پارت ۱ داستان •رازهای زیرشیروانی•🤐 برو بعدی تا بخونید✨🙃
پارت ۱ آوا و باران دو تا دوست قدیمی بودن که خیلی باهم بزرگ شده بودن و خیلی همدیگه رو دوست داشتن. یه روز توی خونهی مادربزرگ آوا بودن، داشتن توی حیاط میدویدن و بازی میکردن. هوا گرم بود و مادربزرگ پشت حیاط داشت گلها رو آب میداد. یکدفعه آوا گفت: «باران! بیا بریم داخل.» باران نفسنفس زد: «چرا؟» آوا چشمک زد: «یه چیز قشنگ بهت نشون میدم.» رفتن داخل خونه. از پلهها بالا رفتن. رسیدن به اتاق زیرشیروانی. اونجا پر از گردوخاک و جعبههای کهنه بود. یه قفسهی کتاب چوبی هم توی گوشه بود.
آوا رفت سمت قفسه، کتابهای خاکگرفته رو کنار زد و یه دستگیرهی فلزی پیدا شد. باران خم شد: «این چیه؟» آوا گفت: «دیروز اومدم بالا و این رو پیدا کردم. ولی تنهایی نتونستم بازش کنم. امروز با هم امتحان میکنیم شاید باز بشه.» باران گفت: «باشه، ولی اگه مادربزرگ بفهمه...» آوا گفت: «مگه میگیم؟» هر دو دستگیره رو گرفتن و کشیدن. اول سفت بود، ولی با یه کشش محکم، در باز شد. پشتش یه اتاق مخفی بود، نه خیلی کوچیک، نه خیلی بزرگ، دقیقاً به اندازهی یه اتاق متوسط. وسط اتاق، یه جعبهی چوبی قدیمی روی یه میز کوچک قرار داشت. روی جعبه با خط ریز نوشته شده بود: «مراقب باشید»
باران گفت: «اینو رو خوندم؟ نوشته مراقب باشین!» آوا گفت: «چیز خاصی نیست، فقط یه جعبهست.» و در جعبه رو باز کرد. داخل جعبه، یه ساعت شنی نقرهای و براق بود که شنهاش میدرخشیدن. آوا ذوقزده شد: «وای! این خیلی قشنگه! من عاشق ساعتهای شنیم، ولی هیچوقت نتونستم یه دونه مثل این پیدا کنم!» باران گفت: «بذار ببینم... وای چه نور قشنگی داره.» آوا یه دکمهی کوچک روی پایهی ساعت شنی پیدا کرد. دکمه به شکل یه پرندهی کوچک بود. باران گفت: «وایی! یه دکمه داره! بزنیمش شاید آواز بخونه!» آوا خندید: «آواز؟ ساعت شنی که آواز نمیخونه!» باران گفت: «وایسا! شاید خطرناک باشه!» اما آوا دیگه کنجکاو شده بود. انگشتش رو گذاشت روی دکمه و گفت: «یه نگاه کوچیک... فقط یه نگاه...» و دکمه رو فشار داد.
ناگهان شنهای ساعت شروع به چرخیدن کردن، اما نه به سمت پایین، به سمت بالا! نور سفیدی از ساعت بیرون زد و همهی اتاق رو پر کرد. آوا و باران دست هم رو گرفتن و جیغ کشیدن: «آخیش!» زمین زیر پاشون لرزید و همهچیز سفید شد... وقتی چشمهاشون رو باز کردن، دیگه توی اتاق زیرشیروانی نبودن. توی یه جنگل بودن. جنگلی با درختهای نقرهای و برگهای آبی. هوا خنک بود و بوی عجیبی میداد؛ بوی گل و خاک خیس. باران با چشمهای گرد شده گفت: «اینا کجاییم؟!» آوا به ساعت شنی که هنوز توی دستش بود نگاه کرد و گفت: «نمیدونم... ولی فکر کنم دیگه توی خونهی مادربزرگ نیستیم.» یه پرندهی طلایی از بالای سرشون رد شد و به سمت یه کوه سنگی دور دست پرواز کرد.
گفت: «بیا بریم اون طرف.» باران گفت: «مگه دیوونهای؟ ما حتی نمیدونیم کجاییم!» آوا گفت: «پس بمون. من میرم.» و شروع کرد به دویدن به سمت کوه. باران هم با ناراحتی دوید دنبالش گفت: «وایسا! ول نکن منو!
ناناز بود. اگر ناراحت نمیشی یه انتقادی میکنم ازش.
یکم داستان رو آروم تر پیش ببر و توصیفات بهش اضافه بکن. بنظرم بهتر بود که اول یکم با شخصیت ها بیشتر آشنا بشیم به جای اینکه سریع بپریم توی ماجرا.
فهمیدم زبان عامیانه رو انتخاب کردی ولی بنظرم یکم زبان داستانو خوشگل تر کن. نه لزوما ادبی ولی خوشگل تر. داستانت یکم شبیه داستانای دیگه بود. سعی کن یچیز خاص اضافه کنی. و البته سعی کن یه مضمون یا مفهوم به داستان اضافه کنی توی قسمت های جلوتر.
این نظر من بود. موفق باشی😊
عالی بود
نخست؟