع همه اش دروغه تا من عذاب وجدان نداشته باشم. اما من میفهمم...میفهمم اون از من خسته شده بوده» دوباره گریه میکند. و قلبم دوباره آتش میگیرد. دهانم باز میشود. دارم حرف میزنم. بلاخره؟ «هیچوقت...»او به من نگاه میکند.
«دیگه هیچوقت پیش من گریه نکن. این یه قانونه» آریک لعنتی. آریک احمق. فقط همین؟ ساختن یک قانون میاد درد ودل های او؟ لعنت به تو. لعنت، لعنت، لعنت به من.
نظرات بازدیدکنندگان (0)