جرمی یه پسر ۱۰ ساله بود که رویای یه زندگی عادی رو داشت. اون روز با بچههای پرورشگاه برای تفریح رفتن به شرکت پاپی — آخرین روزی که جرمی هنوز یه آدم بود. 🏷️
آخرین روز نبود آخرین زمان ها و آخرین لذت انسانی بود و توی شرکت پاپی چند تا عروسک و سوغاتی نشونمون دادن و بعدش برگشتیم پرورشگاه پرورشگاه ما کنار شرکت پاپی هست دلیلی که با اتوبوس رفتیم این بود که هوایی بخوریم منو استلا رسیدیم به ناهار ناهارمون هم نان گرد و پنیر و گردو بود و شیر خوردیم منو استلا توی سالن غذا خوری نمیشه حرف بزنیم برای همین هم یه کد مخفی داری مثلا اگه من بگم غذا خوشمزست یعنی بریم بازی کنیم اگه استلا بگه آره خوشمزه یعنی آره بریم و کد های دیگه آشناتون کنم مثل غذا عادی هست (میدونم مسخرست) یعنی حوصله بازی کردنو ندارم و استلا بگه غذا بی
مزست یعنی چرا? منم از جام بلند بشم یعنی همینجوری حوصله ندارم این تمام کد ها و فرمول باز یها بود بگذریم ما همیشه غذا توی پرورشگاه یه غذا هست بعضی وقت ها تکراری نیست اینجوری ناهار/نان پنیر گردو و شیر داع
ناهار/نان پنیر گردو و شیر داع شام/ماکارانی صبحانه/دو تا نون گرد و شیر جوری میگم که انگار همچی یمخوریم و پز میدم بیخیال (صفحه بعد یعنی ۵) بریم سراغ ادامه داستان منو استلا خندیدیم و شاد بودیم به هرحال چند تا بچه بیرون پرورشگاه که پیش
منو استلا بودن مسخره ما میکردن میگفتن شما یتیم هستین و هیچ خانواده ای ندارم من خجالتی شدم استلا ساکت شد تصمیم گرفتم با پارچه های قدیمی توی پرورشگاه پیدا کردم یه پارچه صورتی با نخ سبز آبی قرمز سیاه نخ سیاه رو برداشتم و با پارچه چیزی شبیه عروسک کیسی میسی درست کردم و با آب رنگ زرد دست و پاهاش رو زرد کردم و با نخ آبی یه پاپیون درست کردم و گزاشتم گردنش و چند تا دکمه سیاه که 6 تا بودن دوتاشون رو به عنوان چشم برداشتم و گزاشتم
روی عروسک یعنی چشم جراحی کردم واسش چشم گزاشتم واسش و با آب رنگ قرمز و گواش لبخند کشیدم.و تمام دادم به استلا و خودم عروسک آبی که کارکنانش دادن به من رو گرفتم و کیسی رو دادم به استلا و گفتم بیا خودم واست ساختم اونم بغلم کرد و با شوق و ذوق گرگم به هوا بازی کردیم خیلی خوشحال بودم منو استلا وضعمون بد بود ولی شاد بودیم شام هم ماکارانی خوردیم و خوابیدیم صبح ماجراجویی بزرگی ساختیم قائم موشک کوئن و کوین عصبانی و متیو خوشحال بازی کردیم من گرگ شدم چشم گزاشتم دیدم متیو جان پشت یه درخت بود گرفتمش گفتم -سک سک
اونم لبخندی زد (صفحه بعد رسیدیم به ۶) متیو ۱۵ سالشه که هنوز به سرپرستی نگرفته شده دلم به حالش میسوزه ول یه روز به سرپرستی گرفته میشیم هممون کوین هم پشت بوته ها پیدا کردم عصبانی شد لگد زد بهم عادیه دیگه مگه نه? متیو بعضی وقت ها عصبانی میشه و توی اتوبوس آروم بود کوئن هم توی شرکت پاپی قائم شده بود
(صفحه بعد یعنی ۷) بیخیال شدم و دنبال استلا و ... البته فقط ما بودیم حواسم پرد شده بود با کوئن داشت میگفت +فکر کنم? فکر کنم? البته این حواس پرتی بود دیدم استلا سک سک کرد لبخند ملیحی زدم و شانه بالا انداختم گفتم. -دفعه بعدی تلاشم رو میکنم استلا قائم موشکی با من حرف نداره یه جورایی رقیبی
(صفحه بعد یعنی ۸) به حرحال دوستیم دیگه رفتیم دنبال یه حشره به نام پروانه بگردیم هرکی پیدا کنه برند باز ما کوئن و کوین و استلا، متیو بودیم من رفتم توی باغچه های نزدیک و دور پیدا نکردم استلا رفت پیش پرورشگاه پیدا نکرد کوئن بارنز رفت کنار شرکت پاپی پیدا نکرده متیو هم کنا من بود پیدا نکردیم که یهو کوئن پیدا کرد توی باغچه ای که نزدیک بود و کرم داشت منم ازش میترسیدم نمیرفتم سمتش و کوئن برندی (صفحه بعد یعنی ۹)
رفتیم یه بستنی بخریم ما با شیر کاکائو کاکائو میکنیم کودک درون خیلی زیاد هاهاههاههاهاههههه به حرحال هممون بستنی شکلاتی با روکش شکلات برداشتیم استلا بستنی توت فرنگی با روکش شکلاتی برداشت میدونم عجیبه ولی خوشمزست ولی به مزه شکلاتی نمیرسه هاهااهاا مرسی داری این رمان میخونی من واسش زحمت کشیدم و خلاقیت به خرج دادم و سخت بود رفتیم ببینیم قیمتش چند بود فروشنده گفت ۹۹ سنت من ۶۰ سنت داشتم -من ۶۰ سنت دارم چیکار کنم? +عزیزم مشکل من نیست هی آریو اوکی?
کوئن گفت من یه فکر دارم فکرش نه چندان عجیب نبود (صفحه بعد یعنی ۱۰) فکر آین بود که ما یه بستنی فدا کنیم استلا گفت من فدا میکنم کوئن لبخند ملیحی زد گفت + مرسی قشنگم و بقیه شو تخفیف میگریم بستنی استلا رو فدا کردیم یعنی نخردیمش نهنهاهههه (صفحه بعد یعنی ۱۱) تخفیف گرفتیم شد ۶۰ سنت بدک نبود اشکالی هم نداشت راستش مک و متیو بستنی مون رو نصف کردیم و دادیم به استلا خوشحال شد و هردومون رو بغل کرد دستم درد گرفت انقد زحمت کشیدم و بعدش ناهار خوردیم نون پنیر گردو و شیر داغ طبق وازه ها و کد ها یادتون باشه. حفظ باشیم من گفتم -غذا خوشمزست
استلا هم گفت +آره آره بازیم مون رو کنیم (صفحه بعد یعنی ۱۲) ها آها بعدش رفتیم بخوابیم خیلی خسته بودم خواب دیدم یه یه گربه ژاپنیِ پاپکورنی که خودش رو به شکل یه ابر بزرگ درآورده و داره توی یه فنجان قهوه غولپیکر شنا میکنه، در حالی که بارونِ شکلات از آسمون میباره!» 🐈⬛�️🍫 عجیبه میدونم بیدار شدم و رفتم بیرون هوایی بخورم رفتم تو در یخچال باز کردم یه خیار برداشتم و رفتم بیرون خوردم یاد آسفالت افتادم همینطور بی ربط بود واقعا که
استلا هم بیدار شد اوم یپشم خواب یکه دیده بود رو تعریف کرد مثل من عجیب و غریب یه جور رویای و غذایی بود گفت + خواب دیدم یه جزیره خرگوش ها مونو بغل کردن و غذا خواستن منم بهشون نان دادم انقد نان خوردیم خوابشو دیدیم (صفحه بعد یعنی ۱۳) با خوشحالی و ذوق باز کردیم (۲ روز بعد) رفتیم مدرسه من شیر و کاپ کیک کوچولو برده بودم استلا هم همینطور مدرهس هم خیلی دیر گذشت ولی لذت دوران انسانی داشت برگشتم پرورشگاه و با یک تیکه نون شروع به نوشتن تکالیف کردم از نوشتن و خوردن لذت میبرم استلا هم خواب بود اسم من جرمی نیست سائومل لی هست اسم کاملا سائومل لی جرمی بود فامیلیم جرمی بود سایومل لی اسم طولانیه هست برای همین جرمی صدام میکنن (صفحه بعد یعنی ۱۴)
صفحه بعد یعنی ۱۴) و خوشم اومد چرتی بزنم امیدوارم خواب عجیب و غریبی نبینم* خوابیدم و چرت راحتی بود 2 ساعت گذشت و بلخره یه خواب دیدم یه خرگوش بستنی توت فرنگی که بغلم کردم و ذوقم داشتم 4 ساعت گذشت و بیدار شدم بلخره یعنی در کل 6س اعت خوابیدیم که خیلی زیاده دیدم کوئن روی صندلی غذا خوری نشته بود و یه تیکه نکن و شیر دستش بود میخورد و با لذت از پنجره پرنده هارو میدید خیلی ذوق داشت و آرامش (صفحه بعد یعنی ۱۵)
5 روز بعد خواننده عزیز درک روز و زمان داشته باش با تشکر(: صبح بدون عجله مشق مینویسم و یه چای داشتم ساعت 7 صبح بود ساعت ۹ صبح صبحانه میارن و من تنها کسی هستم که بیدارم حس خوبی داره بیدار باشی و همه خواب امروز خوشحالم چون صبحانه چای و نان تست و مربا داریم ناهار هم برنج با یکم گوشت مرغ و شام هم پاستا خوشحالم با خودی مشق ها و تکالیف سنگین رو به اوقده گرفتم و تمومشون کردم با زحمت و بدبختی (صفحه بعد یعنی ۱۶)
خواننده عزیز چی بگم والا/: بیکار بودم شب و پاستا ای که خورده بودم سنگین بود مدل توپ تو پر و پیچ پیچی داشتم و خوردم یه توپ کوچیک دستم بود میزدم زمین هوا میره نمیدونی تا کجا میره (نمیدونم فازم چیه) ۲۰ سنت گرفتم رفتم شیر کاکائو خوردم توی هوای شب و برگشتم پرورشگاه با بی دوقی چون حوصله ذوق داشتن رو نداشتم و صبح زود ساعت ۸ صبح بیدار شدم با توپ وچیکی که قرمز بود و دیشب باهاش بازی کردم گرفتم باز یکردم و یه پرنده زیبا از پنجره دیدم (صفحه بعد یعنی ۱۷)
و صبحانه پنکیک و خامه داشتیم من برای باز یبا استلا لباس عوض کردم لباس آبی آسمانی ساده ای با شلوار کوتاه که شورت حساب نمیشه و یکم خیلی ریز کوتاه آبی تیره رو پوشیدم موهامو شانه کردم بعد بازی و کلی تفریح خسته شدم و ناهار بروکلی با سس مایونز و برنج خوردم(میدونم چندشه) شام هم شیر کاکائو با نون تست و نوتلا زیاد داریم (صفحه بعد یعنی ۱۸)
تفریح و لذت منو بقیه و مدیر پرورشگاه برای تفریح رفتیم پارک کوچیک که فقط تاب و سرسره داشت تئودور سرسره سواری میکرد میگفت َسائومل نگاه کن هی تکرار میشه لپهالی منم گفتم عالیه و با قیافه مودی به خودم گفت هی یه مسیر رو هی تکرار کنی و بیای بالا بیای پایین کجاش حال میده? با استلا سوار تاب شدم و میخندیدیم که بچه ها نزدیک بود بیفتن و ترسیدم بودم منم میوفتم با سرسره و سوار سرسره شدم خیلیها داشت حال ببخشید اشتباهی گفتم و گذشت گذشت زمان ها گذشت که خانواده پولدار مسخره تئودور و کوئن میکردن درحالی که کوئن قلب مهربان داشت و تئودور هوش زیاد
فکر میکردم آسون بود یه کاغذ مستطیل برداشتم و نخ قرمز آبی زرد و... بود نخ ها کلفت بودن نه نازک درسته کلفت بودن و بزرگ کاغذ مستطیلی رو برداشتم و با آب رنگ نارنجی رنگ کردم و نخ هارو چسبوندم سفت و با مداد و آب رنگ صورت کشیدم مداد سیاه یه لبخند کشیدم آب رنگ سفید سفیدی چشم بود و آب رنگ سیاه مردمو بود دادم به کوئن عاشقش شد و بقیه بچه ها اسباب باز بو عقده های کودکی شون رو میخواستن
(صفحه بعد یعنی ۲۰ و پایان این قسمت دوستان توجه کنید الان رسیدیم با فصل ۲ و...) موهام رو یه مدل مو دخترونه بیتم خرگوشی دوست داشتم بینم بینم×2 چه شکلی باشم استلا عاشق مدل موهام شد هر ثانیه میگفت چه نازی چه نازی×۱ چه نازی×۲ چه نازی×۳چه نازی×۴ چه نازی×۵ ارتش چه نازی ناز نازی ناز ینمیدونم چندم چند بار گفتم چه نازی فر کنم ۵ بار آره ایکس زدم تا یادم نره و شما هم یادتون بمونه راستی امروز صبح صبحانه نوتلا میچسبه خداییش و و واقعا هم دادن کوئن جالبه بدونید که مشکل ضد اجتماعی داره منم توی این هفته اخیر سعی میکنم خوبش کنم خیلی واسش سخته احساساتش رو درمیون بزاره و سخته واسش سعید میکنم تلاشم واسه درس خوندن ب
ستی امروز صبح صبحانه نوتلا میچسبه خداییش و و واقعا هم دادن کوئن جالبه بدونید که مشکل ضد اجتماعی داره منم توی این هفته اخیر سعی میکنم خوبش کنم خیلی واسش سخته احساساتش رو درمیون بزاره و سخته واسش سعید میکنم تلاشم واسه درس خوندن بی نتیجه نیشت و واسه عروسک درست کرد و مشکل حل کردن خشوم یما. بزرگ شم دکتر یا مهندس شم کوئن شده بود مشتری من با اون عروسک یارنابیش و خجالت میکشید درحالی که سال ها منو میشناسه من شدم روان شناسی بدون پول با محبت خیلی خیل دوق داشتم و.... آها فهمیدم و یادم اومد بهش گفتم ضد اجتماعی هستی و ... اونم با اشتیاق کمی خجالت گفت آره من جدی فوبیا این دارم که مزاحم آدم ها بشم و از زندگیشون کلا ناپدید میشم تا حدودی که کوئن رو میشناسم درسته
نظرات بازدیدکنندگان (0)